تبليغاتX
وبلاگ گروهی کافه تیتر

و این هم داستان عجیب جوانی که بی دلیل ساعت 11شب در چهارراه مصلی میدان قدس اصفهان مورد حمله قرار می گیرد.
این جوان برای مادربزرگ خود که نیاز ضروری به پول داشته، مقداری پول برده بود. در مسیر برگشت در حالیکه سوار بر موتور به چهارراه نزدیک می شد صدایی شنید که فریاد می زد:"نایست!نایست!" جوان که تعجب کرده بود کمی جلوتر رفته و می ایستد، کلاه کاسکت خود را برداشته و به محض اینکه سرش را برمی گرداند تا ببیند چه خبر است، ضربه ی محکمی از پشت به سر او وارد می شود و همان صدا را می شنود:"مگر نگفتم نایست!" جوان هنوز از شدت ضربه به خود نیامده که راننده ی اتومبیل دیگری که پشت چهارراه توقف کرده با اصرار از او می خواهد صحنه را هرچه سریعتر ترک کند.
جوان که هنوز گیج است سوار بر موتور به راه خود ادامه می دهد و کمی جلوتر تازه متوجه می شود سرش شکسته و به شدت خونریزی دارد، دور می زند و به صحنه برمی گردد تا ببیند چه اتفاقی افتاده، در حوالی همان چهارراه جوان مستی را می بیند که پنجه بوکس به دست کرده و تلوتلو می خورد!! با عصبانیت به سمت جوان رفته و فریاد می زند:"چرا سر مرا شکستی!" و سعی می کند با تلفن همراه خود با پلیس تماس بگیرد.اما جوان مست چاقویی از جیبش بیرون آورده و به سمت موتورسوار حمله ور می شود و این بار جوان جان سالم بدر برده و به سرعت محل را ترک می کند و در مسیرش تا منزل فقط به این فکر می کند:" اگر به پلیس خبر دهم جان خودم و همسرم و خانواده ام به خطر می افتد!! او مسلما باعث آزار خانواده ی من خواهد شد! بهتر است قضیه را به کلی فراموش کنم!!" و جوان درحالیکه از شدت خونریزی، جانی برایش باقی نمانده خود را به منزل می رساند تا خانواده اش او را به بیمارستان منتقل کنند.

بالاخره جوان جان سالم بدر می برد اما تا مدتها این اتفاق روحش را آزار می دهد!

و این نگرانی تمام افرادی است که به این شکل از سوی انسانهای بی قیدوبند آزاد در جامعه مورد آزار و اذیت قرار می گیرند و از ترس به خطر افتادن خانواده و یا آبرویشان لب نمی گشایند!"

 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20 توسط فرشته اعلمي فر |



Copyright © 2008 - www.CafeTitr.com