دلمان گرفته است، راهى در پيش نمىبينيم، دودليم، بىكسيم، بىهمدميم، دل ز تنهايى به جان آمده است چه كنيم؟ ديوانى در دست مىگيريم، تفألى مىكنيم، آن راز مگو را كه با كس نتوان گفت، احوال دلمان را با دوست مىگوييم كه او محرم راز است، قسمش مىدهيم به شاه چراغ و شاخ نباتش و كتاب را مىگشاييم، غزلى مىخوانيم كه ابر محنت را مىزدايد.
خرسند و شاديم، از بخت شكر داريم و از روزگار هم، يارى مىجوييم كه خوشىمان را با او قسمت كنيم غزلى از او مىخوانيم، بوسهاى بر كتابش مىنهيم و سبكبار با او همدم مىشويم. هر فرصتى براى با او بودن مغتنم است، شب يلدا، شبهاى اندوهناك، درد فراق، سرمستى عشق. و خوشى بزمى با ياران بىحضورش ميسر نيست زيرا دوستى، رفيق شفيقى، هم پيمانى، محرم اسرارى غايب است و جان بىجمال غزلش ميل چمن ندارد. حافظ همراه و مونس ماست، در سفر و در حضر، در غم و شادى، در پريشانى و جمع. حافظ از آن ماست، به او مىباليم، جزو لاينفك هستى ما، راز گشاى معماها و لسانالغيب است «بر زخمها مرهم مىنهد، در سختىها تسلى مىبخشد، در مصائب بردبارى مىآموزد، در بيچارگى دستگيرى مىكند، در شادى هماهنگ مىگردد، در بىنوايى هم نوا مىشود...»
{ استاد پژمان بختيارى، مقدمه حافظ}
اما اگر كسى دست درازى كرده طمع در ترجمه آن كند يا روايت خود را به شكلى ديگر ارائه دهد سخت برمىآشوبيم كه حريم دوست نه جايگاه هر نامحرمى است و زهى لاف خلاف.
و اما تا كى اين پريرو را در پستوى خانه نهان مىتوان داشت كه شعرش تاب مستورى ندارد و خلقى واله و مشتاقند كه از آن فيضى برند و به بضاعت خودكامى از آن برگيرند. چه بايد كرد؟ او را از ديده اغيار نهان كرد، غزل معرفت و عشق، اين نوگل خندان را كه دست ما سپردهاند تنها به ملتى، فرهنگى و زبانى محدود كرد مبادا كه دست اغيار و نامحرمان و حسودان آلودهاش سازد، رسوايش كند و نفس دلكشش را بزدايد؟ رواست كه عالمى از لطف سخنش محروم گردد؟
لاجرم گاهى اغيار خيال خام ترجمه آن را در سر مىپرورانند. بعضى به برگردان چند غزل، چند بيت بسنده مىكنند و بعضى ديگر طمع در برگردان تمام غزلياتش مىكنند. بوالعجب كارى!
چنديست كه ترجمه جديدى از تمامى اشعار حافظ با برگردان آقاى هانرى دو فوشه كور استاد زبان فارسى در فرانسه به چاپ رسيده است. آن طور كه خود مترجم مىگويد بيست سال رنج برده است تا ترجمه آن را به پايان برساند. گفتنى است كه اين برگردان با حواشى، يادداشت و مقدمهاى مفصل به چاپ رسيده است و فرض مترجم محترم بر آن بوده است كه با خواندن يادداشتها خواننده درك بهترى از اشعار خواهد داشت. اين كه، كسى همت (يا جسارت) كرده و خواسته است كليه اشعار حافظ را به زبانى ديگر برگرداند مىتواند آه از نهاد هر مرد و زن ايرانى برآورد چرا كه ما ايرانيان چه بسا به حق حافظ را ترجمهناپذير مىدانيم. و اما بايد دانست چرا به نظر ما حافظ را نمىتوان ترجمه كرد در حاليكه بسيارى از شاهكارهاى نظم و نثر به زبانهاى ديگر برگردانده شده و موفق نيز بودهاند؟ آيا دليل چنين دشوارى را بايد در حساسيت ايرانيان در پاسدارى از لسان الغيب جست؟
پل ريكور در كتاب ارزشمندش به نام «در باب ترجمه» از دو نوع مقاومت در كار ترجمه{P پ - »noitcudart al ruS« drayaB noitide rueociR luaP 4002 مود پاچ P}
سخن مىگويد. نخست مقاومت از سوى خوانندهى متن ترجمه شده كه به عنوان خودكفايى از ورود فرهنگ بيگانه مىهراسد و آن را پس مىزند. خواننده مىكوشد كه از زبان مادريش در برابر تعابير و اصطلاحات فرنگى و زبانى بيگانه پاسدارى كند. زيرا به قول والتر بنيامين در آزمون ترجمه همواره با دو فرايند روبروييم: نخست آزمون پاسدارى و دوم آزمون زيان و كاستى. در كار ترجمه دو حريف با هم روبرو مىشوند. بيگانه كه منظور از آن اثر، نويسنده و زبان اوست و حريف دوم كه خوانندهى اثر ترجمه شده است. و در ميان اين دو تن مترجم قرار دارد كه وظيفه شاق واسطهگرى را به عهده دارد كه به گفته فرانتس رزنزوايگ بايد در خدمت دو ارباب باشد: نويسنده بيگانه و{P - P giewznesoR znarF}
خواننده همزبان مترجم. مترجم از سويى مسئوليت وفادارى به متن يعنى بيگانه را بر عهده دارد و از سويى خواه ناخواه بايد در متن مداخله و خيانت كند تا خوانندهى همزبانش را راضى كند.
مقاومت ديگر به گفته ريكور مربوط مىشود به خود متن و زبان كه زير بار ترجمه نمىرود و مصرانه از برگردانده شدن به زبانى ديگر سرباز مىزند. اغلب مترجمان بارها با چنين مقاومتى روبرو شدهاند و حتا پيش از شروع ترجمه نيز با ذهنيت هراسانگيز ترجمهناپذيرى اثر در گيرند. اين هراس از آنجا ناشى مىشود كه هرگز نسخه بدل هر چند موفق قادر نيست جايگزين نسخه اصلى شود. يعنى به عبارتى ديگر ترجمه هر چقدر كه موفق باشد به هر حال ترجمه بديست چون بدل است. بخصوص ترجمه شعر كه بخاطر همبستگى تفكيكناپذير معنا و آهنگ، و دال و مدلول غيرممكن به نظر مىرسد. به اعتقاد نگارنده اين سطور، بايد مقاومت{P - ريكور براى رهايى از اين ذهنيت مفهوم سوگ ترجمه را بيان مىكند كه در شماره 55 مجله بخارا آمده است. P}
سومى را نيز در نظر گرفت كه هر چند به طور مستقيم در كار ترجمه دخالت ندارد اما كار ترجمه را باز هم پر خطرتر مىكند. اين مقاومت سوم كه كمى مانند مقاومت دسته اول است بر مىگردد به مقاومت ملتها در قبال برگردان شاهكارهاى فرهنگ و ادبياتشان به زبانى ديگر. يعنى همانگونه كه فرهنگها براى پاسدارى از زبان مادرى و فرهنگ خود در برابر اثر بيگانه ترجمه شده مقاومت نشان مىدهند، همانگونه نيز ملتها از برگردان آثار خود به زبانى ديگر واهمه دارند. ترجمه يعنى قبول كاستى، به هر كوى و برزن كشيده شدنِ مفاخر ادبى، به هر حال نوعى خيانت به متن و زبان، و گاه نيز بىارج و حرمت شدن اين گنجينهها. پس گاه ملتى كه دغدغه حفظ چنين آثارى را در دل دارد وحشت زده مىشود كه چه دارد بر سر جگر گوشهاش مىآيد. مبادا كه گوهر يكدانهاش رسوا و مبتذل شود، مبادا كه ساحتش آلوده شود و اغيار تردامنش كنند. پس تا آنجا كه در توان دارد در برابر اين دستاندازىها مقاومت مىكند و مىكوشد از آن پاسدارى كند. چنين فرايند و واكنشهايى تنها مربوط به امر ترجمه نمىشود اين پاسدارى برداشتهاى ديگر، بازنويسى و روايتهاى نامانوس و نگرش و تعبيرهاى غير متعارف و نو را نيز برنمىتابد.
اما با تمام اين احوال به نظر مىرسد كه دشوارى خاص ترجمه حافظ خارج از اين مقوله است و واقعيتى عينى است كه دلايل ديگرى دارد.
نگارنده نه ادعاى حافظشناسى دارد (هر چند كه معتقد است هر ايرانى مىتواند به نوعى حافظشناس باشد) و نه صلاحيت قضاوت درباره تمامى متون ترجمه شده. اين چند سطر تنها من باب دردلى است تا شايد گشايش و بهانهاى شود براى بحثهاى ديگر.
بازگويى تمامى نكات ظريفى كه ترجمه حافظ را بسيار دشوار و در بعضى ابيات شايد محال مىسازد از صلاحيت و بضاعت نگارنده خارج است و تنها به ذكر چند نكته بسنده مىكنيم.
يكى از اين موارد غناى فرهنگى و ادبى غزليات حافظ است. در ديوان حافظ غزلى نيست كه در آن اشارهاى به منابع فرهنگى، ادبى، مذهبى و اقليمى و... نشده باشد. اين اشارات براى خواننده فارسى زبان آشنا و مانوس است. حتّى اگر دقيقاً با بعضى نشانههاى فرهنگى يا شخصيتها آشنا نيست و يا كاملاً معنى بعضى لغات يا اصطلاحات را در نمىيابد، آشنايى كلى و درونى كه از آنها دارد خواندن غزل را برايش سادهتر مىكند.
تعبيرات عرفانى و معنوى نيز برايش نامانوس نيست و بارها در اشعار ساير شاعران سرزمينش نظير چنين تعبيراتى را ديده است.
آيا دليل اين دشوارى در برگردان غزليات حافظ از پيش زمينه احساسى و فكرى خوانندگان فارسى زبان و ايرانى نسبت به اشعار لسان الغيب ناشى مىشود؟ بعيد به نظر مىرسد زيرا هر چند كه ما ايرانىها به حال و هواى تصوف و عرفان آشناييم و حافظ براى ما جايگاهى خاص و ملكوتى دارد بعيد به نظر مىرسد كه انس و همدلى ما با او باعث شود كه ديگر هيچ ملتى در دنيا قادر نباشد به سهم خود با حافظ همدل شود و فيضى از او برد.
وانگهى آيا تنها اشعار حافظ داراى چنين اشارات فرهنگيست؟ در متون غربى نيز بسيارى از اين اشارات از جمله در مورد اساطير يونانى، مكانها، عوامل تاريخى و ادبى و مذهبى مىتوان يافت اما اينگونه اشارات مانع از اين نشده است كه اين متون به زبان يا زبانهايى ديگر برگردانده و با استقبال روبرو نشود. در طول زمان نيز از قضا به يارى همين ترجمهها مردم ساير اقليمها اندك اندك با اين مفاهيم خو گرفتهاند و اكنون براى آنها مفاهيمى جا افتاده گشته است. آقاى فوشه كور براى رفع چنين دشوارىهايى در يادداشتهاى پس از هر غزل توضيحى درباره اين اشارات فرهنگى داده است.
دليل دشوارى خاص ترجمه حافظ را نمىتوان تنها در صنايع ادبى نيز جست. درست است كه ترجمه «شب است و شاهد و شمع و شراب و شيرينى» يا «دستم اندر ساعد ساقى سيمين ساق بود» و بسيارى ابيات ديگر از اين قبيل ابيات غير ممكن است اما بايد قول كرد كه در اشعار ديگر شاعران نيز چنين صنايعى به كار رفته است و با اين حال گاهى ترجمههاى دلنشينى از آنها شده است. حتّى آهنگ و وزن ابيات نيز دليل ترجمهناپذيرى آن نمىشود زيرا شعريت بدون آهنگ و وزن خاص نيز امكانپذير مىباشد. هر چند كه شعريت ابيات حافظ به درجه تعالى است اما برگردان تصاوير و تعبيرات شاعرانه هر چند دشوار امرى محال نيست، زيرا مىتوان همان تصاوير را در زبانى ديگر نيز وصف كرد.
به هر حال مسلماً بسيارى از مشكلات برگردان غزليات حافظ همان مشكلات ذاتى ترجمه شعر به طور كلى است. در كار ترجمه معنى را مىتوان به زبانى ديگر برگرداند ولى هر چه كلام و معنا يعنى دال و مدلول با هم آميختهتر باشند ترجمه دشوارتر مىگردد. گاهى آنچنان در شعر معنا و واژه با هم درآميختهاند كه جدا كردن آنها براى ترجمه بسيار دشوار است. بخصوص اگر با واژگان چند معنايى روبرو باشيم تقريباً غير ممكن است زيرا نمىتوان در زبان مقصد چنين واژهاى با همان تعداد معانى يافت. حال در غزليات حافظ هم واژگان چند معنايى بسيار به كار{P - به عنوان مثال مىتوان از رمان الن رب گريه به نام «ژالوزى» Jalousie نام برد كه در زبان فرانسه داراى دو معناست: حسادت و كركره. كه هر دو مفهوم در متن آمده است. حال هر كدام براى ترجمه انتخاب شود يك معنى و مفهوم فدا خواهد شد. P}
رفته است، هم ابيات را به گونههاى مختلفى مىتوان تعبير كرد، در حاليكه ترجمه يك معنا را بيشتر برنمىتابد. همانگونه كه اشاره شد در ترجمه آنچه سادهتر برگردانده مىشود معنى و مفهوم است، البته در كنار آن مسلماً تصاوير و صنايعى هستند كه كم و بيش و به نسبت توانايى مترجم القا يا ترجمه مىشوند. حال هر چه اين معنا از واژه و تصوير مجزا باشد كار ترجمه آسانتر است. به همين دليل نيز ترجمههاى خيام به مراتب موفقتر بوده است. اولاً درك رباعيات خيام از نظر مفهومى براى خواننده غربى به مراتب آسانتر است و از طريق اپيكوروس يا شاعرانى نظير رُنسار در فرانسه با چنين مفاهيمى كاملاً آشناست و در فرهنگ{P - surucipE )erucipE( P}
خود او نيز اين نگاه و فلسفه وجود دارد. از طرفى در رباعيات خيام تصاوير و صنايع ادبى كه امر ترجمه را دشوارتر مىكنند محدود است و آسانتر مىتوان مفهوم و معنى را از واژه جدا كرده به زبان ديگرى در آورد. از نظر مفهوم و معنى نيز سهلتر است زيرا در رباعيات خيام تنها يك ديدهورى و نگرش و فلسفه وجود دارد و در غربال ترجمه، فلسفه - معنا به راحتى از واژه - تصوير جدا مىشود. از آن جا نيز كه تنها يك تعبير مىتوان براى رباعيات در نظر گرفت و حساب دو دو تا چهار تاست و تعابير ديگرى را برنمىتابد تكليف مترجم نيز روشن است و مىداند چه مفهوم و معنايى را بايد منتقل كند. اما در غزليات حافظ علاوه بر تصاوير و صنايع و آهنگ و ايهام و غيره كه با معنا ادغام شده است و قابل تفكيك نيست، در بسيارى موارد در نظر گرفتن يك تعبير خاص و مشخص نيز غير ممكن است. هر كس مىتواند تعبيرى ديگر و خاص خود از غزلياتش داشته باشد، براى همين نيز با آن تفال مىكنيم و لسان الغيبش مىناميم. همان خصوصياتى كه باعث مىشود بتوان با غزليات حافظ تفال كرد باعث دشوارى امر ترجمه نيز مىشود. هنگامى كه چندين معنى و تعبير مىتوان از يك بيت برداشت كرد چگونه مترجم مىتواند تمام اين معانى و ايهامات را در يك بيت به زبان ديگر منتقل كند، زيرا همانگونه كه ذكر شد ترجمه تنها يك مفهوم و تعبير را برمىتابد و مترجم بايد يك تعبير را برگزيند. همان گونه كه اشاره شد آقاى فوشه كور كوشيدهاند با يادداشتهاى مفصلى كه پس از هر غزل آوردهاند اين مشكل را حل كنند و خواننده فرانسه زبان را در درك بهتر غزليات يارى دهند. چنين كارى از نظر تعليم و آموزش درسى و دانشگاهى براى دانشجويانى كه فارسى را فرا مىگيرند مفيد است (نظير اين عمل در كلاسهاى دانشگاهى تدريس زبان فرانسه در ايران نيز مىشود)، اما نه تنها كمكى به ترجمه نمىكند بلكه خواننده فرانسه زبان را با شعرى روبرو مىسازد كه به تنهايى از آن چيزى سر در نمىآورد و آنچه كه درمىيابد فاقد لطف و شيرينى و شعريت است (بعضى خوانندگان فرانسوى كه تنها با اين ترجمه آشنا شدهاند حتا اشعار حافظ را پيش پا افتاده و معمولى يافتهاند). زيرا در چنين ترجمه - تفسير آكادميك و عالمانهاى به قول رلان بارت لذت متن از ياد رفته است. ترجمه تحت اللفظى و اديبانه ايشان با روح شعر حافظ همخوانى ندارد و جذابيت و لطف سخن حافظ را نمىرساند. دغدغه، وسواس و اصرارى كه در ترجمه كلمه به كلمه هر تصوير و اصطلاح به خرج دادهاند ترجمه غزليات را سنگين، پر تصنع و گاهى بىمعنى ساخته است. به عنوان مثال ايشان در نخستين صفحه و در بالاى مقدمه جامعى كه بر ترجمه ديوان نگاشتهاند اين مصراع حافظ را آوردهاند: «گوهرى دارم و صاحب نظرى مىجويم». به گمان بنده معنى اين مصرع اين است: گوهرى ارزشمند دارم و طالب گوهرشناس و كارشناسى هستم كه ارزش آن را دريابد و چنين لعلى را از خزف تشخيص دهد و قدر بداند. حال مترجم محترم چنين ترجمه كردهاند:
»Je possde un joyau et cherche quelqu'un qui sache le regarder«
يعنى:
«جواهر يا گوهرى دارم و در جستجوى كسى هستم كه بلد باشد آن را نگاه كند» براى ما ايرانيان كلمه صاحبنظر واژهاى جا افتاده و تقريباً روزمره است كه معنيش وارد بودن، صلاحيت ارزيابى و تخمين زدن، تخصص داشتن... است. در فرهنگ معين آمده است: «آنكه در امر يا امورى داراى نظر صايب (درست و راست، حق و رسا) است» و در دهخدا آمده است: «باريك بين، ديدهور، آگاه.». در فرانسه هم كلماتى معادل با همين بار معنايى وجود دارد كه به نظر من شايد كلمه connaisseur مىتواند معادل بجايى باشد يا حداقل l'apprإcier Quelqu'un qui sache يعنى كسى كه ارزش و قدرش را بداند. حال چرا در ترجمه «كسى كه بلد است نگاه كند» آمده است جاى سوال دارد چه بسا كه صاحب نظر با كسره خوانده شده است: صاحبِنظر.
آقاى ونسان مونتى نيز ترجمهاى از بعضى غزليات حافظ انجام داده است. شايد ذكاوت{P - P lietnoM ruosnaM tnecniV}
و موفقيت نسبى او در اين است كه نخواسته تمامى ديوان را ترجمه كند و حتّى در يك غزل نيز گاهى البته به ندرت ابياتى جا افتاده است. ترجمه او شاعرانه، ساده و دلنشين است و گاه توانسته است روح غزل و شيرينى سخن خواجه را القا كند. كلمات با بار معنايى متن اصلى همخوانى دارد. به عنوان مثال در غزلى با مطلع «زلف آشفته و خوى كرده و خندان لب و مست...» براى كلمه «عاشق» در مصراع «عاشقى را كه چنين باده شبگير دهند» كلمه Amant را آورده است كه معنى معشوق و عاشق را مىدهد و كلمهاى متداول است و در اينجا براى عاشق خوب انتخاب شده است. آقاى فوشه كور به جاى عاشق كلمه le gnostique (گنوستيسيسم) آورده است كه{P - عنوان مجموعهاى از اديان، مذاهب كه در همهى اين فرق نوعى معرفت باطنى و روحانى و فوق طبيعى وجود داشته است كه مىتوان از آن به كشف و اشراق و شهود تعبير كرد - دايره المعارف فارسى غلامحسين مصاحب. P}
معناى آن در فرانسه بيشتر به عارف و سالك نزديك است تا عاشق. از طرفى نيز اين واژه در زبان فرانسه واژهاى مهجور و ناآشناست در حاليكه كلمه عاشق در زبان فارسى واژهاى متداول است. از سويى ديگر عاشق اگر Amant ترجمه شود مانند اصل غزل به خواننده اين امكان را مىدهد كه به ظن خود آن را تعبير و معنى كند و يكى از اين تعابير مىتواند عارفانه باشد.
همينطور نيز براى كافر در «كافر عشق بود گر نشود بادهپرست» آقاى مونتى واژه Pa§en را به جاى كافر گذاشتهاند كه بار معنايى مشابهى دارد و آقاى فوشه كور كلمه renإgat را قرار دادهاند كه بيشتر معنى مرتد مىدهد تا كافر و حتّى اگر در اين مصراع صدق كند كلمهاى سنگينتر و نامعمول است.
ديگر نكته قابل توجه ترجمه تصاوير و استعارات توسط اين دو مترجم است. در مصراع «نرگسش عربده جوى و لبش افسوس كنان» آقاى مونتى واژه نرگس را regard يعنى نگاه ترجمه كرده است و آقاى فوشه كور همان گل نرگس يعنى narcisse برگردانده است و در يادداشت تكميلى توضيح داده است كه غرض از نرگس نگاه است. در فرهنگ ما نرگس استعاره نگاه و چشم است همانگونه كه كمان يادآور ابرو و غنچه لب و بادام يادآور چشم است، ولى در فرهنگ فرانسه چنين تعبير و استعارهاى باب نيست.
از طرفى درست است كه تعابير و استعارات نيز در شعر بايد برگردانده شوند اما در اينجا اينگونه به نظر مىرسد كه كلمه نگاه به خوبى اين تصوير را مىرساند بخصوص كه در ادامه واژه لب آمده است و نه استعارهاى براى لب. از سويى ديگر كلمه narcisse در زبان و فرهنگ فرانسه نماد خودشيفتگى است و مىتواند كاملاً خواننده فرانسه زبان را گمراه كند. در ضمن نمىتوان از خواننده توقع داشت كه براى درك و لذت بردن از هر مصراع دائم به يادداشتها رجوع كند. خود ترجمه بايد به خودى خود گويا و دلنشين باشد.
اما نكتهاى كه خصوصاً نظرم را به خود جلب كرد استفاده ضمير مذكر براى عاشق و معشوق در ترجمه هر دو مترجم است. مىدانيم كه در زبان فرانسه مونث و مذكر وجود دارد و اين خصوصيت كار ترجمه را چه از فرانسه به فارسى چه از فارسى به فرانسه به مراتب دشوارتر مىكند. زبان فارسى زبانِ در ايهام و پرده سخن گفتن، زبانِ اشاره و استعاره و ابهام و تعبير است، در حاليكه زبان فرانسه مشخص، دقيق و عريان است. در ترجمه غزلى كه ذكر شد (و تا آنجا كه ديدم در همه غزلها اينگونه است، مثلاً ترك شيرازى در ترجمه يك مرد است) هر دو مترجم براى اين شخصِ زلف آشفته و خندان لب و مست و پيرهن چاك با آن نرگس و لب و دهان كه نيمه شب به سراغ عاشقش مىرود از ضمير مذكر يعنى Il و به حروف بزرگ (بخصوص آقاى فوشه كور) استفاده كردهاند. مسلماً استفاده از ضمير مذكر جامعتر و خنثى است و بخصوص استفاده از حروف بزرگ، بار و جنبه معنوى و عرفانى را بهتر بارز مىكند. اما به گمان من با تصور ذهنى فرانسويان چنين تصاويرى تعبير ديگرى مىيابد كه هر چند امروزه باب شده است و مقبول مىافتد مسلماً منظور خواجه را نمىرساند. در اين ترجمه اينگونه به نظر مىرسد كه مردى نيمه شب سراغ معشوقش كه او هم مرد است مىرود. از طرفى مگر تصوير زن و ساقىِ زن كه در مينياتورها زياد است و با ذهنيت غربيان درباره تصوير ايران درآميخته است چه عيبى دارد، و مگر تصوير يك زن قادر نيست القا كننده ساحت معنوى و عشق آن سرى و حقيقى باشد؟ بخصوص كه در اين غزليات زيبايى و طراوت تصاوير وصف شده، صحنهاى بسان تابلوى نقاشى در پيش چشم مجسم مىكند كه چنين ترجمههايى لطافت آن را مىزدايد. كار مترجم{P - درباره اين ترجمهها گفتنى بسيار است اما از آنجا كه غرض ما در اين مقاله نقد ترجمه نيست ساير نكات را براى فرصتى ديگر مىگذاريم. P}
معنى كردن و تعبير نيست كار او ترجمه است و اجازه ندارد به دلخواه خود در متن دست برد. اگر حافظ واژه عاشق را به كار برده است و اين واژه در زبان فرانسه وجود دارد به چه دليل بايد آن را عارف يا سالك ترجمه كرد؟ يا در چنين غزل زيبايى با آن توصيفات بىنظير تصوير زن را مذكر كرد و آن را با حروف بزرگ نوشت؟
حال به پرسش نخست برمىگرديم. با در نظر گرفتن تمام آنچه گفته شد سرانجام حافظ را مىشود ترجمه كرد يا نه؟ به اعتقاد نگارنده بعيد به نظر مىرسد كسى بتواند لسان الغيب را با آن ساحت غيبى و جادوييش ترجمه كند اما اگر به قول پل ريكور با آرزوى خام ترجمه مطلوب و ايدهآل وداع گوييم بعضى غزليات حافظ شاعر را مىتوان برگرداند، همانگونه كه ونسان مونتى اين كار را كرده و ناموفق نيز نبوده است. به هر حال نه مىتوان چنين گنجينههايى را كه از{P - اين گفته به اين معنا نيست كه ترجمه و نسان مونتىِ ترجمهى مطلوبى است. P}
مرزهاى يك سرزمين و فرهنگ فراتر مىروند و به ميراث ادبيات جهانى تعلق دارند در پستو نهان كرد، و نه مىتوان از جهانى خواست تا فارسى فرا گيرند (آن هم در اين حد) تا از آن فيض برند. به هر حال «آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم به قدر تشنگى بتوان چشيد»
مسلماً ترجمه تمامى ديوان حافظ آن هم توسط يك نفر كارى بسيار بعيد و دور از ذهن است اما مترجمى دل آگاه و سخت كوش و توانا با طبعى شاعرانه و رهروى جهانسوز شايد بتواند از عهده اين كار برآيد. حتا اگر كسى بتواند يك غزل و يا چند بيت آن را آنچنان كه بايد ترجمه كند زهى توفيق! هم اكنون نيز در گوشه و كنار جهان مردمى هستند كه مشتاق خواندن اين ابيات و حتّى تفال با آن هستند پس خلقى را از او بىنصيب نگذاريم.
-
دكتر شهلا حائرى (بخارا)
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12 توسط محمدمهدی اژدری |


