تبليغاتX
وبلاگ گروهی کافه تیتر

اين روزها علاقه‌‌مندان به داستان‌هاي خارجي اثري جديد از ريچارد براتيگان به نام «در روياي بابل» را روي پيشخوان كتاب‌ فروشي‌ها مي‌بينند.براتيگان همان كسي است كه اول بار چند سال پيش با «صيد قزل آلا در آمريكا» به عموم معرفي و به سرعت به يكي از پرطرفدارترين نويسندگان براي ايرانيان تبدل شد.همين امر باعث شد كه آثار او با چند ترجمه در دسترس علاقه‌مندان قرار بگيرد.انتشاراتي‌ها نيز براي چاپ كتب تازه ترجمه شده او ديگر هيچ ترديدي نداشتند. در فاصله «صيد قزل‌آلا در آمريكا» تا «در روياي بابل» كتاب‌هاي ديگري نيز از وي ترجمه و چاپ شد كه آنها نيز از استقبال خوبي برخوردار شدند.
در قند هندوانه، اتوبوس پير و گزينه شعري به نام «كلاه كافكا» و همچنين «دري لولا شده به فراموشي» از ديگر آثار براتيگان هستند كه در ايران چاپ شده‌اند.اما چرا براتيگان در ايران پرطرفدار شده است و هر كدام از داستان‌ها يا شعرهايش را علاقه‌ مندان با ولع مي‌خوانند.
شايد بتوان ريشه اين استقبال را در نوع نگاه و زمان نوشتن آثار و همچنين زندگي‌اش پيگيري كرد. براتيگان در واقع يكي از نويسندگان نسلي است كه به نسل بيت معروف هستند. نسلي معترض و پرخاشگر. نسلي كه پس از جنگ دوم جهاني در آمريكا به وجود آمد و به نوعي مي‌توان آنها را پدر معنوي هيپي‌ها در دهه‌هاي 60 و 70 آمريكا دانست. شكي كه با هر گونه نظام و هنجاري كه دولتمردان آمريكايي در آن زمان حاكم كرده بودند، مخالف بود.
نسل بيت نويسندگان و شاعران بزرگي را در خود پرورش داد كه از ميان آنان شايد بيش از همه براتيگان و آثارش حداقل در ايران مورد توجه قرار گرفتند. هر چند كه او تنها نقطه برجسته بيت‌ها نيست، اما حداقل در ايران و به مدد ترجمه كتاب‌هايش بار نسل بيت بر دوش اوست.نسلي كه در ابتدا يك جنبش بود جنبشي عليه مظاهر به ظاهر تمدن و زندگي نوين.«بيت‌»‌ها هنگامي به وجود آمدند كه هري ترومن، رييس جمهور آمريكا در سال 1945 در ستايش انسان و تجليل از زندگي رويايي آمريكايي جملات زيبا به كار مي‌برد و نويد دنياي بهتري براي آمريكايي‌ها مي‌داد و دنيايي كه در آن زندگي فناناپذير انسان مورد احترام باشد مردم را با گفتن جملاتي نظير «بايد دنيايي نوين بسازيم، دنيايي بهتر»، وادار به تمكين از تصميمات دولت كند، اما تبعيض نژادي، جنگ سرد، جنگ ويتنام، مك‌كارتيسم و اقتصاد نابسامان پس از جنگ تمام اين حرف‌ها را به چالش كشيده بود و در ذهن مردم ترديد ايجاد كرده بود. در اين زمان «بيت‌»ها با جسارت تمام و برخلاف تمام ارزش‌ها و الگوهاي معين و مقرر با نقد قدرت و انتقاد از جنگ و مخالفت با سلاح‌هاي هسته‌اي با شعارها و رفتارهاي افراطي انزجار خود از زندگي رويايي آمريكايي را ظاهر كردند.


ادامه مطلب...

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14 توسط کافه تیتر |

آمیز عبدالمجید یه مشت آب از حوض پر کردو ریخت رو صورتش و با تشر گفت :همین که گفتم باید قید مطربی رو  بزنه و الا نه من نه...
ناهید خانم که حوله بدست کنار حوض واساده بود حرف میرزا رو برید و گفت : شما خون خودتو کثیف نکن جوونه جاهله یه غلطی کرده شما به بزرگی خودت بگذر
آمیرزا حوله رو از دست ناهید گرفت و دستشو خشک کرد با اخم رونه شد سمت اتاق
زیر لب غرغر می کرد که پسره لندهور با اون هیکلش خجالت نمی کشه میره دنبال داریه دنبک.
باد شاخ و برگ بید کنار حوض و تکون میداد هواداشت می گرفت و بوی بارون بلند شده بود
بارون نم نم شروع به باریدن کرد . حیاط خونه میرزا هم که با آجر فرش شده بود دونه های بارون رو به سرعت به خودش می گرفت که مبادا آب جاری بشه و ناهید خانم مجبور بشه حیاط و جارو بکشه
سپهر پسر آمیرزا علاقه عجیبی به موسیقی داشت مخصوصا سه تار.
سپهر کلید به در انداخت و یواشکی در رو باز کرد و وارد حیاط شد .حیاط بزرگی که کفه اون با آجر فرش شده بود و یه حوض گرد آبی رنگ پر ماهی قرمز کوچیک و یه باغچه که با سه تا درخت بید و چمنایی که خود سپهر یه ماه پیش ریخته بود تو باغچه پر شده بود .
هنوز نیمه حیاط نرسیده بود که با صدای آمیرزا سرجاش خشکش زد .
به به آقا رسیدنتون بخیر پسره ابله خجالت نمی کشی با اسباب لهو لعب تو خیابون قدم میزنی . چشم ما روشن.پر سوخته فکر آبروی خودت نیستی فکر منه پیر مرد باش.
آمیرزا صورتش یتیکه  آتیش شده بود .
سپهر از ترس اینکه مبادا آمیرزا ناراحت بشه لام تا کام حرف نزد .
پسره لندهور چیه زبون به دهن گرفتی .
همسایه ها از تو پنجره خونه هاشون سرک می کشیدن ببینن آمیرزا واسه چی اوقاتش تلخه .
ناهید خانم اومد جلو دست آمیرزا رو گرفت برد تو اتاق و با اشاره به سپهر فهموند که امشب جاش تو خونه نیست .
خونه عمه اشرف بهترین جایی بود که سپهر می تونست اونجا پناه ببره چون هم عمه اشرف از آمیرزا بزرگ تر بود هم آمیرزا علاقه شدیدی به این خواهرش داشت .
از خونه اومد بیرون و زیر بارون حرکت کرد به سمت خونه عمه .
به سر کوچه که رسید مسعود و دید که نون سنگک به دست به سمت خونه میره .سلام و احوالپرسی .
مسعود یه نگاهی به قیافه درهم سپهر انداخت و گفت : به به سپهر خان پنبه چی فرزند ارشد میرزا میرزا عبدالمجید پنبه چی یاد فقرا کردند .
منت گذاشتی مزین کردی باز دوباره چه دسته گلی به آب دادی بابات از خونه انداختت بیرون .
مسعود جون مادرت بی خیال شو .
دیگه جلوی در خونه بودن که سپهر گفت تارف نکنیا تونمیام مرد حسابی خیس آب شدم درو واکن بریم تو مسعود که بد جوری خندش گرفته بود درو وا کرد و یاالله گویان وارد خونه شد .
اشرف خانم پرید چادرش و سرکنه مسعود گفت نمی خواد زحمت بکشی خودیه آقا مسعود جهت دست بوسی تشریف آوردن .
اشرف خانم اومد جلوی در و گفت : الهی عمه فدات شه تو کجا اینجا کجا خوش اومدی عزیزم بابات چطوره ؟ناهید جون خوبه ؟که مسعود پرید تو حرف مادرش و گفت : مادر من حال بابا شو نپرس دوباره از خونه پرتش کرده بیرون حیوونی .....
سپهر شاکی شد و گفت مسعود زبون به دهن بیگیر ببینم چه خاکی به سرم می خوام بریزم .
عمه دست سپهر و گرفت و برد نشوندش رو صندلی و گفت :یه چایی واسه پسرم بریزم ببینم مجید چرا اوقات تلخی کرده ؟
چایی داغ و سپهر تودستش می چرخوندو قضیه شاکی شدن باباشو واسه عمه تعریف می کرد .
سپهر سرشو بلند کرد و گفت : عمه خسته شدم دیگه نمی کشم نمی تونم تا کی باید یواشکی برم کلاس .
عمه خیلی خونسرد جواب داد : آخه عزیزم بابات دوست داره
سپهر بلند شد وگفت : ببین عمه جون خر ما از کرگی دم که نداشت هیچی صاحابشم شانس نداشت .
 عمه نگاه فقیه اندر صفیهی به سپهر کردو سری به علامت تاسف تکون داد و گفت یعنی اینقدر ...که مسعود گفت :میخوای بدم از سر صبح یه برنامه مستند از حضرت والا تو راز بقای تیلیویزیون نشون بدن؟ یانه میخوای بفرستمت بری بشی مجری کانال یک ؟ تعارف نکنیا ناراحت می شم
سپهر که دیگه کفرش در اومده بود با ناراحتی رفت نشست روی مبل و با عصبانیت گفت :
مسعود خان سلیمی فرزند رضا سلیمی خدا ایشالله زیادتون کنه.
گفت با فلانی نگرد گفتم چشم .با فلانی حرف نزن گفتم چشم . با بیساری بیرون نرو گفتم چشم. با اون یکی رفیق نشو گفتم چشم . بمیر گفتم چشم .
دیگه خسته شدم به کی قسم بخورم قبول کنی .....
عمه گفت:من با بابات صحبت می کنم اینقدر هم حرص نخور عزیزم حالا امشب اینجا بمون تا فردا صبح ببینم چی میشه.
صبح اول وقت سپهر خداحافظی کردو رفت دنبال کارش.
عمه خانم ساعت ده صبح چادر چاقچور کردو رفت در حجره آمریزا و سلام وعلیک کرد.
میرزاگفت :به به آبجی خانم خوش اومدی میگفتی خدمت می رسیدم منور کردی حجره مارو
عمه خانم گفت میرزا در حجره رو ببند کار واجب باهات دارم
میرزا گفت خیره خبری شده واسه مسعود اتفاقی افتاده؟
نه داداش نگران نشو  .
میرزا در مغازه رو بست و نشست پشت میزش .
آبجی خانم بگوشم.
میرزا دیشب سپهر خونه ما بود .
میرزا گفت لااله الا الله این پسره که عمه خانم حرفش و برید و گفت بهت گفتم گوش کن .
میرزا گفت :بچشم
دیشب سپهر اومد بود خونه ما و از دست تو مینالید نکن میرزا سپهر پسر خوبیه همین که چشمش پاکه و دنبال ناموس مردم نیست و نماز خونو روزه بگیره بهش سخت نگیر اگه کم بیاره از دستت میره .
نکن مجید جان .
آمیرزا سری تکون دادو گفت خواهر من نمی خوام که سختش بگیرم میترسم منحرف بشه مگه ندیدی آلات لهو لعب دستش میگیره مگه ....
بعد از دو ساعت و نیم مذاکره اشرف خانم با میرزا که پشت درهای بسته انجام شد مقررگردید که سپهر برای تمرین سه تار برو خونه عمه اشرف و میرزا هم بی خیال سپهر بشه سپهرم تعهد بده که تو خونه ساز نزنه و سازو جلوی باباش نیاره .
عمه خانم تلفن زد به سپهر و ماجرا رو مفصل براش تعریف کرد .
سپهرم قرار شد بیاد از باباش معذرت خواهی بکنه .
دم دمای غروب سپهر با یه جعبه شیرینی راهی خونه شد .
میرزا داشت جلوی درو آب پاشی میکرد که سپهر سر رسیدو سلام کرد .
میرزا با دیدن سپهر اخمشو تو هم کشید و جواب سلام داد میرزا هنوزم تو دلش ناراحت بود .
سپهر وارد خونه شد و سه تارشو دست گرفت و به مادرش که جلوی پنجره ایستاده بود گفت : مامان اینو میزنم به افتخار میرزا عبدالمجید خان پنبه چی و شروع کرد به زدن .
دل می رود زدستم صاحب دلان خدا را .............
میرزا اومد تو خونه و با دیدن سپهر توی اون حالت گفت :سپ....که صدای میرزا بریده شد و میرزا نقش زمین .
ناهید جیغ کشید و دوید سمت میرزا .
سپهر هم سازشو پرت کرد به طرفی و دوید به سمت باباش که سه تار زمین خورد و با صدای پاره شدن سیمش همصدای اشهد آخر میرزا شد .
میرزا رو رو دست بردن بیمارستان ولی دیگه کار از کار گذشته بودو میرزا غزل خدا حافظی رو سروده بود .
سه روز بعد از دفن میرزا سپهر که هنوز رفتن میرزا رو باور نمی کرد اومد خونه و ساز شیکسته رو برداشت و برد جلوی در مسجد .
بعد رفت یه شیشه نفت آورد و سازو گذاشت جلوی مسجد و با نفت ساز شیکسته رو به آتیش کشید .
هر شعله ای که ساز می کشید سپهر هم از دل داد می زد خدا من سازم و سوزوندم تو دلم و سوزوندی .
خدا من بابامو میخوام....................................
الان دوازده سال از اون موقع گذشته و سپهر منتظره که میرزا برگرده..

  • رضا موحد

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11 توسط کافه تیتر |

سال 86 براي سازندگان كارهاي طنز در سينماي ايران سال شانس بود به طوري‌ كه حتي قاچاق اين فيلم‌ها نيز نتوانست جلوي فروش بالاي آنها را بگيرد. سه‌فيلم اخراجي‌‌ها، توفيق اجباري و كلاهي براي باران در صدر جدول فروش سال قرار گرفتند.

فروش اين فيلم‌ها از مرز ميليارد گذشتند و ركوردي تازه را در تاريخ سينماي ايران به‌دست آوردند. از سوي ديگر در كنار اين فيلم‌ها كارهايي خوش ساخت با سوژه‌هاي جدي قرار داشتند اما در نهايت انتخاب اول تماشاگران نبودند. مخاطبان در نهايت ترجيح مي‌دادند چند ساعتي را كه در سالن سينما مي‌گذرانند فقط بخندند و اين طوري خوش باشند. اما در سال 86 مجموعا 48‌فيلم در كل سينماهاي تهران و شهرستان‌‌ها اكران شد و مجموع فروش اين فيلم‌ها در تهران 7/8‌‌ميليارد تومان بود.

فيلم‌هاي كمدي

اخراجي‌ها: به خاطر نگاه طنز‌گونه به جنگ و به دليل سر و صداي تبليغاتي كه كارگردان آن به راه انداخت و همچنين داشتن هنرپيشگان طراز اول از مرز فروش يك‌ميليارد گذشت و به فروشي معادل 6/3‌ميليارد دست پيدا كرد. اما در نهايت مافياي قاچاق سي‌دي، گريبان اين فيلم در حال اكران را گرفت و به مانعي بزرگ در سر‌راه فروش بالاتر آن تبديل شد. در نهايت در ارديبهشت ماه سالن‌‌هاي سينماها تقريبا خالي از تماشاگر به اكران آن پرداختند.

توفيق اجباري: توفيق اجباري از ديگر ساخته‌هاي محمدحسين لطيفي بود كه به فروش 5/2‌ميليارد تومان دست پيدا كرد. داستان طنز و نوع نگاه خاصي كه به زندگي يك سوپر‌استار شده بود و همچنين به‌خاطر استفاده از هنرمنداني چون محمدرضا گلزار و باران كوثري باعث شد تا اين فيلم نيز با اقبال عمومي مردم روبه‌رو شود.

كلاهي براي باران: «كلاهي براي باران» ساخته مسعود نوابي، از بازيگراني چون جواد رضويان و رضا عطاران استفاده كرده بود. اين فيلم در پايان اكران خود به رقم يك‌ميليارد تومان فروش دست پيدا كرد و توانست رقم سوم پرفروش‌ترين فيلم را در سال 86 با توجه به داشتن ساختاري طنز به خود اختصاص دهد.

كلاغ‌پر: اين فيلم اولين ساخته بلند شهرام حسيني بود و به عنوان اولين كار حرفه‌اي فروش بسيار خوبي براي كارگردان آن به همراه داشت. وجود محمدرضا گلزار و مهناز افشار نيز از جمله عوامل اصلي موفقيت اين فيلم بود. اين فيلم در مجموع توانست به فروش 910ميليون تومان دست پيدا كند.

ميهمان: مسلما فيلم ميهمان را نمي‌توان در دسته فيلم‌هاي خوش‌ساخت و با كيفيت گذاشت؛ اما حضور امين حيايي و رامبد جوان از يك سو و داشتن فضايي طنز در كار باعث شد تا اين فيلم 804ميليون تومان فروش داشته باشد.

نصف مال من نصف مال تو: اين فيلم در ابتدا براي گروه سني كودك و نوجوان ساخته شده بود و پس از شركت در جشنواره فيلم‌هاي كودك و نوجوان همدان در سينماها اكران شد، اما در نهايت اين فيلم بيشتر مورد توجه بزرگ‌ترها قرار گرفت، كارگرداني اين فيلم را وحيد نيكخواه آزاد به عهده گرفت و چهره‌هاي شناخته شده سينماي ايران چون محمدرضا شريفي‌نيا، مريلا زارعي و شقايق فراهاني در آن به ايفاي نقش پرداختند. فروش اين فيلم 725ميليون تومان در كل مدت اكران آن بود.

قاعده بازي: مادرزن سلام، رفيق بد: اما بخت در سال 86، با همه فيلم‌هاي طنز نيز همراه نبود و اين حتي با داشتن هنرپيشگان موفقي چون اكبر عبدي در قاعده بازي، فتحعلي اويسي در مادرزن سلام و همچنين زوج هنري ايرج طهماسب و حميد جبلي نتوانستند آن طور كه انتظار مي‌رفت تماشاگر جذب كنند.

قاعده بازي ساخته احمدرضا معتمدي بود. بيشتر در اين فيلم از جلوه‌هاي ويژه مختلف سينمايي استفاده شده بود و بيشتر از آنكه بر طنز كلامي تكيه شود به طنز تصويري پرداخته شده بود. سبك كار جديد و تقريبا متفاوت بود؛ اما آن طور كه تصور مي‌شد مورد علاقه مخاطبان قرار نگرفت و به فروش 400ميليوني دست پيدا كرد.

مادرزن سلام نيز آخرين ساخته ايرج قادري بود و به فروشي معادل 400ميليون تومان دست پيدا كرد. رفيق بد به كارگرداني عباس احمدي مطلق اما به خاطر داشتن داستاني با سوژه تقريبا تكراري و استفاده از همان شوخي‌هاي قديمي طهماسب موفق به كسب رقم بالايي از فروش نشد در كل با 410ميليون تومان فروش از اكران كنار رفت.

سنگ، كاغذ، قيچي ساخته سعيد سهيلي بازي امين حيايي به كمترين رقم فروش در ميان فيلم‌‌هاي طنز دست پيدا كرد اين فيلم در كل مدت اكران 210ميليون تومان دست پيدا كرد.

عنوان‌هاي ديگر سينمايي

به‌رغم حضور برخي نام‌هاي مشهور چون مسعود كيميايي، رخشان بني‌اعتماد، كيومرث پوراحمد و ... در اكران سال 86 اما به دلايل مختلف بسياري از آنها در گيشه توفيقي كسب نكردند.

پارك وي: فيلمي در ژانر وحشت بود كه البته گوشه‌هايي از آن با طنز هم همراه بود. در جشنواره بيست و پنجم از آن استقبال نشد و نقدهاي بسيار تندي هم عليه آن در مطبوعات منتشر شد، وارد بود اما به خاطر اينكه گروه سني خاص براي ديدن فيلم تعيين شده بود در جذب مخاطب موفق بود و در مجموع فروش به 785ميليون تومان رسيد.

رييس: فيلم‌‌هاي مسعود كيميايي به دليل موضوع و فضاسازي هميشه تماشاگران و علاقه‌مندان خود را دارد و فقط نام اين كارگردان روي يك فيلم كافي است تا جمع زيادي از علاقه‌مندان خود را به سالن‌هاي سينما بكشد. با اين حال فيلم رييس به طور كلي 490ميليون تومان فروخت.
عاشق: به كارگرداني افشين شركت با بازي بازيگراني چون هانيه توسلي و ايرج نوذري ساخته شده بود. اين فيلم كه براي گروه سني كودك و نوجوان توليد شده بود، به خاطر سوژه خاص آن بيشتر مورد استقبال گروه بزرگسالان قرار گرفت و در نهايت 450ميليون تومان فروش داشت.
خون بازي: رخشان بني‌اعتماد با به تصوير كشيدن يك روز از زندگي يك دختر معتاد مسائل اجتماعي و مشكلات اين گروه را به زيبايي به تصوير كشيده بود و باران كوثري نيز توانست جايزه نقش اول زن را از جشنواره بيست و پنجم و جشن خانه سينما دريافت كند. به رغم اين موفقيت‌ها «خون‌بازي» 320ميليون تومان بيشتر فروش نداشت.

نقاب: فيلم نقاب ساخته كاظم راست گفتار به خاطر داشتن حاشيه‌هاي فراواني كه از داستان‌اش سرچشمه مي‌گرفت و به خاطر بازي محمدرضا شريفي‌نيا و پارسا پيروزفر در ابتداي كار مورد استقبال قرار گرفت اما بعد از آنكه سي‌دي‌هاي قاچاق اين فيلم به بازار آمد در نهايت بيش از 280ميليون فروش نكرد.

«پاداش سكوت» مازيار ميري با 230ميليون تومان و اتوبوس شب كيومرث پوراحمد نيز بيش از 200ميليون تومان فروش نداشتند. هر دو فيلم موضوع جنگ را مد نظر قرار داده بودند.

  • غزال صادقی

 

 


نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 15 توسط کافه تیتر |

کاربران وخوانندگان "وبلاگ گروهی کافه تیتر"، می توانند با مراجعه به آدرس cafetitr.sub.ir در تلفن همراه خود، مطالب را به صورت همراه مطالعه فرمایند. بیشتر تلفن های همراه مجهز به وپ بروز، امکان استفاده از سایت را دارند. به دلیل ناسازگاری برخی مرورگرهای موبایل با کاراکترهای زبان فارسی، ممکن است برخی اخبار یا قسمت هایی از برخی اخبار در تعدادی از گوشی ها قابل مشاهده نباشد. به دلیل سرعت بسیار پایین دسترسی به اینترنت از طریق موبایل در ایران، تا اطلاع ثانوی از استفاده از تصاویر و عناصر گرافیکی در نسخه وپ سایت خودداری خواهد شد.


نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16 توسط کافه تیتر

پاساژها مركز زندگى‏اند. خريد كردن محور زندگى است. همه در پاساژها زندگى مى‏كنند. زاويه‏هاى پنهان در زندگى در پشت ويترين‏هاى به هم چسبيده غرفه‏ها برملا مى‏شود ديگر هيچ چيز پنهانى زندگى، پنهانى نيست. ديگر زندگى خصوصى، خصوصى نيست. خودش را در حضور ديگران به نمايش مى‏گذارد. پاساژها مركز نمايش‏هاى رنگارنگ زندگى‏هاى خصوصىِ عمومى شده است. مركز تبديل زندگى‏هاى عمومى به خصوصى است. آدم‏ها در پاساژها قدم مى‏زنند. آيس‏پك مى‏خورند، گپ مى‏زنند. خطِچشم مى‏خرند، لاك ناخن امتحان مى‏كنند يا شال يا ژل. بستنى مى‏ليسند و باريكه‏هاى عطرآميز كاغذى مى‏بويند. به هم نگاه مى‏كنند. با هم قرار مى‏گذارند و دسته‏جمعى از روى خط عابر پياده مى‏گذرند. در پاساژ آن سوى خيابان، جفت‏ها عوض مى‏شوند. قهرها آشتى و آشتى‏ها قهر مى‏شود. چشم‏ها فعال‏تر از هر حس ديگرى و عضو ديگرى آدم‏ها را به هم نزديك و يا از هم دور مى‏كند. چشم‏ها نافذتر از هر قوه عاقله ديگرى فرد را به مركز جاذبه اشياء و اجناس مى‏كشاند. آدم‏ها مثل ذرات آهن‏ربا جذب مغناطيس كالاها مى‏شوند. انگشتان پا احساس راحتى نمى‏كنند در كفش. پشت پا تير مى‏كشد ستون فقرات‏اش و پاشنه پا مى‏ترسد از ارتفاعى كه روى آن ايستاده است و يا دردش مى‏آيد از اصطكاك شديدش با سنگفرش خيابان، چشم اما خيره به ويترين‏ها، خيره به مبادله مدام كفش‏ها و پاها، تصميم نهايى را مى‏گيرد. انتخاب مى‏كند همان كفش را. احساس ناراحتى پا گم مى‏شود در شلوغى احساس رضايت از همگانى شدن. از مثل همه شدن.

     درپاساژها عشق هم عرضه مى‏شود نه زير نور ماه، نه در نيمه‏شب مهتاب، نه در يك غروب دلگير و رسيدن به حس تنهايى و شهود آن خلايى كه از آن ديگرى است. بلكه در يك پيش از ظهر يا بعدازظهر داغ در هواى دم كرده و بسته پاساژها و در ميان شلوغى پر سروصداى كفش‏ها و شال‏ها و مانتوها و چشم‏ها همان طور كه رج رگال‏ها را هى مى‏چرخانند و رژ لب‏ها را روى انگشت شست‏شان تست مى‏كنند و لباس زير و رو را يكى پس از ديگرى وارسى مى‏كنند، گاهى نگاهشان به عشق هم مى‏افتد. آدم‏ها با چشم‏هايشان جذب مغناطيس عشق مى‏شوند همان طور كه جذب مغناطيس ساير اجناس و اشياء پاساژها مى‏شوند. همان طور كه چشم‏شان مى‏چرخد در لابه‏لاى تاپ و شلوارك‏ها و لباس‏هاى مجلسى شبانه و عصرانه، گاهى هم مى‏چرخد روى چيزى از جنس خودشان. چيزى شبيه به همه. چيزى جفت و جور با معيارهاى جديد آشنايى و عشق. نيروى كاريزماى پاساژها به اعجاز مدل‏ها (fashins) تأمين مى‏شود. مدل‏ها به ميزانى كه شباهت‏ها و نشانه‏هايى از آن كاريزما را در خود بازتاب مى‏دهند، قدرت جاذبه بالايى پيدا مى‏كنند. احساس مشابهت با مدل‏ها، فرد را دچار حس آشنايى و جفت و جورى مى‏كند. چنين حسى شروع تجربه‏هاى نوين و آغاز تجربه‏هاى مجاز و غيرمجاز است. اين نوع تجربه‏ها گاه در حد آزمودن يك جفت كفش تازه است كه در حين راه رفتن طولانى پا را مى‏زند، خسته مى‏كند و فرد را مجبور مى‏سازد كه هر چند نو، آن كفش‏ها را به گوشه‏اى بيندازد و يكى ديگر و يكى ديگر. شايد هم در حد آزمودن يك پيراهن شاد و قشنگ و راحت باشد كه بعد از يكى دو بار شستن از رنگ و رو مى‏افتد و بنجول مى‏شود. شايد هم مثل يك عطر گران‏قيمت خوش جنس و ماندنى باشد. شايد هم مثل يك شلوار، يك كت، يك كيف يا مانتو آن قدر خوش جنس و بادوام باشد كه هيچ تغييرى نكند و دست آخر صاحب‏اش از آن خسته و دلزده شود و بخواهد كه خودش را از شر اين كالاى فرسوده نشدنى خلاص كند وگرنه خودش فرسوده مى‏شود. عشق هم درست مثل هر كالا و محصول ديگرى در پاساژها انواع و اقسام مختلف دارد از بنجول‏ترين گرفته تا مرغوب‏ترين. اما بنجول‏ها آن قدر شبيه مرغوب‏ها از كار درمى‏آيند كه تشخيص‏اش كار ساده‏اى نيست. باكى هم نيست، مى‏شود از كنارش گذشت چه بنجول و چه مرغوب و يكى ديگر را امتحان كرد. جايگزين كرد. اين جا تقريباً مى‏رسيم به همان نظريه ماركس كه در «بت‏وارگى كالاها، مناسبات انسانى شى‏ءواره» را مى‏ديد. يعنى تبديل مناسبات انسانى به مناسبات چيزها.

     در پاساژها نه «تن» تابوست و نه «روان» تابوست. «مصرف» تنها تابوى موجود و مقبول است. همه چيز مصرف شدنى است. همه چيز مصرف كردنى است. مصرف اصل پايدار پاساژهاست. آدم‏ها در پاساژها و براى پاساژها زندگى مى‏كنند. پس، از تن و روان‏شان خرج مى‏كنند. تن و روان تابع اصل مصرف است نه برعكس. در حاكميت اين اصل نابرابرى جنسى و نابرابرى سنى وجود ندارد. زندگى همه از هنگام تولد حتى پيش از تولد و تا قبل از بازنشستگى (كه مساوى مرگ و نيستى و نديدن و نخواستن و به حساب نيامدن است) تابع همين اصل است. اصل پايدار مصرف بر بنيان لذت آنى است. لذت مصرفِ آنى و لذت داشتن آنى، معناى زندگى است. آن كه از اين لذت آنى محروم مى‏شود و محروم مى‏ماند، دچار تشويش روان و آشفتگى زندگى مى‏شود. بخش عمده‏اى از آشفتگى‏هاى زندگى‏هاى امروزى به خاطر همين محروميت از مصرف است. اين محروميت، زندگى را بى‏معنا و بى‏حاصل مى‏كند. روابط آدم‏ها را قهرآميز مى‏كند. آدم‏ها ديگر بودن‏شان در كنار هم و با هم معنايى ندارد به جز ابزار تأمين مصرف. هر چه سودآورتر، پذيرفتنى‏تر، خواستنى‏تر. هر چه كندتر و كم‏مايه‏تر نخواستنى‏تر و مطرودتر. آدم‏ها هرچه بيشتر لذت هم را برآورده كنند به هم نزديكترند و هرچه كمتر از عهده تأمين لذت هم برآيند از هم دورتر مى‏شوند. پدر و مادرى كه از عهده تأمين لذت مصرف فرزندان خود برنيايند، پشت ديوار بلند فاصله و غريبگى با فرزندانشان مى‏مانند. همسرانى كه به لذت مصرف طرف مقابل خود پاسخ درخورى نمى‏دهند، مدام بيگانه‏تر و دورتر مى‏شوند از هم. هر كدام در جستجوى لذت خويش در جاى ديگر و با كسى ديگر برمى‏آيند. ميزان و معيار پذيرش آدم‏ها از سوى يكديگر، حد توانايى آنها براى تحقق بخشيدن به لذت مصرف است در زندگى روزمره. اكنون مصرف تنها اصل معنوى زندگى افراد است. نيروى مصرف و كاريزماى لذت آنى، اراده افراد را سلب مى‏كند. آنها هم چون يك شيفته بى‏اختيار به دنبال مصرف مى‏دوند. هر جا او مى‏ايستد، مى‏ايستند. هر جا او مى‏رود مى‏روند. جاى ماندن يا نماندن را، وقت ماندن يا نماندن را مصرف است كه تعيين مى‏كند. عنان همه چيز در اختيار مطلق مصرف است. در جامعه‏اى كه تجربه‏هاى زيادى از پذيرفتارى و انفعال در برابر انواع نيروهاى كاريزما دارد، مصرف افسار گسيخته‏تر از هر نيروى مقتدرى عمل مى‏كند. جامعه‏اى كه جبرهاى جهانى شدن آنها را در مسير توسعه مى‏كشاند و تجربه‏هاى ژرف و طولانى از استيلاى نيروهاى مقتدر دارند، مصرف مى‏تواند به راحتى هم‏چون نياكان ناهم‏جنس پيش از خودش به عنوان يك قدرت مطلقه كاريزما عمل كند و هرگونه نشانه‏اى از حضور آزاد و انتخاب‏گر انسان را ناديده بگيرد. در چنين جامعه‏اى، افراد عنان گسيخته و بى‏قرار به سوى مصرف مى‏شتابند و همه چيز خود را قربانى اين خداوندگار جديد مى‏كنند. آن پرستندگان بى‏اختيار سايه‏هاى زمينى تبديل مى‏شوند به مصرف‏كنندگان بى‏اختيار انبوه سازان.

     اشياء انبوه، اجناس انبوه در جذبه عطر و نور و موزيك پاساژها، قلمرو تن و روان آدم‏ها را از آن خود مى‏كنند و آن‏ها را به قلعه بى برج و باروى خود مى‏برند بى غل و زنجير با رضايت و لبخند. با بستنى يا قهوه. آدم‏ها تا درون اين قلعه نورانى‏اند شادند. آنها كه دارند از خريدن و آنها كه ندارند از تماشا كردن. بيرون از اين پاساژ و قلعه‏هاى نورانى، زندگى رنگ ديگرى به خود مى‏گيرد. چهره شاد و سرخوش و تابناك‏اش را از دست مى‏دهد. جفت‏ها ديگر دست در دست هم ندارند. ديگر آدم‏ها ميلى به نشان دادن رضايت‏شان ندارند. ديگر كسى نمى‏خواهد خشنودى ديگرى را برانگيزد. همه به دنبال عيب‏ها و كاستى‏ها مى‏گردند در تاريكى. همه به دنبال بهانه مى‏گردند براى اعلام نارضايتى و انزجار از بودن در اين‏جا و نبودن در آن‏جا. در اين‏جا، در اين تاريكى، همه چيز بوى ماندن و ماندگى مى‏دهد. همه چيز نشانه سرسختى است از متعلق يا متعلقه بودن. آن‏جا اما همه چيز در گذرست. همه چيز كوتاه مدت است. هيچ كس به هيچ كس متعلق نيست. موقتى بودن در آن‏جا معنى پيدا مى‏كند. آن‏جا نياز به جويى نيست تا كسى بر لب آن بنشيند و گذر عمر را ببيند. جوى‏ها در آن‏جا نمايشگر عظيم پس‏مانده‏هاى پاساژهايند. آن‏جا مى‏توان از در پاساژها وارد شد، چرخى در آن‏ها زد. عشق‏هاى كوتاه‏مدت، آشنايى‏هاى موقتى، با هم رفتن‏هاى لحظه‏اى را از نزديك ديد و با تمام وجود موقتى بودن عمر و زير مجموعه‏هايش را فهميد و حس كرد در آن‏جا فقط يك چيز موقتى نيست و آن اصل پايدار مصرف است كه از اصل پايدار نياز انسان به تنوع، به تازگى، به رهايى و گريز از تكرار و گريز از وابستگى جان مى‏گيرد و هر دم پرورده‏تر و فربه‏تر مى‏شود.

     حالا آدم‏هايى كه در جامعه توسعه نيافته يا رو به توسعه زندگى مى‏كنند، علاوه بر همه چند پاره‏گى‏هايى كه بر سرشت و سرنوشت جمعى‏شان تحميل شده است دچار يك دوپاره‏گى جديد هم مى‏شوند. دچار يك زيست دوگانه. آدم‏هاى چنين جامعه‏اى دو زيست هستند. يك زيست پاساژى دارند و يك زيست برون پاساژى. آن‏جا روشنايى است و سبكبالى و شادخوارى و اين‏جا تاريكى و سنگينى و رنج نداشتن و نتوانستن و نشدن و نكردن. اين‏جا يك محروميت تام و تمام واقعى است و آن‏جا يك برخوردارى تام و تمام نيمه‏واقعى و نيمه وهمى است. اين زيستن دوگانه و ناسازگارى كه بر افراد چنين جامعه‏اى نازل مى‏شود، پريشانى‏هاى طاقت‏فرساى ديگرى براى او در آستين دارد. نشانه‏اى اين پريشانى‏ها در تلاشى روابط خانوادگى، در طولانى شدن صف انتظار بيماران در مطب روان‏پزشكان، در ازدحام آمار قتل‏هاى شگفت‏انگيز و دزدى‏ها و آدم‏ربايى‏هاى ناباورانه، در فزونى خيانت‏ها و فسادهاى بى‏بديل هر روزه در انواع رسانه‏هاى شنيدنى و خواندنى و ديدنى است. اين زيست دوگانه، تمثيل معروف غار افلاطون را به ياد مى‏آورد با اين تفاوت غيرقابل انكار كه معلوم نيست كدام غار است و كدام بيرون غار. آيا اين پاساژهاى پر نور و پرسروصدا و پر رفت و آمد غار است و آن بيرون تاريك و خشن و سرد و پرتنش يادآور خورشيد حقيقت است؟ بعضى آدم‏هايى كه اين‏جا بيرون ايستاده‏اند هم از ديدن آن سايه‏هاى پرجنب و جوش بر روى ديوار غار مى‏هراسند و هم از تاريكى و تنگى آن. اين‏ها ترجيح مى‏دهند همين‏جا بيرون بمانند، در حالى كه به درون غار رانده مى‏شوند ناخواسته و ناگزير. بعضى از اين آدم‏ها كه اين‏جا اين بيرون ايستاده‏اند ترجيح مى‏دهند در اين نور خيره بينايى‏شان را از دست بدهند به جاى آن كه در غار تنگ و تاريكى بروند كه چيزى براى ديدن ندارد. چشم براى تماشاى ديدنى‏هاست. وقتى هيچ ديدنى‏اى نباشد و هيچ جذبه‏اى نباشد كه سوى نگاه را به طرف خودش بكشاند. بينايى و چشم به چه كار مى‏آيد؟ حتى اگر اين نور، كذب محض باشد و آن ظلمت، آب حيات هم باشد، در كاريزماى مصرف و جذبه پاساژها، آن نور كاذب، خواستنى‏تر و يافتنى‏تر به نظر مى‏رسد از آن آب حياتى كه دست نيافتنى و ناديدنى است.

    در ساحت جهان پاساژى كه جهان ناپايدار پديدارى است، هيچ گوهر بخردانه يگانه‏اى دخالت ندارد. تنها عنصر يگانه دخالت‏گر پول است پول. به تعبير ماركسى مى‏توان گفت به اعجاز پول، خيال‏ها به واقعيت تبديل مى‏شوند و واقعيت به موجودى خيالى. پس زيستن در جهان پاساژها، زيستن بر مدار وهم‏هاست. زيستن بر مدار جابه‏جايى‏هاست. اگر زيستن يك وهم اتفاقى گذراست پس مى‏توان اين اتفاق را زير روشنايى دروغ‏هاى تابان از سر گذراند نه حقيقت‏هاى تاريك. با تكيه بر چنين جوازى است كه ستون‏هاى سياست و اقتصاد و جامعه و تاريخ و انديشه آن‏قدر كوتاه و تنگ از دروغ‏هاى تابان مى‏نويسند تا جا براى انباشت انبوه حقيقت‏هاى تاريك در ستون حوادث كم نيايد. اين البته يك نتيجه‏گيرى بيرونى و اجتماعى از زيستن دوگانه است از جنبه درونى فرد بر بنيان يك ادراك ناخودآگاه از اين زيستن دوگانه، خود را به يك فراموش‏خانه مى‏برد. خود را دچار فراموشى مى‏كند. در واقع زيستن پاساژى و استقبال بيش از حد از آن، يك جور پناه بردن به درخشش‏هاى پر سروصدا و بى‏آرام و قرار و فراموشى‏آور و خلسه‏آورى است كه مى‏تواند نشانه واكنش آگاهانه و بيشتر ناآگاهانه فرد باشد در برابر واقعيت سخت و خشن و بى‏رحمى كه او را احاطه كرده است. واقعيتى كه ظاهراً فرد هيچ دخالتى و يا چندان دخالتى در وقوع آن نداشته است. اين واقعيت بسيار فراتر از آستانه تحمل اوست. او نه مى‏تواند واقعيت را تحمل كند و نه مى‏تواند آن را تغيير دهد. پس مى‏گريزد از آن و مى‏شتابد به سوى پاساژها به سوى آن شلوغى‏هايى كه جان مى‏دهد براى فراموشى و كاهش بار سنگين هستى واقعى.

  • معصومه علي اكبري

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 16 توسط کافه تیتر |



Copyright © 2008 - www.CafeTitr.com