و در نهایت:
برکناری مدیر رادیو جوان پس از حجم وسیعی از انتقادات و نفوذ نوعی ابتذال و هجو در برنامه های این شبکه رادیویی در شرایطی صورت می گیرد که هزینه های هنگفتی طی این مدت به بار آورده است.
پس از دو سال تلاش برای متفاوت بودن، متفاوت اندیشیدن و بها دادن به مخاطب، دکتر شهرام گیل آبادی مزد خود را چنین گرفت...
شناسنامه کاری شهرام گیل آبادی به خوبی تعهد کاری او را به رخ مخالفینش می کشد...
طی دوره حدودا دوساله ای که تصدی گری شبکه سراسری جوان را بر عهده داشت در عرصه جذب مخاطب بسیار مؤثر بود...
دوره کوتاهی گیل آبادی را شناختم آن هم دورادور، اما در همین مدت از اون آموختم که چگونه جوانی کنم، چگونه از لحظه لحظه عمر لذت ببرم، آموختم که باید به مخاطب ارج نهاد و ذیق وقت هم نباید بهانه فاصله گرفتن از مخاطب شود...
آموختم که حرف دیگران نباید باعث دست کشیدن از اهداف والای انسانی شود...
نباید کج اندیشی دیگران باعث کوتاهی و دزدی از کار شود، حتی اگر برای این صداقت در کار، انسان مجبور به پرداخت بهای سنگینی شود...
در یک کلام آموختم چگونه فیروزه ای باشم...
همه یک روز برای یک سمت انتخاب می شوند و دیر یا زود باید آن سمت را ترک کنند، ولی چیزی که باقی می ماند آثار افراد است...
آثار افراد است که آنها را جاودانه می کند...
امروز هم اگر دکتر فیروزه ای رادیو جوان از این شبکه پرطرفدار کوچ کرده است، می توان دید که آثاری که از خود به جای گذاشته است تا همیشه در یاد و خاطره دوستداران فرکانس برتر رسانه زندگی جاودانه اش می دارند...
برای دکتر پارازیتی خود توفیق روز افزون در اداره کل نمایش رادیو، و برای مدیر جدید شبکه رادیویی جوان موفقیت را آرزومندم...

و حرف آخر:
به فکر ماندن نباش...
سه نقطه...
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19 توسط آی کیو |
حيف از آن رابطهي انساني - كه چنين شد كه خودت ميداني
عشق وقتي بشود داتكامي - حاصلش نيست به جز ناكامي
نازنين خورده مگر گرگ تو را - برده يا داتنت و داتارگ تو را
بهرت ايميل زدم پيشترك - جاي سابجكت نوشتم: به درك
به درك گر دل من غمگين است - به درك گر غم سنگين است
به درك رابطه گر خورده ترك - قطع آن هم به جهنم به درك
آنقدر دلخورم از اين ايميلم - كه به اين رابطه هم بيميلم
مرگ ليلي نت و مت را ول كن - همه را جاي OK كنسل كن
OFF كن كامپيوتر را جانم - يار من باشد و ببين من ON ام
اگرت حرفي و پيغامي هست - روي كاغذ بنويس با دست
نامه يك حالت ديگر دارد - خط تو لطف مكرر دارد
كرد ريپلاي به ليلي مجنون - كه دلم هست از اين سابجكت خون
باشه فردا تلفن خواهم كرد - هر چه گفتي كه بكن خواهم كرد
زودتر پيش تو خواهم آمد - هي مرتب به تو سر خواهم زد
راست گفتي تو عزيزم ليلي - ديگر از من نرسد ايميلي
نامهاي پست نمودم بهرت - به اميدي كه سرآيد قهرت
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19 توسط محمدمهدی اژدری |
این جوان برای مادربزرگ خود که نیاز ضروری به پول داشته، مقداری پول برده بود. در مسیر برگشت در حالیکه سوار بر موتور به چهارراه نزدیک می شد صدایی شنید که فریاد می زد:"نایست!نایست!" جوان که تعجب کرده بود کمی جلوتر رفته و می ایستد، کلاه کاسکت خود را برداشته و به محض اینکه سرش را برمی گرداند تا ببیند چه خبر است، ضربه ی محکمی از پشت به سر او وارد می شود و همان صدا را می شنود:"مگر نگفتم نایست!" جوان هنوز از شدت ضربه به خود نیامده که راننده ی اتومبیل دیگری که پشت چهارراه توقف کرده با اصرار از او می خواهد صحنه را هرچه سریعتر ترک کند.
جوان که هنوز گیج است سوار بر موتور به راه خود ادامه می دهد و کمی جلوتر تازه متوجه می شود سرش شکسته و به شدت خونریزی دارد، دور می زند و به صحنه برمی گردد تا ببیند چه اتفاقی افتاده، در حوالی همان چهارراه جوان مستی را می بیند که پنجه بوکس به دست کرده و تلوتلو می خورد!! با عصبانیت به سمت جوان رفته و فریاد می زند:"چرا سر مرا شکستی!" و سعی می کند با تلفن همراه خود با پلیس تماس بگیرد.اما جوان مست چاقویی از جیبش بیرون آورده و به سمت موتورسوار حمله ور می شود و این بار جوان جان سالم بدر برده و به سرعت محل را ترک می کند و در مسیرش تا منزل فقط به این فکر می کند:" اگر به پلیس خبر دهم جان خودم و همسرم و خانواده ام به خطر می افتد!! او مسلما باعث آزار خانواده ی من خواهد شد! بهتر است قضیه را به کلی فراموش کنم!!" و جوان درحالیکه از شدت خونریزی، جانی برایش باقی نمانده خود را به منزل می رساند تا خانواده اش او را به بیمارستان منتقل کنند.
بالاخره جوان جان سالم بدر می برد اما تا مدتها این اتفاق روحش را آزار می دهد!
و این نگرانی تمام افرادی است که به این شکل از سوی انسانهای بی قیدوبند آزاد در جامعه مورد آزار و اذیت قرار می گیرند و از ترس به خطر افتادن خانواده و یا آبرویشان لب نمی گشایند!"
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20 توسط فرشته اعلمي فر |
انار دانه کردم آوردم سر خاکت. درست بالای سر تو نشستهام. صورت داغم را روی سنگ سرد تو میگذارم:« چقدر حالا بودنهایت را می خواهم»
آرام می گویم بلکه دلت بلرزد. با انگشتانم چند بار به سنگ میزنم: « آهای صاحب قبر !» به آسمان نگاه میکنم.. به رقص ِ برگ ِ درختها.. گنجشکی که پرید.. حواسم را پرت میکنم بلکه بغضم را نگه دارم، هادی گریهام را نبیند... مثل آن موقعها فقط بلدم برای تو گریه کنم..
انگشت سبابهام را روی اسم حکاکی شدهات میکشم؛ از بالا تا پایین قامت الف را.. بعد با خودم میخندم.. هنوز با اسمت بازی میکنم. ظرف انار را میگذارم روی تاریخ وفات «12 تیر» .. همان شب که تو رفتی و من مردم.. یادِ اصرارهای شبهایی که به خوابم میآمدی میافتم:« هنوز زندهام لالا ی من! لیلا!»..دست میکشی به خیسی چشمانم.. صبح که از خواب بیدار میشدم؛ خیسی بالش را می مکیدم.. آخر تو دست رسانده بودی به اشکهام..
نشستهام و سرمای سنگ قبرت تنم را میلرزاند.. میخواهی فکر کنم آنقدر مردهای که دیگر حسم نمیکنی.. آنقدر سرد.. سِر شدهای.. هادی که دستم را میگیرد، تند به نگاهش نگاه میکنم.. از صاحب قبر سوال میکند.. نگاه میکند هنوز .. «به شوهرت حرفاتو نمیگی؟ ».. باز سکوت میکنم که رنج بکشد .. که دیگر سوال بی جواب نپرسد.
بلند میشویم. تو همانطوری که روی سنگ قبرت نشسته بودم نشستهای. میلرزی.. روی قامت لام اسم من انگشت میکشی.. میخندی.. هنوز هم با اسم من بازی میکنی.. من سوار اولین تاکسی.. تو سوار هودجی سفید.. به پیامک فاطمه زل میزنم. دیشب خواب دیده بود داریم انار میخوریم.
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11 توسط ناهيد |
اين روزها علاقهمندان به داستانهاي خارجي اثري جديد از ريچارد براتيگان به نام «در روياي بابل» را روي پيشخوان كتاب فروشيها ميبينند.براتيگان همان كسي است كه اول بار چند سال پيش با «صيد قزل آلا در آمريكا» به عموم معرفي و به سرعت به يكي از پرطرفدارترين نويسندگان براي ايرانيان تبدل شد.همين امر باعث شد كه آثار او با چند ترجمه در دسترس علاقهمندان قرار بگيرد.انتشاراتيها نيز براي چاپ كتب تازه ترجمه شده او ديگر هيچ ترديدي نداشتند. در فاصله «صيد قزلآلا در آمريكا» تا «در روياي بابل» كتابهاي ديگري نيز از وي ترجمه و چاپ شد كه آنها نيز از استقبال خوبي برخوردار شدند.
در قند هندوانه، اتوبوس پير و گزينه شعري به نام «كلاه كافكا» و همچنين «دري لولا شده به فراموشي» از ديگر آثار براتيگان هستند كه در ايران چاپ شدهاند.اما چرا براتيگان در ايران پرطرفدار شده است و هر كدام از داستانها يا شعرهايش را علاقه مندان با ولع ميخوانند.
شايد بتوان ريشه اين استقبال را در نوع نگاه و زمان نوشتن آثار و همچنين زندگياش پيگيري كرد. براتيگان در واقع يكي از نويسندگان نسلي است كه به نسل بيت معروف هستند. نسلي معترض و پرخاشگر. نسلي كه پس از جنگ دوم جهاني در آمريكا به وجود آمد و به نوعي ميتوان آنها را پدر معنوي هيپيها در دهههاي 60 و 70 آمريكا دانست. شكي كه با هر گونه نظام و هنجاري كه دولتمردان آمريكايي در آن زمان حاكم كرده بودند، مخالف بود.
نسل بيت نويسندگان و شاعران بزرگي را در خود پرورش داد كه از ميان آنان شايد بيش از همه براتيگان و آثارش حداقل در ايران مورد توجه قرار گرفتند. هر چند كه او تنها نقطه برجسته بيتها نيست، اما حداقل در ايران و به مدد ترجمه كتابهايش بار نسل بيت بر دوش اوست.نسلي كه در ابتدا يك جنبش بود جنبشي عليه مظاهر به ظاهر تمدن و زندگي نوين.«بيت»ها هنگامي به وجود آمدند كه هري ترومن، رييس جمهور آمريكا در سال 1945 در ستايش انسان و تجليل از زندگي رويايي آمريكايي جملات زيبا به كار ميبرد و نويد دنياي بهتري براي آمريكاييها ميداد و دنيايي كه در آن زندگي فناناپذير انسان مورد احترام باشد مردم را با گفتن جملاتي نظير «بايد دنيايي نوين بسازيم، دنيايي بهتر»، وادار به تمكين از تصميمات دولت كند، اما تبعيض نژادي، جنگ سرد، جنگ ويتنام، مككارتيسم و اقتصاد نابسامان پس از جنگ تمام اين حرفها را به چالش كشيده بود و در ذهن مردم ترديد ايجاد كرده بود. در اين زمان «بيت»ها با جسارت تمام و برخلاف تمام ارزشها و الگوهاي معين و مقرر با نقد قدرت و انتقاد از جنگ و مخالفت با سلاحهاي هستهاي با شعارها و رفتارهاي افراطي انزجار خود از زندگي رويايي آمريكايي را ظاهر كردند.
ادامه مطلب...
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14 توسط کافه تیتر |
همراه با افزايش روزبهروز حجم ارتباطات و گسترش و نفوذ تكنولوژي در ميان مردم سرتاسر دنيا، نگرانيها از شرايط امنيتي حاكم برفضاي اين روابط هم بيشتر ميشود.
در اين بين اما وقتي بحث تجارت و روابط اقتصادي به ميان ميآيد، مسلما نگرانيها از حد معمول هم فراتر ميرود. به دنبال توسعه بانكداري الكترونيك در جوامع پيشرفته، اين روزها مشتريان اين خدمات ترس خود را از سوءاستفادههاي احتمالي از مشخصات و اطلاعات فرديشان اعلام ميكنند.
اين موضوع اما بيشتر از بقيه توجه توليدكنندگان نرمافزارهاي امنيتي را به خود جلب كرده است. در حقيقت اين شركتها به اين موضوع به عنوان يك فرصت مناسب نگاه كرده و راه حل عملي آن را ثبت نام رسمي (sign on) در كمپانيهاي ارائه دهنده خدمات مالي و استفاده از نرمافزارهاي قوي آنتيويروس ميدانند.
اين در حالي است كه بانكها و موسسات مالي به خاطر از دست دادن اعتماد مشتريان خود در نتيجه اين اتفاق، شرايط نهچندان خوبي را دارند.
ادامه مطلب...
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15 توسط فرشته اعلمي فر |
فضاپیماهای سیاره نورد در سیاراتی مانند ونوس (ناهید یا زهره) که دمای جو آن 482.2 درجه سانتیگراد ، فشار آن 90 برابر فشار جو زمین و جو آن آمیخته از دی اکسید کربن و ترکیبات اسید سولفوریک است، به انجام ماموریت می پردازند. ماموریت بعضی از آنها نیز در توپهای گازی عظیم الجثه مانند کیوان (زحل) یا مشتری صورت می گیرد. فضاپیمای گالیله موفق به نفوذ در لایه خارجی گازی مشتری تا فشار 22 برابر فشار زمین شد.
نا سا تعدادی از سفینه های خود مانند مارینر1 (Mariner) که اولین ماموریت به ونوس بود را از دست داده است. در سطح بین المللی نیز این اتفاق بارها تکرار شده است. اینگونه ماموریت ها به سالها فعالیت، هزینه های فراوان و تکنولوژی های پیشرفته تخصصی مانند محفظه های فشار و سیستمهای محافظ حرارتی و تجهیزات ویژه اندازه گیریهای علمی نیاز دارند.
در این زمینه تا کنون موفقیت های قابل توجه اندکی، مانند ماموریت چند فضاپیمایی پایونییر (Pioneer) به ونوس، ماموریت فضاپیمای گالیله و ماموریت اخیر اروپاییها با فضاپیمای هایگنز(Huygens) به قمر تایتان، که قسمتی از ماموریت کاسینی در زحل بود را داشته ایم. این ماموریتها یا مدتها قبل انجام شده اند، یا بسیار گران تمام شده اند و یا هر دو. چالش پیش روی نسل جدید ماموریتها، به کارگیری تکنولوژیهای جدید است، اما کسی راضی نمی شود مبلغی نزدیک به 1 بیلیون دلار را در معرض ریسک بگذارد!. در عین حال باید به یک نکته توجه کرد. چگونه از اینجا به آنجا برویم؟.
سیستم محافظ حرارتی را در نظر می گیریم. فضاپیما با سرعت 65.000 تا 80.000 کیلومتر در ساعت، یعنی سرعت لازم برای رسیدن به سیارات بیرونی مانند مشتری و کیوان، حرکت می کند. موقع رسیدن به مقصد، جرم فضاپیما انرژی بسیار زیادی دارد که در صورت ورود به درون جو سیاره مقصد، باید از آن کاسته شود به عبارت دیگر فضاپیما باید سرعت خود را کم کند. در شرایط تقریبا تهی فضا، سرعت زیاد مشکلی ایجاد نمی کند. اما زمانیکه یک فضاپیما با یک جو پر از مولکولهای گاز مواجه می شود، همه چیز به سرعت شروع به داغ شدن می کند. هرچه سرعت فضاپیما بیشتر باشد، بیشتر داغ می شود.
فضاپیمای گالیله که تا به امروز سخت ترین تلاش برای ورود به جو سیاره ای را انجام داده است دمایی دو برابر دمای سطح خورشید و نیرویی به اندازه 230g یعنی 230 برابر شتاب گرانشی در سطح زمین را هنگام نفوذ در مشتری تجربه کرد. در چنین شرایطی تنها می توان با داشتن یک شیلد حرارتی که با دقت طراحی و با دقت آزمایش شده و با مواد تخصصی ویژه مانند ترکیبات فنولیک (phenolic - نوعی رزین) کربن پوشانده شده است، نجات پیدا کرد. جنس این شیلد باید به قدری ضخیم باشد که اگر یک تکه آن از بین رفت، همچنان بتواند از فضاپیما محافظت کند. البته، هر اندازه که وزن شیلد حرارتی بیشتر باشد، فضاپیما تجهیزات کمتری را می تواند با خود حمل نماید.
با گذشت سالها از ارسال فضاپیمای گالیله در سال 1989، مواد جدیدی ساخته شده اند که قابلیتهای بهتری دارند. آنها هم سبکترند و هم مقاومت بیشتری دارند. ماده جدیدی که در مرکز تحقیقات ایمز (Ames) ناسا واقع در سیلی***** ولی کالیفرنیا اختراع شده است، PICA مخفف Phenolic Impregnated Carbon Ablator به معنی محافظ حرارتی فنولیک کربن اشباع شده، نام دارد.
این ماده بسیار سبک است، تولید آن نسبتا آسان است و خیلی راحت می توان آنرا به صورت اشکال خاصی در آورد. این ماده پیشرفت بزرگی در تکنولوژی فضاپیماها بود. از ماده PICA در محافظ حرارتی فضاپیمای ماموریت استارداست (Stardust) یا غبار ستاره استفاده شد. این فضاپیما در 7 فوریه 1999 به فضا فرستاده شد یعنی در دوران ماموریتهای "سریعتر، بهتر، ارزانتر" یا ماموریتهای FBC (Faster, Better, Cheaper) ناسا. دستاوردهای دوران FBC شکستهای پرهزینه ای را (مدارگرد آب و هوای مریخ و فرود در قطب مریخ) در بر داشت و از آن زمان ناسا این فلسفه (FBC) را کنار گذاشت. البته FBC دست کم یک نقطه مثبت داشت.
بر اساس این فلسفه پذیرفتن ریسک با این باور که اگر یک ماموریت کوچکتر و ارزانتر باشد احتمال عدم موفقیت آن بیشتر است اما در صورت شکست، فاجعه کمتری به بار خواهد آمد و ممکن است برای دوباره سازی آن، فناوری های جدیدی به دست آید، مجاز بود. فضاپیمای استارداست در 25 ژانویه 2006 به همراه نمونه هایی از یک دنباله دار به زمین بازگشت و ثابت کرد که PICA کار خود را به زیبایی انجام می دهد.
ارسال فضاپیما به سیارات و اقمار آنها امری گران و دشوار است و تجهیزاتی که برای رسیدن به هر یک از این اجرام مورد نیاز است، بسیار متنوعند. در همین راستا انجمن بین المللی سیاره نوردی سالانه یکبار گرد هم می آید و ضمن ارائه ایده ها و تکنولوژی های جدید، نظرات خود را در مورد انتخاب مقصد برای ماموریتهای آینده مطرح می کنند. پنجمین نشست این انجمن اواخر ژوئن 2007 در بوردوکس فرانسه برگزار شد.
تکنولوژی هایی که در آن مورد بحث قرار گرفتند از بالنهای کوچک (نوعی وسیله به نام بالوت (ballute) که تلفیقی از بالن و پاراشوت است و می تواند در فراز سطوح شناور باشد) تا سیستم های پیشرفته محافظ حرارتی و تجهیزات فوق سبک ساخته شده به کمک نانوتکنولوژی بودند.
مقاصد مورد توجه برای برنامه های آتی متعددند. از آن جمله می توان سیارات ونوس و عطارد، که می توانند به درک ما از تشکیل منظومه شمسی و این که چرا وضعیت این سیارات به گونه ایست که غیر قابل س*****ت هستند، را نام برد. علاوه بر آن قمرهای کیوان و مشتری، مانند قمر اروپا مقاصد خوبی می باشند. در قمر اروپا، علاوه بر وجود اقیانوس آب مایع در زیر لایه های یخی، امکان وجود ارگانیزمهای زنده وجود دارد. بسیاری بر این باورند که اروپا همه ملزومات اساسی شامل آب مایع، منبع انرژی و مواد مغذی را دارا می باشد. به هر حال تنها راه شناخت بیشتر، رسیدن به آنجا با یک فضاپیمای مناسب و همراه داشتن تجهیزات کامل است. هیچ یک از این تصمیم گیریها کار ساده ای نیست.
واقعیت این است که برای تحقق خواسته های همه مردم زمین، پول کافی وجود ندارد. صرفنظر از مسائل مالی، این وظیفه علوم و فناوری فضانوردی است که باید همراه با خواسته های بشر پیش رود.
نویسنده: لیزا چو- تیلبار
انجمن علوم
انستیتو SETI (seti.org)
ترجمه: لنا سجادیفر
movahed
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15 توسط فرشته اعلمي فر |
آمیز عبدالمجید یه مشت آب از حوض پر کردو ریخت رو صورتش و با تشر گفت :همین که گفتم باید قید مطربی رو بزنه و الا نه من نه...
ناهید خانم که حوله بدست کنار حوض واساده بود حرف میرزا رو برید و گفت : شما خون خودتو کثیف نکن جوونه جاهله یه غلطی کرده شما به بزرگی خودت بگذر
آمیرزا حوله رو از دست ناهید گرفت و دستشو خشک کرد با اخم رونه شد سمت اتاق
زیر لب غرغر می کرد که پسره لندهور با اون هیکلش خجالت نمی کشه میره دنبال داریه دنبک.
باد شاخ و برگ بید کنار حوض و تکون میداد هواداشت می گرفت و بوی بارون بلند شده بود
بارون نم نم شروع به باریدن کرد . حیاط خونه میرزا هم که با آجر فرش شده بود دونه های بارون رو به سرعت به خودش می گرفت که مبادا آب جاری بشه و ناهید خانم مجبور بشه حیاط و جارو بکشه
سپهر پسر آمیرزا علاقه عجیبی به موسیقی داشت مخصوصا سه تار.
سپهر کلید به در انداخت و یواشکی در رو باز کرد و وارد حیاط شد .حیاط بزرگی که کفه اون با آجر فرش شده بود و یه حوض گرد آبی رنگ پر ماهی قرمز کوچیک و یه باغچه که با سه تا درخت بید و چمنایی که خود سپهر یه ماه پیش ریخته بود تو باغچه پر شده بود .
هنوز نیمه حیاط نرسیده بود که با صدای آمیرزا سرجاش خشکش زد .
به به آقا رسیدنتون بخیر پسره ابله خجالت نمی کشی با اسباب لهو لعب تو خیابون قدم میزنی . چشم ما روشن.پر سوخته فکر آبروی خودت نیستی فکر منه پیر مرد باش.
آمیرزا صورتش یتیکه آتیش شده بود .
سپهر از ترس اینکه مبادا آمیرزا ناراحت بشه لام تا کام حرف نزد .
پسره لندهور چیه زبون به دهن گرفتی .
همسایه ها از تو پنجره خونه هاشون سرک می کشیدن ببینن آمیرزا واسه چی اوقاتش تلخه .
ناهید خانم اومد جلو دست آمیرزا رو گرفت برد تو اتاق و با اشاره به سپهر فهموند که امشب جاش تو خونه نیست .
خونه عمه اشرف بهترین جایی بود که سپهر می تونست اونجا پناه ببره چون هم عمه اشرف از آمیرزا بزرگ تر بود هم آمیرزا علاقه شدیدی به این خواهرش داشت .
از خونه اومد بیرون و زیر بارون حرکت کرد به سمت خونه عمه .
به سر کوچه که رسید مسعود و دید که نون سنگک به دست به سمت خونه میره .سلام و احوالپرسی .
مسعود یه نگاهی به قیافه درهم سپهر انداخت و گفت : به به سپهر خان پنبه چی فرزند ارشد میرزا میرزا عبدالمجید پنبه چی یاد فقرا کردند .
منت گذاشتی مزین کردی باز دوباره چه دسته گلی به آب دادی بابات از خونه انداختت بیرون .
مسعود جون مادرت بی خیال شو .
دیگه جلوی در خونه بودن که سپهر گفت تارف نکنیا تونمیام مرد حسابی خیس آب شدم درو واکن بریم تو مسعود که بد جوری خندش گرفته بود درو وا کرد و یاالله گویان وارد خونه شد .
اشرف خانم پرید چادرش و سرکنه مسعود گفت نمی خواد زحمت بکشی خودیه آقا مسعود جهت دست بوسی تشریف آوردن .
اشرف خانم اومد جلوی در و گفت : الهی عمه فدات شه تو کجا اینجا کجا خوش اومدی عزیزم بابات چطوره ؟ناهید جون خوبه ؟که مسعود پرید تو حرف مادرش و گفت : مادر من حال بابا شو نپرس دوباره از خونه پرتش کرده بیرون حیوونی .....
سپهر شاکی شد و گفت مسعود زبون به دهن بیگیر ببینم چه خاکی به سرم می خوام بریزم .
عمه دست سپهر و گرفت و برد نشوندش رو صندلی و گفت :یه چایی واسه پسرم بریزم ببینم مجید چرا اوقات تلخی کرده ؟
چایی داغ و سپهر تودستش می چرخوندو قضیه شاکی شدن باباشو واسه عمه تعریف می کرد .
سپهر سرشو بلند کرد و گفت : عمه خسته شدم دیگه نمی کشم نمی تونم تا کی باید یواشکی برم کلاس .
عمه خیلی خونسرد جواب داد : آخه عزیزم بابات دوست داره
سپهر بلند شد وگفت : ببین عمه جون خر ما از کرگی دم که نداشت هیچی صاحابشم شانس نداشت .
عمه نگاه فقیه اندر صفیهی به سپهر کردو سری به علامت تاسف تکون داد و گفت یعنی اینقدر ...که مسعود گفت :میخوای بدم از سر صبح یه برنامه مستند از حضرت والا تو راز بقای تیلیویزیون نشون بدن؟ یانه میخوای بفرستمت بری بشی مجری کانال یک ؟ تعارف نکنیا ناراحت می شم
سپهر که دیگه کفرش در اومده بود با ناراحتی رفت نشست روی مبل و با عصبانیت گفت :
مسعود خان سلیمی فرزند رضا سلیمی خدا ایشالله زیادتون کنه.
گفت با فلانی نگرد گفتم چشم .با فلانی حرف نزن گفتم چشم . با بیساری بیرون نرو گفتم چشم. با اون یکی رفیق نشو گفتم چشم . بمیر گفتم چشم .
دیگه خسته شدم به کی قسم بخورم قبول کنی .....
عمه گفت:من با بابات صحبت می کنم اینقدر هم حرص نخور عزیزم حالا امشب اینجا بمون تا فردا صبح ببینم چی میشه.
صبح اول وقت سپهر خداحافظی کردو رفت دنبال کارش.
عمه خانم ساعت ده صبح چادر چاقچور کردو رفت در حجره آمریزا و سلام وعلیک کرد.
میرزاگفت :به به آبجی خانم خوش اومدی میگفتی خدمت می رسیدم منور کردی حجره مارو
عمه خانم گفت میرزا در حجره رو ببند کار واجب باهات دارم
میرزا گفت خیره خبری شده واسه مسعود اتفاقی افتاده؟
نه داداش نگران نشو .
میرزا در مغازه رو بست و نشست پشت میزش .
آبجی خانم بگوشم.
میرزا دیشب سپهر خونه ما بود .
میرزا گفت لااله الا الله این پسره که عمه خانم حرفش و برید و گفت بهت گفتم گوش کن .
میرزا گفت :بچشم
دیشب سپهر اومد بود خونه ما و از دست تو مینالید نکن میرزا سپهر پسر خوبیه همین که چشمش پاکه و دنبال ناموس مردم نیست و نماز خونو روزه بگیره بهش سخت نگیر اگه کم بیاره از دستت میره .
نکن مجید جان .
آمیرزا سری تکون دادو گفت خواهر من نمی خوام که سختش بگیرم میترسم منحرف بشه مگه ندیدی آلات لهو لعب دستش میگیره مگه ....
بعد از دو ساعت و نیم مذاکره اشرف خانم با میرزا که پشت درهای بسته انجام شد مقررگردید که سپهر برای تمرین سه تار برو خونه عمه اشرف و میرزا هم بی خیال سپهر بشه سپهرم تعهد بده که تو خونه ساز نزنه و سازو جلوی باباش نیاره .
عمه خانم تلفن زد به سپهر و ماجرا رو مفصل براش تعریف کرد .
سپهرم قرار شد بیاد از باباش معذرت خواهی بکنه .
دم دمای غروب سپهر با یه جعبه شیرینی راهی خونه شد .
میرزا داشت جلوی درو آب پاشی میکرد که سپهر سر رسیدو سلام کرد .
میرزا با دیدن سپهر اخمشو تو هم کشید و جواب سلام داد میرزا هنوزم تو دلش ناراحت بود .
سپهر وارد خونه شد و سه تارشو دست گرفت و به مادرش که جلوی پنجره ایستاده بود گفت : مامان اینو میزنم به افتخار میرزا عبدالمجید خان پنبه چی و شروع کرد به زدن .
دل می رود زدستم صاحب دلان خدا را .............
میرزا اومد تو خونه و با دیدن سپهر توی اون حالت گفت :سپ....که صدای میرزا بریده شد و میرزا نقش زمین .
ناهید جیغ کشید و دوید سمت میرزا .
سپهر هم سازشو پرت کرد به طرفی و دوید به سمت باباش که سه تار زمین خورد و با صدای پاره شدن سیمش همصدای اشهد آخر میرزا شد .
میرزا رو رو دست بردن بیمارستان ولی دیگه کار از کار گذشته بودو میرزا غزل خدا حافظی رو سروده بود .
سه روز بعد از دفن میرزا سپهر که هنوز رفتن میرزا رو باور نمی کرد اومد خونه و ساز شیکسته رو برداشت و برد جلوی در مسجد .
بعد رفت یه شیشه نفت آورد و سازو گذاشت جلوی مسجد و با نفت ساز شیکسته رو به آتیش کشید .
هر شعله ای که ساز می کشید سپهر هم از دل داد می زد خدا من سازم و سوزوندم تو دلم و سوزوندی .
خدا من بابامو میخوام....................................
الان دوازده سال از اون موقع گذشته و سپهر منتظره که میرزا برگرده..
-
رضا موحد
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11 توسط کافه تیتر |


