تبليغاتX
وبلاگ گروهی کافه تیتر

در آخرين حراج كريستي كه چند هفته قبل در دبي برگزار شد، برخي آثار مجسمه و نقاشي ايراني با ارقامي نجومي به فروش رسيد، ارقامي ميليون دلاري كه تاكنون براي چنين آثاري پرداخت نشده بود. اعلام اين ارقام از سوي رسانه‌ها موجب پرسش‌هاي فراواني در جامعه هنري شد، برخي آن را يك پيروزي بزرگ براي هنر ايراني ذكر كردند و برخي نيز پرداخت چنين ارقامي را غيرممكن دانستند. در همين شرايط كامران عدل از عكاسان قديمي و سرشناس در يادداشتي كه در روزنامه دنياي اقتصاد به چاپ رسيد، اعلام چنين ارقامي را براي آثار ايراني ناشي از زدوبندهاي پنهان براي افزايش غيرواقعي قيمت اين آثار ذكر كرد. او به صراحت گفت كه بسياري از اين آثار توسط خود هنرمندان يا برخي دلالان خريداري مي‌شود تا قيمت واقعي اين اثر در حراج‌هاي بعدي بالا رود.
دنياي اقتصاد در گفت‌و‌گو با برخي كارشناسان و هنرمندان، موضوع حراجي كريستي و تبعات آن را به بحث گذاشته است.


ادامه مطلب...

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19 توسط محمدمهدی اژدری |

گله مي‌كرد ز مجنون ليلي - كه شده رابطه‌مان ايميلي
حيف از آن رابطه‌ي انساني - كه چنين شد كه خودت مي‌داني

عشق وقتي بشود دات‌كامي - حاصلش نيست به جز ناكامي
نازنين خورده مگر گرگ تو را - برده يا دات‌نت و دات‌ارگ تو را

بهرت اي‌ميل زدم پيشترك - جاي سابجكت نوشتم: به درك
به درك گر دل من غمگين است - به درك گر غم سنگين است

به درك رابطه گر خورده ترك - قطع آن هم به جهنم به درك
آنقدر دلخورم از اين ايميلم - كه به اين رابطه هم بي‌ميلم

مرگ ليلي نت و مت را ول كن - همه را جاي OK كنسل كن
OFF كن كامپيوتر را جانم - يار من باشد و ببين من ON ام

اگرت حرفي و پيغامي هست - روي كاغذ بنويس با دست
نامه يك حالت ديگر دارد - خط تو لطف مكرر دارد
 
خسته از فونتو ز فورمت شده ام-دلخور از گردالی @ (ات) شدهام

كرد ريپلاي به ليلي مجنون - كه دلم هست از اين سابجكت خون
باشه فردا تلفن خواهم كرد - هر چه گفتي كه بكن خواهم كرد

زودتر پيش تو خواهم آمد - هي مرتب به تو سر خواهم زد
راست گفتي تو عزيزم ليلي - ديگر از من نرسد ايميلي

نامه‌اي پست نمودم بهرت - به اميدي كه سرآيد قهرت

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19 توسط محمدمهدی اژدری |

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ‌های سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند
حال سؤال و حوصله‌‌ی قیل و قال کو؟

  • زنده یاد قیصرامین پور

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18 توسط محمدمهدی اژدری |

دلمان گرفته است، راهى در پيش نمى‏بينيم، دودليم، بى‏كسيم، بى‏همدميم، دل ز تنهايى به جان آمده است چه كنيم؟ ديوانى در دست مى‏گيريم، تفألى مى‏كنيم، آن راز مگو را كه با كس نتوان گفت، احوال دلمان را با دوست مى‏گوييم كه او محرم راز است، قسمش مى‏دهيم به شاه چراغ و شاخ نباتش و كتاب را مى‏گشاييم، غزلى مى‏خوانيم كه ابر محنت را مى‏زدايد.

خرسند و شاديم، از بخت شكر داريم و از روزگار هم، يارى مى‏جوييم كه خوشى‏مان را با او قسمت كنيم غزلى از او مى‏خوانيم، بوسه‏اى بر كتابش مى‏نهيم و سبكبار با او همدم مى‏شويم. هر فرصتى براى با او بودن مغتنم است، شب يلدا، شب‏هاى اندوهناك، درد فراق، سرمستى عشق. و خوشى بزمى با ياران بى‏حضورش ميسر نيست زيرا دوستى، رفيق شفيقى، هم پيمانى، محرم اسرارى غايب است و جان بى‏جمال غزلش ميل چمن ندارد. حافظ همراه و مونس ماست، در سفر و در حضر، در غم و شادى، در پريشانى و جمع. حافظ از آن ماست، به او مى‏باليم، جزو لاينفك هستى ما، راز گشاى معماها و لسان‏الغيب است «بر زخم‏ها مرهم مى‏نهد، در سختى‏ها تسلى مى‏بخشد، در مصائب بردبارى مى‏آموزد، در بيچارگى دستگيرى مى‏كند، در شادى هماهنگ مى‏گردد، در بى‏نوايى هم نوا مى‏شود...»

{ استاد پژمان بختيارى، مقدمه حافظ}

    اما اگر كسى دست درازى كرده طمع در ترجمه آن كند يا روايت خود را به شكلى ديگر ارائه دهد سخت برمى‏آشوبيم كه حريم دوست نه جايگاه هر نامحرمى است و زهى لاف خلاف.

    و اما تا كى اين پريرو را در پستوى خانه نهان مى‏توان داشت كه شعرش تاب مستورى ندارد و خلقى واله و مشتاقند كه از آن فيضى برند و به بضاعت خودكامى از آن برگيرند. چه بايد كرد؟ او را از ديده اغيار نهان كرد، غزل معرفت و عشق، اين نوگل خندان را كه دست ما سپرده‏اند تنها به ملتى، فرهنگى و زبانى محدود كرد مبادا كه دست اغيار و نامحرمان و حسودان آلوده‏اش سازد، رسوايش كند و نفس دلكشش را بزدايد؟ رواست كه عالمى از لطف سخنش محروم گردد؟

    لاجرم گاهى اغيار خيال خام ترجمه آن را در سر مى‏پرورانند. بعضى به برگردان چند غزل، چند بيت بسنده مى‏كنند و بعضى ديگر طمع در برگردان تمام غزلياتش مى‏كنند. بوالعجب كارى!

    چنديست كه ترجمه جديدى از تمامى اشعار حافظ با برگردان آقاى هانرى دو فوشه كور استاد زبان فارسى در فرانسه به چاپ رسيده است. آن طور كه خود مترجم مى‏گويد بيست سال رنج برده است تا ترجمه آن را به پايان برساند. گفتنى است كه اين برگردان با حواشى، يادداشت و مقدمه‏اى مفصل به چاپ رسيده است و فرض مترجم محترم بر آن بوده است كه با خواندن يادداشت‏ها خواننده درك بهترى از اشعار خواهد داشت. اين كه، كسى همت (يا جسارت) كرده و خواسته است كليه اشعار حافظ را به زبانى ديگر برگرداند مى‏تواند آه از نهاد هر مرد و زن ايرانى برآورد چرا كه ما ايرانيان چه بسا به حق حافظ را ترجمه‏ناپذير مى‏دانيم. و اما بايد دانست چرا به نظر ما حافظ را نمى‏توان ترجمه كرد در حاليكه بسيارى از شاهكارهاى نظم و نثر به زبان‏هاى ديگر برگردانده شده و موفق نيز بوده‏اند؟ آيا دليل چنين دشوارى را بايد در حساسيت ايرانيان در پاسدارى از لسان الغيب جست؟

    پل ريكور در كتاب ارزشمندش به نام «در باب ترجمه» از دو نوع مقاومت در كار ترجمه‏{P پ - »noitcudart al ruS« drayaB noitide rueociR luaP   4002 م‏ود پ‏اچ P}

 سخن مى‏گويد. نخست مقاومت از سوى خواننده‏ى متن ترجمه شده كه به عنوان خودكفايى از ورود فرهنگ بيگانه مى‏هراسد و آن را پس مى‏زند. خواننده مى‏كوشد كه از زبان مادريش در برابر تعابير و اصطلاحات فرنگى و زبانى بيگانه پاسدارى كند. زيرا به قول والتر بنيامين در آزمون ترجمه همواره با دو فرايند روبروييم: نخست آزمون پاسدارى و دوم آزمون زيان و كاستى. در كار ترجمه دو حريف با هم روبرو مى‏شوند. بيگانه كه منظور از آن اثر، نويسنده و زبان اوست و حريف دوم كه خواننده‏ى اثر ترجمه شده است. و در ميان اين دو تن مترجم قرار دارد كه وظيفه شاق واسطه‏گرى را  به عهده دارد كه به گفته فرانتس رزنزوايگ بايد در خدمت دو ارباب باشد: نويسنده بيگانه و{P  - P giewznesoR znarF}

 خواننده همزبان مترجم. مترجم از سويى مسئوليت وفادارى به متن يعنى بيگانه را بر عهده دارد و از سويى خواه ناخواه بايد در متن مداخله و خيانت كند تا خواننده‏ى همزبانش را راضى كند.

    مقاومت ديگر به گفته ريكور مربوط مى‏شود به خود متن و زبان كه زير بار ترجمه نمى‏رود و مصرانه از برگردانده شدن به زبانى ديگر سرباز مى‏زند. اغلب مترجمان بارها با چنين مقاومتى روبرو شده‏اند و حتا پيش از شروع ترجمه نيز با ذهنيت هراس‏انگيز ترجمه‏ناپذيرى اثر در گيرند. اين هراس از آنجا ناشى مى‏شود كه هرگز نسخه بدل هر چند موفق قادر نيست جايگزين نسخه اصلى شود. يعنى به عبارتى ديگر ترجمه هر چقدر كه موفق باشد به هر حال ترجمه بديست چون بدل است. بخصوص ترجمه شعر كه بخاطر همبستگى تفكيك‏ناپذير معنا و آهنگ، و دال و مدلول غيرممكن به نظر مى‏رسد. به اعتقاد نگارنده اين سطور، بايد مقاومت‏{P  - ريكور براى رهايى از اين ذهنيت مفهوم سوگ ترجمه را بيان مى‏كند كه در شماره 55 مجله بخارا آمده است. P}

 سومى را نيز در نظر گرفت كه هر چند به طور مستقيم در كار ترجمه دخالت ندارد اما كار ترجمه را باز هم پر خطرتر مى‏كند. اين مقاومت سوم كه كمى مانند مقاومت دسته اول است بر مى‏گردد به مقاومت ملت‏ها در قبال برگردان شاهكارهاى فرهنگ و ادبياتشان به زبانى ديگر. يعنى همانگونه كه فرهنگ‏ها براى پاسدارى از زبان مادرى و فرهنگ خود در برابر اثر بيگانه ترجمه شده مقاومت نشان مى‏دهند، همانگونه نيز ملت‏ها از برگردان آثار خود به زبانى ديگر واهمه دارند. ترجمه يعنى قبول كاستى، به هر كوى و برزن كشيده شدنِ مفاخر ادبى، به هر حال نوعى خيانت به متن و زبان، و گاه نيز بى‏ارج و حرمت شدن اين گنجينه‏ها. پس گاه ملتى كه دغدغه حفظ چنين آثارى را در دل دارد وحشت زده مى‏شود كه چه دارد بر سر جگر گوشه‏اش مى‏آيد. مبادا كه گوهر يكدانه‏اش رسوا و مبتذل شود، مبادا كه ساحتش آلوده شود و اغيار تردامنش كنند. پس تا آنجا كه در توان دارد در برابر اين دست‏اندازى‏ها مقاومت مى‏كند و مى‏كوشد از آن پاسدارى كند. چنين فرايند و واكنش‏هايى تنها مربوط به امر ترجمه نمى‏شود اين پاسدارى برداشت‏هاى ديگر، بازنويسى و روايت‏هاى نامانوس و نگرش و تعبيرهاى غير متعارف و نو را نيز برنمى‏تابد.

    اما با تمام اين احوال به نظر مى‏رسد كه دشوارى خاص ترجمه حافظ خارج از اين مقوله است و واقعيتى عينى است كه دلايل ديگرى دارد.

    نگارنده نه ادعاى حافظشناسى دارد (هر چند كه معتقد است هر ايرانى مى‏تواند به نوعى حافظشناس باشد) و نه صلاحيت قضاوت درباره تمامى متون ترجمه شده. اين چند سطر تنها من باب دردلى است تا شايد گشايش و بهانه‏اى شود براى بحث‏هاى ديگر.

    بازگويى تمامى نكات ظريفى كه ترجمه حافظ را بسيار دشوار و در بعضى ابيات شايد محال مى‏سازد از صلاحيت و بضاعت نگارنده خارج است و تنها به ذكر چند نكته بسنده مى‏كنيم.

    يكى از اين موارد غناى فرهنگى و ادبى غزليات حافظ است. در ديوان حافظ غزلى نيست كه در آن اشاره‏اى به منابع فرهنگى، ادبى، مذهبى و اقليمى و... نشده باشد. اين اشارات براى خواننده فارسى زبان آشنا و مانوس است. حتّى اگر دقيقاً با بعضى نشانه‏هاى فرهنگى يا شخصيت‏ها آشنا نيست و يا كاملاً معنى بعضى لغات يا اصطلاحات را در نمى‏يابد، آشنايى كلى و درونى كه از آن‏ها دارد خواندن غزل را برايش ساده‏تر مى‏كند.

    تعبيرات عرفانى و معنوى نيز برايش نامانوس نيست و بارها در اشعار ساير شاعران سرزمينش نظير چنين تعبيراتى را ديده است.

    آيا دليل اين دشوارى در برگردان غزليات حافظ از پيش زمينه احساسى و فكرى خوانندگان فارسى زبان و ايرانى نسبت به اشعار لسان الغيب ناشى مى‏شود؟ بعيد به نظر مى‏رسد زيرا هر چند كه ما ايرانى‏ها به حال و هواى تصوف و عرفان آشناييم و حافظ براى ما جايگاهى خاص و ملكوتى دارد بعيد به نظر مى‏رسد كه انس و همدلى ما با او باعث شود كه ديگر هيچ ملتى در دنيا قادر نباشد به سهم خود با حافظ همدل شود و فيضى از او برد.

    وانگهى آيا تنها اشعار حافظ داراى چنين اشارات فرهنگيست؟ در متون غربى نيز بسيارى از اين اشارات از جمله در مورد اساطير يونانى، مكان‏ها، عوامل تاريخى و ادبى و مذهبى مى‏توان يافت اما اينگونه اشارات مانع از اين نشده است كه اين متون به زبان يا زبان‏هايى ديگر برگردانده و با استقبال روبرو نشود. در طول زمان نيز از قضا به يارى همين ترجمه‏ها مردم ساير اقليم‏ها اندك اندك با اين مفاهيم خو گرفته‏اند و اكنون براى آن‏ها مفاهيمى جا افتاده گشته است. آقاى فوشه كور براى رفع چنين دشوارى‏هايى در يادداشت‏هاى پس از هر غزل توضيحى درباره اين اشارات فرهنگى داده است.

    دليل دشوارى خاص ترجمه حافظ را نمى‏توان تنها در صنايع ادبى نيز جست. درست است كه ترجمه «شب است و شاهد و شمع و شراب و شيرينى» يا «دستم اندر ساعد ساقى سيمين ساق بود» و بسيارى ابيات ديگر از اين قبيل ابيات غير ممكن است اما بايد قول كرد كه در اشعار ديگر شاعران نيز چنين صنايعى به كار رفته است و با اين حال گاهى ترجمه‏هاى دلنشينى از آنها شده است. حتّى آهنگ و وزن ابيات نيز دليل ترجمه‏ناپذيرى آن نمى‏شود زيرا شعريت بدون آهنگ و وزن خاص نيز امكان‏پذير مى‏باشد. هر چند كه شعريت ابيات حافظ به درجه تعالى است اما برگردان تصاوير و تعبيرات شاعرانه هر چند دشوار امرى محال نيست، زيرا مى‏توان همان تصاوير را در زبانى ديگر نيز وصف كرد.

    به هر حال مسلماً بسيارى از مشكلات برگردان غزليات حافظ همان مشكلات ذاتى ترجمه شعر به طور كلى است. در كار ترجمه معنى را مى‏توان به زبانى ديگر برگرداند ولى هر چه كلام و معنا يعنى دال و مدلول با هم آميخته‏تر باشند ترجمه دشوارتر مى‏گردد. گاهى آنچنان در شعر معنا و واژه با هم درآميخته‏اند كه جدا كردن آن‏ها براى ترجمه بسيار دشوار است. بخصوص اگر با واژگان چند معنايى روبرو باشيم تقريباً غير ممكن است زيرا نمى‏توان در زبان مقصد چنين واژه‏اى با همان تعداد معانى يافت. حال در غزليات حافظ هم واژگان چند معنايى بسيار به كار{P  - به عنوان مثال مى‏توان از رمان الن رب گريه به نام «ژالوزى» Jalousie نام برد كه در زبان فرانسه داراى دو معناست: حسادت و كركره. كه هر دو مفهوم در متن آمده است. حال هر كدام براى ترجمه انتخاب شود يك معنى و مفهوم فدا خواهد شد. P}

 رفته است، هم ابيات را به گونه‏هاى مختلفى مى‏توان تعبير كرد، در حاليكه ترجمه يك معنا را بيشتر برنمى‏تابد. همانگونه كه اشاره شد در ترجمه آنچه ساده‏تر برگردانده مى‏شود معنى و مفهوم است، البته در كنار آن مسلماً تصاوير و صنايعى هستند كه كم و بيش و به نسبت توانايى مترجم القا يا ترجمه مى‏شوند. حال هر چه اين معنا از واژه و تصوير مجزا باشد كار ترجمه آسان‏تر است. به همين دليل نيز ترجمه‏هاى خيام به مراتب موفق‏تر بوده است. اولاً درك رباعيات خيام از نظر مفهومى براى خواننده غربى به مراتب آسان‏تر است و از طريق اپيكوروس يا شاعرانى نظير رُنسار در فرانسه با چنين مفاهيمى كاملاً آشناست و در فرهنگ‏{P  - surucipE )erucipE( P}

 خود او نيز اين نگاه و فلسفه وجود دارد. از طرفى در رباعيات خيام تصاوير و صنايع ادبى كه امر ترجمه را دشوارتر مى‏كنند محدود است و آسان‏تر مى‏توان مفهوم و معنى را از واژه جدا كرده به زبان ديگرى در آورد. از نظر مفهوم و معنى نيز سهل‏تر است زيرا در رباعيات خيام تنها يك ديده‏ورى و نگرش و فلسفه وجود دارد و در غربال ترجمه، فلسفه - معنا به راحتى از واژه - تصوير جدا مى‏شود. از آن جا نيز كه تنها يك تعبير مى‏توان براى رباعيات در نظر گرفت و حساب دو دو تا چهار تاست و تعابير ديگرى را برنمى‏تابد تكليف مترجم نيز روشن است و مى‏داند چه مفهوم و معنايى را بايد منتقل كند. اما در غزليات حافظ علاوه بر تصاوير و صنايع و آهنگ و ايهام و غيره كه با معنا ادغام شده است و قابل تفكيك نيست، در بسيارى موارد در نظر گرفتن يك تعبير خاص و مشخص نيز غير ممكن است. هر كس مى‏تواند تعبيرى ديگر و خاص خود از غزلياتش داشته باشد، براى همين نيز با آن تفال مى‏كنيم و لسان الغيبش مى‏ناميم. همان خصوصياتى كه باعث مى‏شود بتوان با غزليات حافظ تفال كرد باعث دشوارى امر ترجمه نيز مى‏شود. هنگامى كه چندين معنى و تعبير مى‏توان از يك بيت برداشت كرد چگونه مترجم مى‏تواند تمام اين معانى و ايهامات را در يك بيت به زبان ديگر منتقل كند، زيرا همانگونه كه ذكر شد ترجمه تنها يك مفهوم و تعبير را برمى‏تابد و مترجم بايد يك تعبير را برگزيند. همان گونه كه اشاره شد آقاى فوشه كور كوشيده‏اند با يادداشت‏هاى مفصلى كه پس از هر غزل آورده‏اند اين مشكل را حل كنند و خواننده فرانسه زبان را در درك بهتر غزليات يارى دهند. چنين كارى از نظر تعليم و آموزش درسى و دانشگاهى براى دانشجويانى كه فارسى را فرا مى‏گيرند مفيد است (نظير اين عمل در كلاس‏هاى دانشگاهى تدريس زبان فرانسه در ايران نيز مى‏شود)، اما نه تنها كمكى به ترجمه نمى‏كند بلكه خواننده فرانسه زبان را با شعرى روبرو مى‏سازد كه به تنهايى از آن چيزى سر در نمى‏آورد و آنچه كه درمى‏يابد فاقد لطف و شيرينى و شعريت است (بعضى خوانندگان فرانسوى كه تنها با اين ترجمه آشنا شده‏اند حتا اشعار حافظ را پيش پا افتاده و معمولى يافته‏اند). زيرا در چنين ترجمه - تفسير آكادميك و عالمانه‏اى به قول رلان بارت لذت متن از ياد رفته است. ترجمه تحت اللفظى و اديبانه ايشان با روح شعر حافظ همخوانى ندارد و جذابيت و لطف سخن حافظ را نمى‏رساند. دغدغه، وسواس و اصرارى كه در ترجمه كلمه به كلمه هر تصوير و اصطلاح به خرج داده‏اند ترجمه غزليات را سنگين، پر تصنع و گاهى بى‏معنى ساخته است. به عنوان مثال ايشان در نخستين صفحه و در بالاى مقدمه جامعى كه بر ترجمه ديوان نگاشته‏اند اين مصراع حافظ را آورده‏اند: «گوهرى دارم و صاحب نظرى مى‏جويم». به گمان بنده معنى اين مصرع اين است: گوهرى ارزشمند دارم و طالب گوهرشناس و كارشناسى هستم كه ارزش آن را دريابد و چنين لعلى را از خزف تشخيص دهد و قدر بداند. حال مترجم محترم چنين ترجمه كرده‏اند:

 »Je possde un joyau et cherche quelqu'un qui sache le regarder«

    يعنى:

    «جواهر يا گوهرى دارم و در جستجوى كسى هستم كه بلد باشد آن را نگاه كند» براى ما ايرانيان كلمه صاحب‏نظر واژه‏اى جا افتاده و تقريباً روزمره است كه معنيش وارد بودن، صلاحيت ارزيابى و تخمين زدن، تخصص داشتن... است. در فرهنگ معين آمده است: «آنكه در امر يا امورى داراى نظر صايب (درست و راست، حق و رسا) است» و در دهخدا آمده است: «باريك بين، ديده‏ور، آگاه.». در فرانسه هم كلماتى معادل با همين بار معنايى وجود دارد كه به نظر من شايد كلمه connaisseur مى‏تواند معادل بجايى باشد يا حداقل l'apprإcier Quelqu'un qui sache يعنى كسى كه ارزش و قدرش را بداند. حال چرا در ترجمه «كسى كه بلد است نگاه كند» آمده است جاى سوال دارد چه بسا كه صاحب نظر با كسره خوانده شده است: صاحبِ‏نظر.

    آقاى ونسان مونتى نيز ترجمه‏اى از بعضى غزليات حافظ انجام داده است. شايد ذكاوت‏{P   - P lietnoM ruosnaM tnecniV}

 و موفقيت نسبى او در اين است كه نخواسته تمامى ديوان را ترجمه كند و حتّى در يك غزل نيز گاهى البته به ندرت ابياتى جا افتاده است. ترجمه او شاعرانه، ساده و دلنشين است و گاه توانسته است روح غزل و شيرينى سخن خواجه را القا كند. كلمات با بار معنايى متن اصلى همخوانى دارد. به عنوان مثال در غزلى با مطلع «زلف آشفته و خوى كرده و خندان لب و مست...» براى كلمه «عاشق» در مصراع «عاشقى را كه چنين باده شبگير دهند» كلمه Amant را آورده است كه معنى معشوق و عاشق را مى‏دهد و كلمه‏اى متداول است و در اينجا براى عاشق خوب انتخاب شده است. آقاى فوشه كور به جاى عاشق كلمه le gnostique (گنوستيسيسم) آورده است كه‏{P  - عنوان مجموعه‏اى از اديان، مذاهب كه در همه‏ى اين فرق نوعى معرفت باطنى و روحانى و فوق طبيعى وجود داشته است كه مى‏توان از آن به كشف و اشراق و شهود تعبير كرد - دايره المعارف فارسى غلامحسين مصاحب. P}

 معناى آن در فرانسه بيشتر به عارف و سالك نزديك است تا عاشق. از طرفى نيز اين واژه در زبان فرانسه واژه‏اى مهجور و ناآشناست در حاليكه كلمه عاشق در زبان فارسى واژه‏اى متداول است. از سويى ديگر عاشق اگر Amant ترجمه شود مانند اصل غزل به خواننده اين امكان را مى‏دهد كه به ظن خود آن را تعبير و معنى كند و يكى از اين تعابير مى‏تواند عارفانه باشد.

    همينطور نيز براى كافر در «كافر عشق بود گر نشود باده‏پرست» آقاى مونتى واژه Pa§en را به جاى كافر گذاشته‏اند كه بار معنايى مشابهى دارد و آقاى فوشه كور كلمه renإgat را قرار داده‏اند كه بيشتر معنى مرتد مى‏دهد تا كافر و حتّى اگر در اين مصراع صدق كند كلمه‏اى سنگين‏تر و نامعمول است.

    ديگر نكته قابل توجه ترجمه تصاوير و استعارات توسط اين دو مترجم است. در مصراع «نرگسش عربده جوى و لبش افسوس كنان» آقاى مونتى واژه نرگس را regard يعنى نگاه ترجمه كرده است و آقاى فوشه كور همان گل نرگس يعنى narcisse برگردانده است و در يادداشت تكميلى توضيح داده است كه غرض از نرگس نگاه است. در فرهنگ ما نرگس استعاره نگاه و چشم است همانگونه كه كمان يادآور ابرو و غنچه لب و بادام يادآور چشم است، ولى در فرهنگ فرانسه چنين تعبير و استعاره‏اى باب نيست.

    از طرفى درست است كه تعابير و استعارات نيز در شعر بايد برگردانده شوند اما در اينجا اينگونه به نظر مى‏رسد كه كلمه نگاه به خوبى اين تصوير را مى‏رساند بخصوص كه در ادامه واژه لب آمده است و نه استعاره‏اى براى لب. از سويى ديگر كلمه narcisse در زبان و فرهنگ فرانسه نماد خودشيفتگى است و مى‏تواند كاملاً خواننده فرانسه زبان را گمراه كند. در ضمن نمى‏توان از خواننده توقع داشت كه براى درك و لذت بردن از هر مصراع دائم به يادداشت‏ها رجوع كند. خود ترجمه بايد به خودى خود گويا و دلنشين باشد.

    اما نكته‏اى كه خصوصاً نظرم را به خود جلب كرد استفاده ضمير مذكر براى عاشق و معشوق در ترجمه هر دو مترجم است. مى‏دانيم كه در زبان فرانسه مونث و مذكر وجود دارد و اين خصوصيت كار ترجمه را چه از فرانسه به فارسى چه از فارسى به فرانسه به مراتب دشوارتر مى‏كند. زبان فارسى زبانِ در ايهام و پرده سخن گفتن، زبانِ اشاره و استعاره و ابهام و تعبير است، در حاليكه زبان فرانسه مشخص، دقيق و عريان است. در ترجمه غزلى كه ذكر شد (و تا آنجا كه ديدم در همه غزل‏ها اينگونه است، مثلاً ترك شيرازى در ترجمه يك مرد است) هر دو مترجم براى اين شخصِ زلف آشفته و خندان لب و مست و پيرهن چاك با آن نرگس و لب و دهان كه نيمه شب به سراغ عاشقش مى‏رود از ضمير مذكر يعنى Il و به حروف بزرگ (بخصوص آقاى فوشه كور) استفاده كرده‏اند. مسلماً استفاده از ضمير مذكر جامع‏تر و خنثى است و بخصوص استفاده از حروف بزرگ، بار و جنبه معنوى و عرفانى را بهتر بارز مى‏كند. اما به گمان من با تصور ذهنى فرانسويان چنين تصاويرى تعبير ديگرى مى‏يابد كه هر چند امروزه باب شده است و مقبول مى‏افتد مسلماً منظور خواجه را نمى‏رساند. در اين ترجمه اينگونه به نظر مى‏رسد كه مردى نيمه شب سراغ معشوقش كه او هم مرد است مى‏رود. از طرفى مگر تصوير زن و ساقىِ زن كه در مينياتورها زياد است و با ذهنيت غربيان درباره تصوير ايران درآميخته است چه عيبى دارد، و مگر تصوير يك زن قادر نيست القا كننده ساحت معنوى و عشق آن سرى و حقيقى باشد؟ بخصوص كه در اين غزليات زيبايى و طراوت تصاوير وصف شده، صحنه‏اى بسان تابلوى نقاشى در پيش چشم مجسم مى‏كند كه چنين ترجمه‏هايى لطافت آن را مى‏زدايد. كار مترجم‏{P  - درباره اين ترجمه‏ها گفتنى بسيار است اما از آنجا كه غرض ما در اين مقاله نقد ترجمه نيست ساير نكات را براى فرصتى ديگر مى‏گذاريم. P}

 معنى كردن و تعبير نيست كار او ترجمه است و اجازه ندارد به دلخواه خود در متن دست برد. اگر حافظ واژه عاشق را به كار برده است و اين واژه در زبان فرانسه وجود دارد به چه دليل بايد آن را عارف يا سالك ترجمه كرد؟ يا در چنين غزل زيبايى با آن توصيفات بى‏نظير تصوير زن را مذكر كرد و آن را با حروف بزرگ نوشت؟

    حال به پرسش نخست برمى‏گرديم. با در نظر گرفتن تمام آنچه گفته شد سرانجام حافظ را مى‏شود ترجمه كرد يا نه؟ به اعتقاد نگارنده بعيد به نظر مى‏رسد كسى بتواند لسان الغيب را با آن ساحت غيبى و جادوييش ترجمه كند اما اگر به قول پل ريكور با آرزوى خام ترجمه مطلوب و ايده‏آل وداع گوييم بعضى غزليات حافظ شاعر را مى‏توان برگرداند، همانگونه كه ونسان مونتى اين كار را كرده و ناموفق نيز نبوده است. به هر حال نه مى‏توان چنين گنجينه‏هايى را كه از{P  - اين گفته به اين معنا نيست كه ترجمه و نسان مونتىِ ترجمه‏ى مطلوبى است. P}

 مرزهاى يك سرزمين و فرهنگ فراتر مى‏روند و به ميراث ادبيات جهانى تعلق دارند در پستو نهان كرد، و نه مى‏توان از جهانى خواست تا فارسى فرا گيرند (آن هم در اين حد) تا از آن فيض برند. به هر حال «آب دريا را اگر نتوان كشيد

 هم به قدر تشنگى بتوان چشيد»

    مسلماً ترجمه تمامى ديوان حافظ آن هم توسط يك نفر كارى بسيار بعيد و دور از ذهن است اما مترجمى دل آگاه و سخت كوش و توانا با طبعى شاعرانه و رهروى جهانسوز شايد بتواند از عهده اين كار برآيد. حتا اگر كسى بتواند يك غزل و يا چند بيت آن را آنچنان كه بايد ترجمه كند زهى توفيق! هم اكنون نيز در گوشه و كنار جهان مردمى هستند كه مشتاق خواندن اين ابيات و حتّى تفال با آن هستند پس خلقى را از او بى‏نصيب نگذاريم.

  • دكتر شهلا حائرى (بخارا)

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12 توسط محمدمهدی اژدری |

نوروز، جشن آغاز سال، امروزه در ايران و کشورهای ديگر «جهان ايرانی» به عنوان مهمترين جشن سال، اهميت خاصی دارد. هرچند که در طول تاريخ ايران، جشنهای مهرگان، سده، آبانگان، يلدا، و جشنها و مراسم ديگر ملی، هميشه با شکوه خاصی جشن گرفته می شدند و حتی در بعضی موارد، اهميت آنها از نوروز نيز بيشتر بوده، اما جشن نوروز تنها نمونه اين جشنهای ملی است که همواره اهميت خود را حفظ کرده و در برابر اقداماتی که برای محدود کردن آن صورت گرفته، هميشه ايستاده است.
خاصيت فرا-مليتی و فرا-دينی نوروز يکی از دلايل اصلی اين استقامت و همگانی بودن آن در بين مردمان مختلف است. نوروز در طول تاريخ، هميشه به عنوان جشنی متحد کننده و بدون وابستگی های نژادی، زبانی، و دينی مطرح بوده و تمام مردمی که به صورتی وابسته به جهان فرهنگی ايرانی بوده اند، آنرا به عنوان جشن آغاز سال خود قبول کرده اند. در اين گفتار به بررسی نوروز در تاريخ ايران و ريشه های آن خواهيم پرداخت.


نوروز در تاريخ
دانش ما از آغاز جشن گرفتن نوروز بسيار محدود است. مدارک نوشتاری در تاريخ ايران، تا قبل از قرن اول بعد از ميلاد ذکری از نوروز نمی کنند. هرچند که بسياری از محققان بر اين عقيده هستند که يکی از دلايل ساختمان مجموعه پارسه (تخت جمشيد)، جشن گرفتن نوروز و بارعام نوروزی شاهنشاهان هخامنشی بوده، اما نبود هيچگونه نشانه ای از وقوع اين مراسم در دوران هخامنشی، برای بعضی از دانشمندان اين سوال را پيش آورده که آيا نوروز در دوران باستانی به عنوان يک مراسم دولتی جشن گرفته می شده يا نه؟
نخستين برخورد ما با نوروز در مدارک تاريخی به سلطنت ولاش اول اشکانی باز می گردد. ولاش اول را عموما" پايه گذار بسياری از مراسم ايرانی از جمله سده می دانند و نوشته شدن قسمتهايی از اوستا را نيز به دوران او نسبت می دهند. متاسفانه کمبود مدارک کامل ما را از تحقيق لازم در مورد جزئيات برگزاری نوروز در دوران اشکانی محروم می کند.
برعکس، از مراسم نوروز در دوران ساسانی(650-224 پ م) اطلاعات جامعی در دست داريم. کتيبه های ساسانی، پند نامه ها و ديگر قطعه های ادبيات ايرانی ميانه، از برگزاری جشن سال نو در دربار ساسانی صحبت می کنند. مراسم بار نوروزی که در آن شاهنشاه برای تمام اعضای دولت و نمايندگان ملت، بارعام ترتيب می داد، از بازمانده های مراسم ساسانی است.

مراسم بارعام شاهانه در دوران بعد از اسلام نيز باقی ماند و تمام شاهان ايران، حتی پادشاهانی که از اصل غير ايرانی ميامدند (مانند سلاطين غز و مغول) نيز دربار خود را برای برگزاری رسوم ايرانی و از جمله نوروز آماده می کردند. در دربار خلفای عباسی که از بسياری جهات خود را ادامه شاهنشاهان ساسانی می دانستند، نوروز از مهمترين جشنهای سال بود و بار نوروزی با تمام جلال و شکوه آن انجام می گرفت.
با وجود داشتن مدارک مورد اطمينان در مورد جشن گرفته شدن نوروز در دوران ساسانی، دليلی در دست نداريم که نوروز را جشنی با گذشته بسيار قديميتر از دوران ساسانی فرض نکنيم. بسياری از جشنهای مهم جهان در ابتدا تنها بوسيله مردم عامی برگزار می شدند و جزو برنامه های سلطنتی حساب نمی گشتند. قديمی بودن و دست نخوردن مراسم نوروز می تواند گواهی از اين باشد که اين جشن مدتها قبل از اينکه پادشاهان ساسانی (و شايد اشکانی) آنرا تبديل به جشنی رسمی کنند، وجود داشته و مانند امروز، بوسيله همه مردم ايران جشن گرفته می شده.

ريشه های تاريخی نوروز
اکثر مردم نوروز و جشنهای جنبی آن (چهارشنبه سوری و سيزده بدر) را جشنهايی با گذشته صد در صد ايرانی می دانند. بعضی از اين مراسم، بخصوص چهارشنبه سوری، بخاطر اهميت آتش در آن، حتی وابسته به دين زرتشت دانسته شده. از طرفی، شواهد مختلف نشاندهنده اين مطلب هستند که اين جشنها تاريخی فراتر از قوم «ايرانی» (به معنای قوم هندو-اروپايی مهاجری که در حدود سال سه هزار سال قبل به ايران آمدند) دارند و احتمالا" از مراسم قبل از آريايی اين فلات سرچشمه می گيرند و چه بسا اقوام عيلامی، کاسی، گوتی و ديگر اقوام باستانی نيز آنها را جشن می گرفته اند.

منبع اطلاعات ما در مورد باورهای اقوام هندو-ايرانی و بعدا" ايرانی، در درجه اول قديمترين قسمتهای اوستا و در حالت دوم، مقايسه باورهای ديگر مردم هندو-اروپايی (بخصوص هندو-آريايی ها) با باورهای ايرانيان باستان است. ريگ ودا، قديميترين بخش وداهای هندو-آريايی، يکی از بهترين منابع موجود برای پی بردن به اصول اعتقادی و جشنها و مراسم اقوام آريایی (هندو-ايرانی) است. باورهای اقوام ديگر مانند سکاها، نورستانی ها، و مردم ايرانی زبانی که در ماوراالنهر و مناطق شرق کوههای پامير زندگی می کردند نيز می توانند الگوهای ما برای فهميدن باورهای ايرانی های باستان باشند.
در اوستا، بخصوص در گاثاها و بقيه يسناها که قديميترين بخشهای اين کتاب هستند، هيچگاه صحبتی از نوروز و جشنهای وابسته به آن نشده است. مراسم اوستايی اصولا" نيايشهايی به امشاسپندان مختلف و فره وشی ها هستند. يسناها سرودهايی هستند که برای ستايش ميترا، آناهيتا، ورونا، هوم، و ديگر امشاسپندان نوشته شده اند که در جشنهای وابسته به آنها بايد خوانده شوند (کلمه های «جشن» و «يسنا» از يک ريشه هستند). در نتيجه، دربخشهای قديم اوستا ذکری از جشنهای نوروز، چهارشنبه سوری، سيزده بدر و يا حتی سده نداريم. نخستين نشانه از نوروز در اوستا، در فرگرد دوم «ويديودات» است که در ضمن توضيح زندگی «ييم» (جمشيد)، به دستور برگزاری نوروز نيز اشاره شده (اين روايت را فردوسی نيز ذکر می کند). اما ويديودات از اخيرترين بخشهای اوستاست که به احتمال زياد يا در دوران ساسانی نوشته شده و يا در آن دوران بطور کامل بازنويسی شده و بسياری از باورهای زرتشتی ساسانی در اين کتاب وارد شده.

با نگاه کردن به باورهای مندرج در ريگ ودا نيز اثری از مراسمی مانند جشنهای بالا نمی بينيم. جشن شروع سال در نزد اين اقوام اهميت زيادی نداشته و ذکر خاصی از برگزاری مراسم بخصوصی برای آن نمی کنند. همچنين در باورهای مردم نورستان افغانستان که تا صد سال قبل که به جبر مسلمان شدند، زير نام «کافران» به پرستش خدايان باستانی هندو-ايرانی ادامه می دادند، هيچ اثری از نوروز وجود ندارد، هرچند که جشنهای سنتی نزد اين مردم کاملا" حفظ شده است.
از طرفی، با نگاه کردن به طرز زندگی اقوام هندو-ايرانی و مقايسه آن با اقوام ساکن ايران و بين النهرين، می توانيم به نتايجی در مورد ريشه های تاريخی نوروز و جشنهای ديگر مربوط به آن برسيم. اقوام هندو-ايرانی بطور اعم، از راه دامداری و پرورش اسب زندگی می کردند و زندگی آنها برمبنان کوچ نشينی بنا شده بود. اين طرز زندگی به اين معنی بود که هندو-ايرانی های باستان (مانند سکاهای دوران تاريخی، سرمتها، هيونها، مغولان، و ترکها) به دنبال حيوانات خود برای پيدا کردن چراگاههای سرسبز روان بودند. در دشتهای محل سکونت اين اقوام، فقط دو فصل زمستان و تابستان معنی داشت و به دليل طبيعت نامعمول آن، خط تقسيم و زمان اين دو فصل همواره نامعلوم بود.
اما مردم ساکن فلات ايران، عيلامی ها، کاسی ها، گوتی ها، اورارتو، ميتانی ها، و تا حد بيشتری مردمان ساکن بين النهرين، وابسته به زندگی کشاورزی ساکن بودند. اين بدين معنی بود که ترتيب کاشت، داشت، و برداشت محصولاتی نظير گندم، مشغله اصلی اين مردم محسوب می شد و زمان انجام هرکدام از اين وظايف، اهميت خاصی داشت. می بينيم که نوشتن تقويمهای نجومی که برمبنای آن حصول فصلها را معين می کردند، از دستاوردهای اين مردم است. طغيانهای سالانه رودخانه ها، شروع فصل گرما، زمان برداشت محصول، زمان رها کردن نوبتی زمين ها، همه و همه از مشغوليات زندگی کشاورزی بوده و هستند. به همين دليل، تقسيم سال به دوازده ماه و چهار فصل (که حضورشان در اين منطقه کاملا" حس می شد)، تقسيم ماه به بيست و هشت روز (بر مبنای تقويم قمری) و وضع کردن هفته، همه از تقسيمات مردم سومر و بابل بود که از طرف مردمان همسايه آنها نيز استفاده می شد.

از جشن گرفته شدن آغاز بهار در بابل باستان مدارک بسياری در دست داريم. در روز آغاز بهار، پادشاه به سوی معبد مردوک، خدای بابل، می رفت و با در دست گرفتن دستهای اين خدا، حمايت او را از سلطنت خود نشان می داد. بعد از اين مراسم، پادشاه به قصر سلطنتی باز می گشت و دستور بارعام می داد که همه مردم می توانستند به ملاقات پادشاه بيايند. اهميت اين مراسم را در آنجايی می توانيم ببينيم که بعد از تسخير بابل از طرف کورش، پادشاهان پارسی تا زمان خشايارشا نيز هرساله اين مراسم را انجام می دادند. پايان جشنهای بهاری در روز سيزدهم بهار (که اولين بار در افسانه های بابلی به عنوان عدد شوم شناخته شد) با رفتن همه اهالی شهر، از جمله شخص پادشاه، به طرف دشتهای خارج از شهر اعلام می شده (نمونه اين رسم را می توان در داستان حضرت ابراهيم مشاهده کرد).
از سوی ديگر، بسياری از فرهنگهای جهان، از بابل باستان گرفته تا سلتهای اروپايی، مراسمی مانند برافروختن آتش در پايان فصل برداشت دارند. اصولا" روشن کردن آتش بعد از خرمن چينی جزو مراسم بسيار معمول همه جوامع کشاورزی بوده و حتی امروزه نيز در کشورهای اروپايی می توان نظير آن را مشاهده کرد. در ايران نيز امروزه در طی مراسم جشن سده (که جشن رسمی پايان فصل برداشت بوده)، برافروختن آتش مرسوم است. به همين ترتيب، می توان روشن کردن آتش در چهارشنبه سوری را نوعی از همين مراسم دانست.
بطور خلاصه، می شود حدس زد که جشن آغاز بهار و مراسم روشن کردن آتش و خارج شدن از شهر، از آيينهای جوامع کشاورزی مقيم ايران بوده است. اما اقوام ايرانی بعد از مهاجرت به اين کشور و ساکن شدن در آن، به اقتباس اين مراسم پرداختند و با وارد کردن بعضی از عقايد خود (تشبيه حلول بهار به پيروزی راستی بر دروغ)، آنرا تبديل به جشنی کاملا" ايرانی کردند. اين جشن، که شايد از دورانی حتی قبل از زمان هخامنشی بوسيله اين مردم برگزار می شده، تا مدتها جشنی مردمی بوده که توانسته به دليل طبيعت غير دينی و غير سياسی خود، به جشنی عمومی برای همه مردم تبديل شود و کم کم به صورت جشنی درآيد که حتی دستگاه دولتی اشکانی و ساسانی نيز آنرا به عنوان مراسم رسمی خود انتخاب کند.


نوروز امروز
امروزه، نوروز جشن اصلی بسياری از مردم آسيای غربی است. کشورهايی که حتی هيچگاه تحت سلطه سياسی ايران نبوده اند، آنرا به عنوان يکی از جشنهای اصلی خود محسوب می کنند. هرکدام از مليتهای مختلف، مراسم خاص خود را برای جشن گرفتن نوروز دارند، اما همه اين جشن را «نوروز» می نامند و آمدن آن را مقارن با حلول بهار حساب می کنند.
در ايران وافغانستان، نوروز همچنين آغاز سال رسمی کشور است که از ابتدای ماه فروردين محسابه می شود. استفاده از سال خورشيدی از دوران هخامنشيان در ايران معمول بود، هرچند که آغاز گاهشماری چندين بار در دورانهای مختلف تغيير کرده است. در دوران ساسانی به دليل رعايت نکردن اصول کبيسه، در چند مورد نوروز در فصول اشتباه مانند ميانه تابستان جشن گرفته شد. اين مشکل گاهشماری بوسيله ستاره شناس بزرگ، عمر خيام، در قرن ششم هجری حل شد و از آن تاريخ، تقويم «جلالی» به عنوان تقويم خورشيدی کشور انتخاب شد، هرچند که رسمی شدن آن به عنوان تقويم کشور، تا قرن چهاردهم خورشيدی (آغاز همين قرن ما) به طول انجاميد. يکی از مسايل مهم، رعايت کردن کبيسه صد و بيست ساله ايست که بوسيله عمر خيام توصيه شده و در بار آخر در زمان فتحعلی شاه قاجار رعايت شده. عدم رعايت اين کبيسه، باعث بهم خوردن تدريجی تاريخ سال تحويل می شود که شروع زودرس سال 1383، آنرا بصورت محسوسی در آورده است.
نام ماههای تقويم خورشيدی بارها تغيير کرده. در دوران هخامنشی، نامهايی استفاده می شد که بعد از دوران هخامنشی به فراموشی سپرده شد. نام ماهها در دوران ساسانی بر مبنای نشانه های زرتشتی وضع شد که تقويم ماهانه ساسانی که فاقد هفته است و در آن هرروز ماه يک نام دارد، بهترين اثر باقی مانده از آن است. در بيشتر دوران اسلامی، اسامی بابلی/آرامی ماههای مانند «تموز» و «نيسان» مورد استفاده بود، اما با برقراری تقويم جلالی به عنوان تقويم رسمی ايران در اوايل قرن جاری خورشيدی، اسامی ساسانی نيز دوباره برقرار شدند که متاسفانه تلفظ آنها در مواردی تغيير کرد.
نوروزتان پيروز، هرروزتان نوروز!


نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10 توسط محمدمهدی اژدری |



Copyright © 2008 - www.CafeTitr.com