تبليغاتX
وبلاگ گروهی کافه تیتر

آمیز عبدالمجید یه مشت آب از حوض پر کردو ریخت رو صورتش و با تشر گفت :همین که گفتم باید قید مطربی رو  بزنه و الا نه من نه...
ناهید خانم که حوله بدست کنار حوض واساده بود حرف میرزا رو برید و گفت : شما خون خودتو کثیف نکن جوونه جاهله یه غلطی کرده شما به بزرگی خودت بگذر
آمیرزا حوله رو از دست ناهید گرفت و دستشو خشک کرد با اخم رونه شد سمت اتاق
زیر لب غرغر می کرد که پسره لندهور با اون هیکلش خجالت نمی کشه میره دنبال داریه دنبک.
باد شاخ و برگ بید کنار حوض و تکون میداد هواداشت می گرفت و بوی بارون بلند شده بود
بارون نم نم شروع به باریدن کرد . حیاط خونه میرزا هم که با آجر فرش شده بود دونه های بارون رو به سرعت به خودش می گرفت که مبادا آب جاری بشه و ناهید خانم مجبور بشه حیاط و جارو بکشه
سپهر پسر آمیرزا علاقه عجیبی به موسیقی داشت مخصوصا سه تار.
سپهر کلید به در انداخت و یواشکی در رو باز کرد و وارد حیاط شد .حیاط بزرگی که کفه اون با آجر فرش شده بود و یه حوض گرد آبی رنگ پر ماهی قرمز کوچیک و یه باغچه که با سه تا درخت بید و چمنایی که خود سپهر یه ماه پیش ریخته بود تو باغچه پر شده بود .
هنوز نیمه حیاط نرسیده بود که با صدای آمیرزا سرجاش خشکش زد .
به به آقا رسیدنتون بخیر پسره ابله خجالت نمی کشی با اسباب لهو لعب تو خیابون قدم میزنی . چشم ما روشن.پر سوخته فکر آبروی خودت نیستی فکر منه پیر مرد باش.
آمیرزا صورتش یتیکه  آتیش شده بود .
سپهر از ترس اینکه مبادا آمیرزا ناراحت بشه لام تا کام حرف نزد .
پسره لندهور چیه زبون به دهن گرفتی .
همسایه ها از تو پنجره خونه هاشون سرک می کشیدن ببینن آمیرزا واسه چی اوقاتش تلخه .
ناهید خانم اومد جلو دست آمیرزا رو گرفت برد تو اتاق و با اشاره به سپهر فهموند که امشب جاش تو خونه نیست .
خونه عمه اشرف بهترین جایی بود که سپهر می تونست اونجا پناه ببره چون هم عمه اشرف از آمیرزا بزرگ تر بود هم آمیرزا علاقه شدیدی به این خواهرش داشت .
از خونه اومد بیرون و زیر بارون حرکت کرد به سمت خونه عمه .
به سر کوچه که رسید مسعود و دید که نون سنگک به دست به سمت خونه میره .سلام و احوالپرسی .
مسعود یه نگاهی به قیافه درهم سپهر انداخت و گفت : به به سپهر خان پنبه چی فرزند ارشد میرزا میرزا عبدالمجید پنبه چی یاد فقرا کردند .
منت گذاشتی مزین کردی باز دوباره چه دسته گلی به آب دادی بابات از خونه انداختت بیرون .
مسعود جون مادرت بی خیال شو .
دیگه جلوی در خونه بودن که سپهر گفت تارف نکنیا تونمیام مرد حسابی خیس آب شدم درو واکن بریم تو مسعود که بد جوری خندش گرفته بود درو وا کرد و یاالله گویان وارد خونه شد .
اشرف خانم پرید چادرش و سرکنه مسعود گفت نمی خواد زحمت بکشی خودیه آقا مسعود جهت دست بوسی تشریف آوردن .
اشرف خانم اومد جلوی در و گفت : الهی عمه فدات شه تو کجا اینجا کجا خوش اومدی عزیزم بابات چطوره ؟ناهید جون خوبه ؟که مسعود پرید تو حرف مادرش و گفت : مادر من حال بابا شو نپرس دوباره از خونه پرتش کرده بیرون حیوونی .....
سپهر شاکی شد و گفت مسعود زبون به دهن بیگیر ببینم چه خاکی به سرم می خوام بریزم .
عمه دست سپهر و گرفت و برد نشوندش رو صندلی و گفت :یه چایی واسه پسرم بریزم ببینم مجید چرا اوقات تلخی کرده ؟
چایی داغ و سپهر تودستش می چرخوندو قضیه شاکی شدن باباشو واسه عمه تعریف می کرد .
سپهر سرشو بلند کرد و گفت : عمه خسته شدم دیگه نمی کشم نمی تونم تا کی باید یواشکی برم کلاس .
عمه خیلی خونسرد جواب داد : آخه عزیزم بابات دوست داره
سپهر بلند شد وگفت : ببین عمه جون خر ما از کرگی دم که نداشت هیچی صاحابشم شانس نداشت .
 عمه نگاه فقیه اندر صفیهی به سپهر کردو سری به علامت تاسف تکون داد و گفت یعنی اینقدر ...که مسعود گفت :میخوای بدم از سر صبح یه برنامه مستند از حضرت والا تو راز بقای تیلیویزیون نشون بدن؟ یانه میخوای بفرستمت بری بشی مجری کانال یک ؟ تعارف نکنیا ناراحت می شم
سپهر که دیگه کفرش در اومده بود با ناراحتی رفت نشست روی مبل و با عصبانیت گفت :
مسعود خان سلیمی فرزند رضا سلیمی خدا ایشالله زیادتون کنه.
گفت با فلانی نگرد گفتم چشم .با فلانی حرف نزن گفتم چشم . با بیساری بیرون نرو گفتم چشم. با اون یکی رفیق نشو گفتم چشم . بمیر گفتم چشم .
دیگه خسته شدم به کی قسم بخورم قبول کنی .....
عمه گفت:من با بابات صحبت می کنم اینقدر هم حرص نخور عزیزم حالا امشب اینجا بمون تا فردا صبح ببینم چی میشه.
صبح اول وقت سپهر خداحافظی کردو رفت دنبال کارش.
عمه خانم ساعت ده صبح چادر چاقچور کردو رفت در حجره آمریزا و سلام وعلیک کرد.
میرزاگفت :به به آبجی خانم خوش اومدی میگفتی خدمت می رسیدم منور کردی حجره مارو
عمه خانم گفت میرزا در حجره رو ببند کار واجب باهات دارم
میرزا گفت خیره خبری شده واسه مسعود اتفاقی افتاده؟
نه داداش نگران نشو  .
میرزا در مغازه رو بست و نشست پشت میزش .
آبجی خانم بگوشم.
میرزا دیشب سپهر خونه ما بود .
میرزا گفت لااله الا الله این پسره که عمه خانم حرفش و برید و گفت بهت گفتم گوش کن .
میرزا گفت :بچشم
دیشب سپهر اومد بود خونه ما و از دست تو مینالید نکن میرزا سپهر پسر خوبیه همین که چشمش پاکه و دنبال ناموس مردم نیست و نماز خونو روزه بگیره بهش سخت نگیر اگه کم بیاره از دستت میره .
نکن مجید جان .
آمیرزا سری تکون دادو گفت خواهر من نمی خوام که سختش بگیرم میترسم منحرف بشه مگه ندیدی آلات لهو لعب دستش میگیره مگه ....
بعد از دو ساعت و نیم مذاکره اشرف خانم با میرزا که پشت درهای بسته انجام شد مقررگردید که سپهر برای تمرین سه تار برو خونه عمه اشرف و میرزا هم بی خیال سپهر بشه سپهرم تعهد بده که تو خونه ساز نزنه و سازو جلوی باباش نیاره .
عمه خانم تلفن زد به سپهر و ماجرا رو مفصل براش تعریف کرد .
سپهرم قرار شد بیاد از باباش معذرت خواهی بکنه .
دم دمای غروب سپهر با یه جعبه شیرینی راهی خونه شد .
میرزا داشت جلوی درو آب پاشی میکرد که سپهر سر رسیدو سلام کرد .
میرزا با دیدن سپهر اخمشو تو هم کشید و جواب سلام داد میرزا هنوزم تو دلش ناراحت بود .
سپهر وارد خونه شد و سه تارشو دست گرفت و به مادرش که جلوی پنجره ایستاده بود گفت : مامان اینو میزنم به افتخار میرزا عبدالمجید خان پنبه چی و شروع کرد به زدن .
دل می رود زدستم صاحب دلان خدا را .............
میرزا اومد تو خونه و با دیدن سپهر توی اون حالت گفت :سپ....که صدای میرزا بریده شد و میرزا نقش زمین .
ناهید جیغ کشید و دوید سمت میرزا .
سپهر هم سازشو پرت کرد به طرفی و دوید به سمت باباش که سه تار زمین خورد و با صدای پاره شدن سیمش همصدای اشهد آخر میرزا شد .
میرزا رو رو دست بردن بیمارستان ولی دیگه کار از کار گذشته بودو میرزا غزل خدا حافظی رو سروده بود .
سه روز بعد از دفن میرزا سپهر که هنوز رفتن میرزا رو باور نمی کرد اومد خونه و ساز شیکسته رو برداشت و برد جلوی در مسجد .
بعد رفت یه شیشه نفت آورد و سازو گذاشت جلوی مسجد و با نفت ساز شیکسته رو به آتیش کشید .
هر شعله ای که ساز می کشید سپهر هم از دل داد می زد خدا من سازم و سوزوندم تو دلم و سوزوندی .
خدا من بابامو میخوام....................................
الان دوازده سال از اون موقع گذشته و سپهر منتظره که میرزا برگرده..

  • رضا موحد

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11 توسط کافه تیتر |



Copyright © 2008 - www.CafeTitr.com