انار دانه کردم آوردم سر خاکت. درست بالای سر تو نشستهام. صورت داغم را روی سنگ سرد تو میگذارم:« چقدر حالا بودنهایت را می خواهم»
آرام می گویم بلکه دلت بلرزد. با انگشتانم چند بار به سنگ میزنم: « آهای صاحب قبر !» به آسمان نگاه میکنم.. به رقص ِ برگ ِ درختها.. گنجشکی که پرید.. حواسم را پرت میکنم بلکه بغضم را نگه دارم، هادی گریهام را نبیند... مثل آن موقعها فقط بلدم برای تو گریه کنم..
انگشت سبابهام را روی اسم حکاکی شدهات میکشم؛ از بالا تا پایین قامت الف را.. بعد با خودم میخندم.. هنوز با اسمت بازی میکنم. ظرف انار را میگذارم روی تاریخ وفات «12 تیر» .. همان شب که تو رفتی و من مردم.. یادِ اصرارهای شبهایی که به خوابم میآمدی میافتم:« هنوز زندهام لالا ی من! لیلا!»..دست میکشی به خیسی چشمانم.. صبح که از خواب بیدار میشدم؛ خیسی بالش را می مکیدم.. آخر تو دست رسانده بودی به اشکهام..
نشستهام و سرمای سنگ قبرت تنم را میلرزاند.. میخواهی فکر کنم آنقدر مردهای که دیگر حسم نمیکنی.. آنقدر سرد.. سِر شدهای.. هادی که دستم را میگیرد، تند به نگاهش نگاه میکنم.. از صاحب قبر سوال میکند.. نگاه میکند هنوز .. «به شوهرت حرفاتو نمیگی؟ ».. باز سکوت میکنم که رنج بکشد .. که دیگر سوال بی جواب نپرسد.
بلند میشویم. تو همانطوری که روی سنگ قبرت نشسته بودم نشستهای. میلرزی.. روی قامت لام اسم من انگشت میکشی.. میخندی.. هنوز هم با اسم من بازی میکنی.. من سوار اولین تاکسی.. تو سوار هودجی سفید.. به پیامک فاطمه زل میزنم. دیشب خواب دیده بود داریم انار میخوریم.
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11 توسط ناهيد |

