شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر میزند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بیجواب ماند
حال سؤال و حوصلهی قیل و قال کو؟
- زنده یاد قیصرامین پور
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18 توسط محمدمهدی اژدری |
سلام
يه اتفاق جالب توي cafetitr اينه که اين کافه براي دوستداران علم وفناوري هم حرفهايي براي گفتن داره!
اين اولين پست مربوط به علم و فناوري هست، طي جلسه اي که ديروز با اعضاي عزيز cafetitr برگزار شد، قرار شد من مطالب علمي بنويسم... اميدوارم مطالبي که مي نويسم مفيد باشند...
البتّه فعلا به خاطر امتحانات دانشگاه زياد نمي تونم پست بدم اما قول مي دم انشاالله در آينده جبران کنم، تو اين مدت خيلي خوشحال مي شم مخاطبان بخش علمي وبلاگ رو بيشتر بشناسم، پس از همه ي دوستداران اين بخش دعوت مي کنم در قسمت نظرات موضوعاتي که دوست دارند در بخش علمي قرار داده بشه رو بگن...
منتظرم...
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 20 توسط فرشته اعلمي فر |
سال 86 براي سازندگان كارهاي طنز در سينماي ايران سال شانس بود به طوري كه حتي قاچاق اين فيلمها نيز نتوانست جلوي فروش بالاي آنها را بگيرد. سهفيلم اخراجيها، توفيق اجباري و كلاهي براي باران در صدر جدول فروش سال قرار گرفتند.
فروش اين فيلمها از مرز ميليارد گذشتند و ركوردي تازه را در تاريخ سينماي ايران بهدست آوردند. از سوي ديگر در كنار اين فيلمها كارهايي خوش ساخت با سوژههاي جدي قرار داشتند اما در نهايت انتخاب اول تماشاگران نبودند. مخاطبان در نهايت ترجيح ميدادند چند ساعتي را كه در سالن سينما ميگذرانند فقط بخندند و اين طوري خوش باشند. اما در سال 86 مجموعا 48فيلم در كل سينماهاي تهران و شهرستانها اكران شد و مجموع فروش اين فيلمها در تهران 7/8ميليارد تومان بود.
فيلمهاي كمدي
اخراجيها: به خاطر نگاه طنزگونه به جنگ و به دليل سر و صداي تبليغاتي كه كارگردان آن به راه انداخت و همچنين داشتن هنرپيشگان طراز اول از مرز فروش يكميليارد گذشت و به فروشي معادل 6/3ميليارد دست پيدا كرد. اما در نهايت مافياي قاچاق سيدي، گريبان اين فيلم در حال اكران را گرفت و به مانعي بزرگ در سرراه فروش بالاتر آن تبديل شد. در نهايت در ارديبهشت ماه سالنهاي سينماها تقريبا خالي از تماشاگر به اكران آن پرداختند.
توفيق اجباري: توفيق اجباري از ديگر ساختههاي محمدحسين لطيفي بود كه به فروش 5/2ميليارد تومان دست پيدا كرد. داستان طنز و نوع نگاه خاصي كه به زندگي يك سوپراستار شده بود و همچنين بهخاطر استفاده از هنرمنداني چون محمدرضا گلزار و باران كوثري باعث شد تا اين فيلم نيز با اقبال عمومي مردم روبهرو شود.
كلاهي براي باران: «كلاهي براي باران» ساخته مسعود نوابي، از بازيگراني چون جواد رضويان و رضا عطاران استفاده كرده بود. اين فيلم در پايان اكران خود به رقم يكميليارد تومان فروش دست پيدا كرد و توانست رقم سوم پرفروشترين فيلم را در سال 86 با توجه به داشتن ساختاري طنز به خود اختصاص دهد.
كلاغپر: اين فيلم اولين ساخته بلند شهرام حسيني بود و به عنوان اولين كار حرفهاي فروش بسيار خوبي براي كارگردان آن به همراه داشت. وجود محمدرضا گلزار و مهناز افشار نيز از جمله عوامل اصلي موفقيت اين فيلم بود. اين فيلم در مجموع توانست به فروش 910ميليون تومان دست پيدا كند.
ميهمان: مسلما فيلم ميهمان را نميتوان در دسته فيلمهاي خوشساخت و با كيفيت گذاشت؛ اما حضور امين حيايي و رامبد جوان از يك سو و داشتن فضايي طنز در كار باعث شد تا اين فيلم 804ميليون تومان فروش داشته باشد.
نصف مال من نصف مال تو: اين فيلم در ابتدا براي گروه سني كودك و نوجوان ساخته شده بود و پس از شركت در جشنواره فيلمهاي كودك و نوجوان همدان در سينماها اكران شد، اما در نهايت اين فيلم بيشتر مورد توجه بزرگترها قرار گرفت، كارگرداني اين فيلم را وحيد نيكخواه آزاد به عهده گرفت و چهرههاي شناخته شده سينماي ايران چون محمدرضا شريفينيا، مريلا زارعي و شقايق فراهاني در آن به ايفاي نقش پرداختند. فروش اين فيلم 725ميليون تومان در كل مدت اكران آن بود.
قاعده بازي: مادرزن سلام، رفيق بد: اما بخت در سال 86، با همه فيلمهاي طنز نيز همراه نبود و اين حتي با داشتن هنرپيشگان موفقي چون اكبر عبدي در قاعده بازي، فتحعلي اويسي در مادرزن سلام و همچنين زوج هنري ايرج طهماسب و حميد جبلي نتوانستند آن طور كه انتظار ميرفت تماشاگر جذب كنند.
قاعده بازي ساخته احمدرضا معتمدي بود. بيشتر در اين فيلم از جلوههاي ويژه مختلف سينمايي استفاده شده بود و بيشتر از آنكه بر طنز كلامي تكيه شود به طنز تصويري پرداخته شده بود. سبك كار جديد و تقريبا متفاوت بود؛ اما آن طور كه تصور ميشد مورد علاقه مخاطبان قرار نگرفت و به فروش 400ميليوني دست پيدا كرد.
مادرزن سلام نيز آخرين ساخته ايرج قادري بود و به فروشي معادل 400ميليون تومان دست پيدا كرد. رفيق بد به كارگرداني عباس احمدي مطلق اما به خاطر داشتن داستاني با سوژه تقريبا تكراري و استفاده از همان شوخيهاي قديمي طهماسب موفق به كسب رقم بالايي از فروش نشد در كل با 410ميليون تومان فروش از اكران كنار رفت.
سنگ، كاغذ، قيچي ساخته سعيد سهيلي بازي امين حيايي به كمترين رقم فروش در ميان فيلمهاي طنز دست پيدا كرد اين فيلم در كل مدت اكران 210ميليون تومان دست پيدا كرد.
عنوانهاي ديگر سينمايي
بهرغم حضور برخي نامهاي مشهور چون مسعود كيميايي، رخشان بنياعتماد، كيومرث پوراحمد و ... در اكران سال 86 اما به دلايل مختلف بسياري از آنها در گيشه توفيقي كسب نكردند.
پارك وي: فيلمي در ژانر وحشت بود كه البته گوشههايي از آن با طنز هم همراه بود. در جشنواره بيست و پنجم از آن استقبال نشد و نقدهاي بسيار تندي هم عليه آن در مطبوعات منتشر شد، وارد بود اما به خاطر اينكه گروه سني خاص براي ديدن فيلم تعيين شده بود در جذب مخاطب موفق بود و در مجموع فروش به 785ميليون تومان رسيد.
رييس: فيلمهاي مسعود كيميايي به دليل موضوع و فضاسازي هميشه تماشاگران و علاقهمندان خود را دارد و فقط نام اين كارگردان روي يك فيلم كافي است تا جمع زيادي از علاقهمندان خود را به سالنهاي سينما بكشد. با اين حال فيلم رييس به طور كلي 490ميليون تومان فروخت.
عاشق: به كارگرداني افشين شركت با بازي بازيگراني چون هانيه توسلي و ايرج نوذري ساخته شده بود. اين فيلم كه براي گروه سني كودك و نوجوان توليد شده بود، به خاطر سوژه خاص آن بيشتر مورد استقبال گروه بزرگسالان قرار گرفت و در نهايت 450ميليون تومان فروش داشت.
خون بازي: رخشان بنياعتماد با به تصوير كشيدن يك روز از زندگي يك دختر معتاد مسائل اجتماعي و مشكلات اين گروه را به زيبايي به تصوير كشيده بود و باران كوثري نيز توانست جايزه نقش اول زن را از جشنواره بيست و پنجم و جشن خانه سينما دريافت كند. به رغم اين موفقيتها «خونبازي» 320ميليون تومان بيشتر فروش نداشت.
نقاب: فيلم نقاب ساخته كاظم راست گفتار به خاطر داشتن حاشيههاي فراواني كه از داستاناش سرچشمه ميگرفت و به خاطر بازي محمدرضا شريفينيا و پارسا پيروزفر در ابتداي كار مورد استقبال قرار گرفت اما بعد از آنكه سيديهاي قاچاق اين فيلم به بازار آمد در نهايت بيش از 280ميليون فروش نكرد.
«پاداش سكوت» مازيار ميري با 230ميليون تومان و اتوبوس شب كيومرث پوراحمد نيز بيش از 200ميليون تومان فروش نداشتند. هر دو فيلم موضوع جنگ را مد نظر قرار داده بودند.
-
غزال صادقی

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 15 توسط کافه تیتر |
با شنیدن این نام یاد مرحوم کافه تیتری می افتم که حسرت یک بار رفتن به آنجا بر دلم ماند...
از این که بگذریم این نام چنین می نماید که محل مذکور کافه ایست که در آن در باب اخبار سخن رانده می شود و چون از جنس مجازی است چنین برداشت می شود که وبسایت یا وبلاگی خبری باشد...
بله این آدرس در ابتدا بنا بود وبلاگی خبری را برای نویسنده باز کند ولی بنا به دلایلی این امر محقق نشد و مالک این دامین اندیشه ای کرد و تصمیم گرفت یک وبلاگ گروهی راه اندازی کند تا کسانی را که مشتاق نوشتن هستند گرد هم آورد...
اما با وجود تفاوت هایی که این کافه با کافه های حقیقی دارد دو شباهت عمده هم دارد:
1- در کافه ورود و ابراز عقیده برای هر شخص آزاد است. در اینجا هم هر کسی تمایل دارد می تواند اعلام آمادگی کند و بنویسد.
2- در کافه کسی موضوع مباحث را محدود نمی کند. به عبارت دیگر هر کس در کافه می تواند درباره هر موضوعی و از هر موضعی بخواهد داد سخن سر دهد، اینجا نیز...
پس به قول تازه وارد پارازیت منتظر شما هستم در:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9 توسط آی کیو |
دلمان گرفته است، راهى در پيش نمىبينيم، دودليم، بىكسيم، بىهمدميم، دل ز تنهايى به جان آمده است چه كنيم؟ ديوانى در دست مىگيريم، تفألى مىكنيم، آن راز مگو را كه با كس نتوان گفت، احوال دلمان را با دوست مىگوييم كه او محرم راز است، قسمش مىدهيم به شاه چراغ و شاخ نباتش و كتاب را مىگشاييم، غزلى مىخوانيم كه ابر محنت را مىزدايد.
خرسند و شاديم، از بخت شكر داريم و از روزگار هم، يارى مىجوييم كه خوشىمان را با او قسمت كنيم غزلى از او مىخوانيم، بوسهاى بر كتابش مىنهيم و سبكبار با او همدم مىشويم. هر فرصتى براى با او بودن مغتنم است، شب يلدا، شبهاى اندوهناك، درد فراق، سرمستى عشق. و خوشى بزمى با ياران بىحضورش ميسر نيست زيرا دوستى، رفيق شفيقى، هم پيمانى، محرم اسرارى غايب است و جان بىجمال غزلش ميل چمن ندارد. حافظ همراه و مونس ماست، در سفر و در حضر، در غم و شادى، در پريشانى و جمع. حافظ از آن ماست، به او مىباليم، جزو لاينفك هستى ما، راز گشاى معماها و لسانالغيب است «بر زخمها مرهم مىنهد، در سختىها تسلى مىبخشد، در مصائب بردبارى مىآموزد، در بيچارگى دستگيرى مىكند، در شادى هماهنگ مىگردد، در بىنوايى هم نوا مىشود...»
{ استاد پژمان بختيارى، مقدمه حافظ}
اما اگر كسى دست درازى كرده طمع در ترجمه آن كند يا روايت خود را به شكلى ديگر ارائه دهد سخت برمىآشوبيم كه حريم دوست نه جايگاه هر نامحرمى است و زهى لاف خلاف.
و اما تا كى اين پريرو را در پستوى خانه نهان مىتوان داشت كه شعرش تاب مستورى ندارد و خلقى واله و مشتاقند كه از آن فيضى برند و به بضاعت خودكامى از آن برگيرند. چه بايد كرد؟ او را از ديده اغيار نهان كرد، غزل معرفت و عشق، اين نوگل خندان را كه دست ما سپردهاند تنها به ملتى، فرهنگى و زبانى محدود كرد مبادا كه دست اغيار و نامحرمان و حسودان آلودهاش سازد، رسوايش كند و نفس دلكشش را بزدايد؟ رواست كه عالمى از لطف سخنش محروم گردد؟
لاجرم گاهى اغيار خيال خام ترجمه آن را در سر مىپرورانند. بعضى به برگردان چند غزل، چند بيت بسنده مىكنند و بعضى ديگر طمع در برگردان تمام غزلياتش مىكنند. بوالعجب كارى!
چنديست كه ترجمه جديدى از تمامى اشعار حافظ با برگردان آقاى هانرى دو فوشه كور استاد زبان فارسى در فرانسه به چاپ رسيده است. آن طور كه خود مترجم مىگويد بيست سال رنج برده است تا ترجمه آن را به پايان برساند. گفتنى است كه اين برگردان با حواشى، يادداشت و مقدمهاى مفصل به چاپ رسيده است و فرض مترجم محترم بر آن بوده است كه با خواندن يادداشتها خواننده درك بهترى از اشعار خواهد داشت. اين كه، كسى همت (يا جسارت) كرده و خواسته است كليه اشعار حافظ را به زبانى ديگر برگرداند مىتواند آه از نهاد هر مرد و زن ايرانى برآورد چرا كه ما ايرانيان چه بسا به حق حافظ را ترجمهناپذير مىدانيم. و اما بايد دانست چرا به نظر ما حافظ را نمىتوان ترجمه كرد در حاليكه بسيارى از شاهكارهاى نظم و نثر به زبانهاى ديگر برگردانده شده و موفق نيز بودهاند؟ آيا دليل چنين دشوارى را بايد در حساسيت ايرانيان در پاسدارى از لسان الغيب جست؟
پل ريكور در كتاب ارزشمندش به نام «در باب ترجمه» از دو نوع مقاومت در كار ترجمه{P پ - »noitcudart al ruS« drayaB noitide rueociR luaP 4002 مود پاچ P}
سخن مىگويد. نخست مقاومت از سوى خوانندهى متن ترجمه شده كه به عنوان خودكفايى از ورود فرهنگ بيگانه مىهراسد و آن را پس مىزند. خواننده مىكوشد كه از زبان مادريش در برابر تعابير و اصطلاحات فرنگى و زبانى بيگانه پاسدارى كند. زيرا به قول والتر بنيامين در آزمون ترجمه همواره با دو فرايند روبروييم: نخست آزمون پاسدارى و دوم آزمون زيان و كاستى. در كار ترجمه دو حريف با هم روبرو مىشوند. بيگانه كه منظور از آن اثر، نويسنده و زبان اوست و حريف دوم كه خوانندهى اثر ترجمه شده است. و در ميان اين دو تن مترجم قرار دارد كه وظيفه شاق واسطهگرى را به عهده دارد كه به گفته فرانتس رزنزوايگ بايد در خدمت دو ارباب باشد: نويسنده بيگانه و{P - P giewznesoR znarF}
خواننده همزبان مترجم. مترجم از سويى مسئوليت وفادارى به متن يعنى بيگانه را بر عهده دارد و از سويى خواه ناخواه بايد در متن مداخله و خيانت كند تا خوانندهى همزبانش را راضى كند.
مقاومت ديگر به گفته ريكور مربوط مىشود به خود متن و زبان كه زير بار ترجمه نمىرود و مصرانه از برگردانده شدن به زبانى ديگر سرباز مىزند. اغلب مترجمان بارها با چنين مقاومتى روبرو شدهاند و حتا پيش از شروع ترجمه نيز با ذهنيت هراسانگيز ترجمهناپذيرى اثر در گيرند. اين هراس از آنجا ناشى مىشود كه هرگز نسخه بدل هر چند موفق قادر نيست جايگزين نسخه اصلى شود. يعنى به عبارتى ديگر ترجمه هر چقدر كه موفق باشد به هر حال ترجمه بديست چون بدل است. بخصوص ترجمه شعر كه بخاطر همبستگى تفكيكناپذير معنا و آهنگ، و دال و مدلول غيرممكن به نظر مىرسد. به اعتقاد نگارنده اين سطور، بايد مقاومت{P - ريكور براى رهايى از اين ذهنيت مفهوم سوگ ترجمه را بيان مىكند كه در شماره 55 مجله بخارا آمده است. P}
سومى را نيز در نظر گرفت كه هر چند به طور مستقيم در كار ترجمه دخالت ندارد اما كار ترجمه را باز هم پر خطرتر مىكند. اين مقاومت سوم كه كمى مانند مقاومت دسته اول است بر مىگردد به مقاومت ملتها در قبال برگردان شاهكارهاى فرهنگ و ادبياتشان به زبانى ديگر. يعنى همانگونه كه فرهنگها براى پاسدارى از زبان مادرى و فرهنگ خود در برابر اثر بيگانه ترجمه شده مقاومت نشان مىدهند، همانگونه نيز ملتها از برگردان آثار خود به زبانى ديگر واهمه دارند. ترجمه يعنى قبول كاستى، به هر كوى و برزن كشيده شدنِ مفاخر ادبى، به هر حال نوعى خيانت به متن و زبان، و گاه نيز بىارج و حرمت شدن اين گنجينهها. پس گاه ملتى كه دغدغه حفظ چنين آثارى را در دل دارد وحشت زده مىشود كه چه دارد بر سر جگر گوشهاش مىآيد. مبادا كه گوهر يكدانهاش رسوا و مبتذل شود، مبادا كه ساحتش آلوده شود و اغيار تردامنش كنند. پس تا آنجا كه در توان دارد در برابر اين دستاندازىها مقاومت مىكند و مىكوشد از آن پاسدارى كند. چنين فرايند و واكنشهايى تنها مربوط به امر ترجمه نمىشود اين پاسدارى برداشتهاى ديگر، بازنويسى و روايتهاى نامانوس و نگرش و تعبيرهاى غير متعارف و نو را نيز برنمىتابد.
اما با تمام اين احوال به نظر مىرسد كه دشوارى خاص ترجمه حافظ خارج از اين مقوله است و واقعيتى عينى است كه دلايل ديگرى دارد.
نگارنده نه ادعاى حافظشناسى دارد (هر چند كه معتقد است هر ايرانى مىتواند به نوعى حافظشناس باشد) و نه صلاحيت قضاوت درباره تمامى متون ترجمه شده. اين چند سطر تنها من باب دردلى است تا شايد گشايش و بهانهاى شود براى بحثهاى ديگر.
بازگويى تمامى نكات ظريفى كه ترجمه حافظ را بسيار دشوار و در بعضى ابيات شايد محال مىسازد از صلاحيت و بضاعت نگارنده خارج است و تنها به ذكر چند نكته بسنده مىكنيم.
يكى از اين موارد غناى فرهنگى و ادبى غزليات حافظ است. در ديوان حافظ غزلى نيست كه در آن اشارهاى به منابع فرهنگى، ادبى، مذهبى و اقليمى و... نشده باشد. اين اشارات براى خواننده فارسى زبان آشنا و مانوس است. حتّى اگر دقيقاً با بعضى نشانههاى فرهنگى يا شخصيتها آشنا نيست و يا كاملاً معنى بعضى لغات يا اصطلاحات را در نمىيابد، آشنايى كلى و درونى كه از آنها دارد خواندن غزل را برايش سادهتر مىكند.
تعبيرات عرفانى و معنوى نيز برايش نامانوس نيست و بارها در اشعار ساير شاعران سرزمينش نظير چنين تعبيراتى را ديده است.
آيا دليل اين دشوارى در برگردان غزليات حافظ از پيش زمينه احساسى و فكرى خوانندگان فارسى زبان و ايرانى نسبت به اشعار لسان الغيب ناشى مىشود؟ بعيد به نظر مىرسد زيرا هر چند كه ما ايرانىها به حال و هواى تصوف و عرفان آشناييم و حافظ براى ما جايگاهى خاص و ملكوتى دارد بعيد به نظر مىرسد كه انس و همدلى ما با او باعث شود كه ديگر هيچ ملتى در دنيا قادر نباشد به سهم خود با حافظ همدل شود و فيضى از او برد.
وانگهى آيا تنها اشعار حافظ داراى چنين اشارات فرهنگيست؟ در متون غربى نيز بسيارى از اين اشارات از جمله در مورد اساطير يونانى، مكانها، عوامل تاريخى و ادبى و مذهبى مىتوان يافت اما اينگونه اشارات مانع از اين نشده است كه اين متون به زبان يا زبانهايى ديگر برگردانده و با استقبال روبرو نشود. در طول زمان نيز از قضا به يارى همين ترجمهها مردم ساير اقليمها اندك اندك با اين مفاهيم خو گرفتهاند و اكنون براى آنها مفاهيمى جا افتاده گشته است. آقاى فوشه كور براى رفع چنين دشوارىهايى در يادداشتهاى پس از هر غزل توضيحى درباره اين اشارات فرهنگى داده است.
دليل دشوارى خاص ترجمه حافظ را نمىتوان تنها در صنايع ادبى نيز جست. درست است كه ترجمه «شب است و شاهد و شمع و شراب و شيرينى» يا «دستم اندر ساعد ساقى سيمين ساق بود» و بسيارى ابيات ديگر از اين قبيل ابيات غير ممكن است اما بايد قول كرد كه در اشعار ديگر شاعران نيز چنين صنايعى به كار رفته است و با اين حال گاهى ترجمههاى دلنشينى از آنها شده است. حتّى آهنگ و وزن ابيات نيز دليل ترجمهناپذيرى آن نمىشود زيرا شعريت بدون آهنگ و وزن خاص نيز امكانپذير مىباشد. هر چند كه شعريت ابيات حافظ به درجه تعالى است اما برگردان تصاوير و تعبيرات شاعرانه هر چند دشوار امرى محال نيست، زيرا مىتوان همان تصاوير را در زبانى ديگر نيز وصف كرد.
به هر حال مسلماً بسيارى از مشكلات برگردان غزليات حافظ همان مشكلات ذاتى ترجمه شعر به طور كلى است. در كار ترجمه معنى را مىتوان به زبانى ديگر برگرداند ولى هر چه كلام و معنا يعنى دال و مدلول با هم آميختهتر باشند ترجمه دشوارتر مىگردد. گاهى آنچنان در شعر معنا و واژه با هم درآميختهاند كه جدا كردن آنها براى ترجمه بسيار دشوار است. بخصوص اگر با واژگان چند معنايى روبرو باشيم تقريباً غير ممكن است زيرا نمىتوان در زبان مقصد چنين واژهاى با همان تعداد معانى يافت. حال در غزليات حافظ هم واژگان چند معنايى بسيار به كار{P - به عنوان مثال مىتوان از رمان الن رب گريه به نام «ژالوزى» Jalousie نام برد كه در زبان فرانسه داراى دو معناست: حسادت و كركره. كه هر دو مفهوم در متن آمده است. حال هر كدام براى ترجمه انتخاب شود يك معنى و مفهوم فدا خواهد شد. P}
رفته است، هم ابيات را به گونههاى مختلفى مىتوان تعبير كرد، در حاليكه ترجمه يك معنا را بيشتر برنمىتابد. همانگونه كه اشاره شد در ترجمه آنچه سادهتر برگردانده مىشود معنى و مفهوم است، البته در كنار آن مسلماً تصاوير و صنايعى هستند كه كم و بيش و به نسبت توانايى مترجم القا يا ترجمه مىشوند. حال هر چه اين معنا از واژه و تصوير مجزا باشد كار ترجمه آسانتر است. به همين دليل نيز ترجمههاى خيام به مراتب موفقتر بوده است. اولاً درك رباعيات خيام از نظر مفهومى براى خواننده غربى به مراتب آسانتر است و از طريق اپيكوروس يا شاعرانى نظير رُنسار در فرانسه با چنين مفاهيمى كاملاً آشناست و در فرهنگ{P - surucipE )erucipE( P}
خود او نيز اين نگاه و فلسفه وجود دارد. از طرفى در رباعيات خيام تصاوير و صنايع ادبى كه امر ترجمه را دشوارتر مىكنند محدود است و آسانتر مىتوان مفهوم و معنى را از واژه جدا كرده به زبان ديگرى در آورد. از نظر مفهوم و معنى نيز سهلتر است زيرا در رباعيات خيام تنها يك ديدهورى و نگرش و فلسفه وجود دارد و در غربال ترجمه، فلسفه - معنا به راحتى از واژه - تصوير جدا مىشود. از آن جا نيز كه تنها يك تعبير مىتوان براى رباعيات در نظر گرفت و حساب دو دو تا چهار تاست و تعابير ديگرى را برنمىتابد تكليف مترجم نيز روشن است و مىداند چه مفهوم و معنايى را بايد منتقل كند. اما در غزليات حافظ علاوه بر تصاوير و صنايع و آهنگ و ايهام و غيره كه با معنا ادغام شده است و قابل تفكيك نيست، در بسيارى موارد در نظر گرفتن يك تعبير خاص و مشخص نيز غير ممكن است. هر كس مىتواند تعبيرى ديگر و خاص خود از غزلياتش داشته باشد، براى همين نيز با آن تفال مىكنيم و لسان الغيبش مىناميم. همان خصوصياتى كه باعث مىشود بتوان با غزليات حافظ تفال كرد باعث دشوارى امر ترجمه نيز مىشود. هنگامى كه چندين معنى و تعبير مىتوان از يك بيت برداشت كرد چگونه مترجم مىتواند تمام اين معانى و ايهامات را در يك بيت به زبان ديگر منتقل كند، زيرا همانگونه كه ذكر شد ترجمه تنها يك مفهوم و تعبير را برمىتابد و مترجم بايد يك تعبير را برگزيند. همان گونه كه اشاره شد آقاى فوشه كور كوشيدهاند با يادداشتهاى مفصلى كه پس از هر غزل آوردهاند اين مشكل را حل كنند و خواننده فرانسه زبان را در درك بهتر غزليات يارى دهند. چنين كارى از نظر تعليم و آموزش درسى و دانشگاهى براى دانشجويانى كه فارسى را فرا مىگيرند مفيد است (نظير اين عمل در كلاسهاى دانشگاهى تدريس زبان فرانسه در ايران نيز مىشود)، اما نه تنها كمكى به ترجمه نمىكند بلكه خواننده فرانسه زبان را با شعرى روبرو مىسازد كه به تنهايى از آن چيزى سر در نمىآورد و آنچه كه درمىيابد فاقد لطف و شيرينى و شعريت است (بعضى خوانندگان فرانسوى كه تنها با اين ترجمه آشنا شدهاند حتا اشعار حافظ را پيش پا افتاده و معمولى يافتهاند). زيرا در چنين ترجمه - تفسير آكادميك و عالمانهاى به قول رلان بارت لذت متن از ياد رفته است. ترجمه تحت اللفظى و اديبانه ايشان با روح شعر حافظ همخوانى ندارد و جذابيت و لطف سخن حافظ را نمىرساند. دغدغه، وسواس و اصرارى كه در ترجمه كلمه به كلمه هر تصوير و اصطلاح به خرج دادهاند ترجمه غزليات را سنگين، پر تصنع و گاهى بىمعنى ساخته است. به عنوان مثال ايشان در نخستين صفحه و در بالاى مقدمه جامعى كه بر ترجمه ديوان نگاشتهاند اين مصراع حافظ را آوردهاند: «گوهرى دارم و صاحب نظرى مىجويم». به گمان بنده معنى اين مصرع اين است: گوهرى ارزشمند دارم و طالب گوهرشناس و كارشناسى هستم كه ارزش آن را دريابد و چنين لعلى را از خزف تشخيص دهد و قدر بداند. حال مترجم محترم چنين ترجمه كردهاند:
»Je possde un joyau et cherche quelqu'un qui sache le regarder«
يعنى:
«جواهر يا گوهرى دارم و در جستجوى كسى هستم كه بلد باشد آن را نگاه كند» براى ما ايرانيان كلمه صاحبنظر واژهاى جا افتاده و تقريباً روزمره است كه معنيش وارد بودن، صلاحيت ارزيابى و تخمين زدن، تخصص داشتن... است. در فرهنگ معين آمده است: «آنكه در امر يا امورى داراى نظر صايب (درست و راست، حق و رسا) است» و در دهخدا آمده است: «باريك بين، ديدهور، آگاه.». در فرانسه هم كلماتى معادل با همين بار معنايى وجود دارد كه به نظر من شايد كلمه connaisseur مىتواند معادل بجايى باشد يا حداقل l'apprإcier Quelqu'un qui sache يعنى كسى كه ارزش و قدرش را بداند. حال چرا در ترجمه «كسى كه بلد است نگاه كند» آمده است جاى سوال دارد چه بسا كه صاحب نظر با كسره خوانده شده است: صاحبِنظر.
آقاى ونسان مونتى نيز ترجمهاى از بعضى غزليات حافظ انجام داده است. شايد ذكاوت{P - P lietnoM ruosnaM tnecniV}
و موفقيت نسبى او در اين است كه نخواسته تمامى ديوان را ترجمه كند و حتّى در يك غزل نيز گاهى البته به ندرت ابياتى جا افتاده است. ترجمه او شاعرانه، ساده و دلنشين است و گاه توانسته است روح غزل و شيرينى سخن خواجه را القا كند. كلمات با بار معنايى متن اصلى همخوانى دارد. به عنوان مثال در غزلى با مطلع «زلف آشفته و خوى كرده و خندان لب و مست...» براى كلمه «عاشق» در مصراع «عاشقى را كه چنين باده شبگير دهند» كلمه Amant را آورده است كه معنى معشوق و عاشق را مىدهد و كلمهاى متداول است و در اينجا براى عاشق خوب انتخاب شده است. آقاى فوشه كور به جاى عاشق كلمه le gnostique (گنوستيسيسم) آورده است كه{P - عنوان مجموعهاى از اديان، مذاهب كه در همهى اين فرق نوعى معرفت باطنى و روحانى و فوق طبيعى وجود داشته است كه مىتوان از آن به كشف و اشراق و شهود تعبير كرد - دايره المعارف فارسى غلامحسين مصاحب. P}
معناى آن در فرانسه بيشتر به عارف و سالك نزديك است تا عاشق. از طرفى نيز اين واژه در زبان فرانسه واژهاى مهجور و ناآشناست در حاليكه كلمه عاشق در زبان فارسى واژهاى متداول است. از سويى ديگر عاشق اگر Amant ترجمه شود مانند اصل غزل به خواننده اين امكان را مىدهد كه به ظن خود آن را تعبير و معنى كند و يكى از اين تعابير مىتواند عارفانه باشد.
همينطور نيز براى كافر در «كافر عشق بود گر نشود بادهپرست» آقاى مونتى واژه Pa§en را به جاى كافر گذاشتهاند كه بار معنايى مشابهى دارد و آقاى فوشه كور كلمه renإgat را قرار دادهاند كه بيشتر معنى مرتد مىدهد تا كافر و حتّى اگر در اين مصراع صدق كند كلمهاى سنگينتر و نامعمول است.
ديگر نكته قابل توجه ترجمه تصاوير و استعارات توسط اين دو مترجم است. در مصراع «نرگسش عربده جوى و لبش افسوس كنان» آقاى مونتى واژه نرگس را regard يعنى نگاه ترجمه كرده است و آقاى فوشه كور همان گل نرگس يعنى narcisse برگردانده است و در يادداشت تكميلى توضيح داده است كه غرض از نرگس نگاه است. در فرهنگ ما نرگس استعاره نگاه و چشم است همانگونه كه كمان يادآور ابرو و غنچه لب و بادام يادآور چشم است، ولى در فرهنگ فرانسه چنين تعبير و استعارهاى باب نيست.
از طرفى درست است كه تعابير و استعارات نيز در شعر بايد برگردانده شوند اما در اينجا اينگونه به نظر مىرسد كه كلمه نگاه به خوبى اين تصوير را مىرساند بخصوص كه در ادامه واژه لب آمده است و نه استعارهاى براى لب. از سويى ديگر كلمه narcisse در زبان و فرهنگ فرانسه نماد خودشيفتگى است و مىتواند كاملاً خواننده فرانسه زبان را گمراه كند. در ضمن نمىتوان از خواننده توقع داشت كه براى درك و لذت بردن از هر مصراع دائم به يادداشتها رجوع كند. خود ترجمه بايد به خودى خود گويا و دلنشين باشد.
اما نكتهاى كه خصوصاً نظرم را به خود جلب كرد استفاده ضمير مذكر براى عاشق و معشوق در ترجمه هر دو مترجم است. مىدانيم كه در زبان فرانسه مونث و مذكر وجود دارد و اين خصوصيت كار ترجمه را چه از فرانسه به فارسى چه از فارسى به فرانسه به مراتب دشوارتر مىكند. زبان فارسى زبانِ در ايهام و پرده سخن گفتن، زبانِ اشاره و استعاره و ابهام و تعبير است، در حاليكه زبان فرانسه مشخص، دقيق و عريان است. در ترجمه غزلى كه ذكر شد (و تا آنجا كه ديدم در همه غزلها اينگونه است، مثلاً ترك شيرازى در ترجمه يك مرد است) هر دو مترجم براى اين شخصِ زلف آشفته و خندان لب و مست و پيرهن چاك با آن نرگس و لب و دهان كه نيمه شب به سراغ عاشقش مىرود از ضمير مذكر يعنى Il و به حروف بزرگ (بخصوص آقاى فوشه كور) استفاده كردهاند. مسلماً استفاده از ضمير مذكر جامعتر و خنثى است و بخصوص استفاده از حروف بزرگ، بار و جنبه معنوى و عرفانى را بهتر بارز مىكند. اما به گمان من با تصور ذهنى فرانسويان چنين تصاويرى تعبير ديگرى مىيابد كه هر چند امروزه باب شده است و مقبول مىافتد مسلماً منظور خواجه را نمىرساند. در اين ترجمه اينگونه به نظر مىرسد كه مردى نيمه شب سراغ معشوقش كه او هم مرد است مىرود. از طرفى مگر تصوير زن و ساقىِ زن كه در مينياتورها زياد است و با ذهنيت غربيان درباره تصوير ايران درآميخته است چه عيبى دارد، و مگر تصوير يك زن قادر نيست القا كننده ساحت معنوى و عشق آن سرى و حقيقى باشد؟ بخصوص كه در اين غزليات زيبايى و طراوت تصاوير وصف شده، صحنهاى بسان تابلوى نقاشى در پيش چشم مجسم مىكند كه چنين ترجمههايى لطافت آن را مىزدايد. كار مترجم{P - درباره اين ترجمهها گفتنى بسيار است اما از آنجا كه غرض ما در اين مقاله نقد ترجمه نيست ساير نكات را براى فرصتى ديگر مىگذاريم. P}
معنى كردن و تعبير نيست كار او ترجمه است و اجازه ندارد به دلخواه خود در متن دست برد. اگر حافظ واژه عاشق را به كار برده است و اين واژه در زبان فرانسه وجود دارد به چه دليل بايد آن را عارف يا سالك ترجمه كرد؟ يا در چنين غزل زيبايى با آن توصيفات بىنظير تصوير زن را مذكر كرد و آن را با حروف بزرگ نوشت؟
حال به پرسش نخست برمىگرديم. با در نظر گرفتن تمام آنچه گفته شد سرانجام حافظ را مىشود ترجمه كرد يا نه؟ به اعتقاد نگارنده بعيد به نظر مىرسد كسى بتواند لسان الغيب را با آن ساحت غيبى و جادوييش ترجمه كند اما اگر به قول پل ريكور با آرزوى خام ترجمه مطلوب و ايدهآل وداع گوييم بعضى غزليات حافظ شاعر را مىتوان برگرداند، همانگونه كه ونسان مونتى اين كار را كرده و ناموفق نيز نبوده است. به هر حال نه مىتوان چنين گنجينههايى را كه از{P - اين گفته به اين معنا نيست كه ترجمه و نسان مونتىِ ترجمهى مطلوبى است. P}
مرزهاى يك سرزمين و فرهنگ فراتر مىروند و به ميراث ادبيات جهانى تعلق دارند در پستو نهان كرد، و نه مىتوان از جهانى خواست تا فارسى فرا گيرند (آن هم در اين حد) تا از آن فيض برند. به هر حال «آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم به قدر تشنگى بتوان چشيد»
مسلماً ترجمه تمامى ديوان حافظ آن هم توسط يك نفر كارى بسيار بعيد و دور از ذهن است اما مترجمى دل آگاه و سخت كوش و توانا با طبعى شاعرانه و رهروى جهانسوز شايد بتواند از عهده اين كار برآيد. حتا اگر كسى بتواند يك غزل و يا چند بيت آن را آنچنان كه بايد ترجمه كند زهى توفيق! هم اكنون نيز در گوشه و كنار جهان مردمى هستند كه مشتاق خواندن اين ابيات و حتّى تفال با آن هستند پس خلقى را از او بىنصيب نگذاريم.
-
دكتر شهلا حائرى (بخارا)
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12 توسط محمدمهدی اژدری |
کاربران وخوانندگان "وبلاگ گروهی کافه تیتر"، می توانند با مراجعه به آدرس cafetitr.sub.ir در تلفن همراه خود، مطالب را به صورت همراه مطالعه فرمایند. بیشتر تلفن های همراه مجهز به وپ بروز، امکان استفاده از سایت را دارند. به دلیل ناسازگاری برخی مرورگرهای موبایل با کاراکترهای زبان فارسی، ممکن است برخی اخبار یا قسمت هایی از برخی اخبار در تعدادی از گوشی ها قابل مشاهده نباشد. به دلیل سرعت بسیار پایین دسترسی به اینترنت از طریق موبایل در ایران، تا اطلاع ثانوی از استفاده از تصاویر و عناصر گرافیکی در نسخه وپ سایت خودداری خواهد شد.
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16 توسط کافه تیتر
-خداوندا به ما بندگان مسلمان و ملت شهید پرور طرز استفاده صحیح از این وسیله را عنایت
بفرمااااااااا (آمیییییییینننننننن)
-خانم می بخشید شما از این وسیله راضی هستید؟آیا در وقت شما صرفه جویی میشود؟
-وااااای!!! خانم عالیه!نمی دونی که...
-میشه بیشتر توضیح بدهید؟
-البته خانم.ببین عزیزم اول اینکه این وسیله بسیار امنه.وای من هر چی بخوام می تونم
تهیه کنم.همه چیز.فال خافظ ٫ دستمال٫ بدلیجات(با قیمت مناسب)و خیلی چیزهای دیگه
که نمیشه گفت ولی من به همه توصیه می کنم حتما یکبار این وسیله را امتحان کنند.
-ممنون خانم .
-یه لحظه٫ یک چیز خیلی مهم٫ اگه میخواهید یه وزن ایده آل خود برسید٫ به این وسیله
اعتماد کنید.من تضمین میکنم.(از طریق فشارهای مناسب)
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 1 توسط مهدیه يوسفي |
پاساژها مركز زندگىاند. خريد كردن محور زندگى است. همه در پاساژها زندگى مىكنند. زاويههاى پنهان در زندگى در پشت ويترينهاى به هم چسبيده غرفهها برملا مىشود ديگر هيچ چيز پنهانى زندگى، پنهانى نيست. ديگر زندگى خصوصى، خصوصى نيست. خودش را در حضور ديگران به نمايش مىگذارد. پاساژها مركز نمايشهاى رنگارنگ زندگىهاى خصوصىِ عمومى شده است. مركز تبديل زندگىهاى عمومى به خصوصى است. آدمها در پاساژها قدم مىزنند. آيسپك مىخورند، گپ مىزنند. خطِچشم مىخرند، لاك ناخن امتحان مىكنند يا شال يا ژل. بستنى مىليسند و باريكههاى عطرآميز كاغذى مىبويند. به هم نگاه مىكنند. با هم قرار مىگذارند و دستهجمعى از روى خط عابر پياده مىگذرند. در پاساژ آن سوى خيابان، جفتها عوض مىشوند. قهرها آشتى و آشتىها قهر مىشود. چشمها فعالتر از هر حس ديگرى و عضو ديگرى آدمها را به هم نزديك و يا از هم دور مىكند. چشمها نافذتر از هر قوه عاقله ديگرى فرد را به مركز جاذبه اشياء و اجناس مىكشاند. آدمها مثل ذرات آهنربا جذب مغناطيس كالاها مىشوند. انگشتان پا احساس راحتى نمىكنند در كفش. پشت پا تير مىكشد ستون فقراتاش و پاشنه پا مىترسد از ارتفاعى كه روى آن ايستاده است و يا دردش مىآيد از اصطكاك شديدش با سنگفرش خيابان، چشم اما خيره به ويترينها، خيره به مبادله مدام كفشها و پاها، تصميم نهايى را مىگيرد. انتخاب مىكند همان كفش را. احساس ناراحتى پا گم مىشود در شلوغى احساس رضايت از همگانى شدن. از مثل همه شدن.
درپاساژها عشق هم عرضه مىشود نه زير نور ماه، نه در نيمهشب مهتاب، نه در يك غروب دلگير و رسيدن به حس تنهايى و شهود آن خلايى كه از آن ديگرى است. بلكه در يك پيش از ظهر يا بعدازظهر داغ در هواى دم كرده و بسته پاساژها و در ميان شلوغى پر سروصداى كفشها و شالها و مانتوها و چشمها همان طور كه رج رگالها را هى مىچرخانند و رژ لبها را روى انگشت شستشان تست مىكنند و لباس زير و رو را يكى پس از ديگرى وارسى مىكنند، گاهى نگاهشان به عشق هم مىافتد. آدمها با چشمهايشان جذب مغناطيس عشق مىشوند همان طور كه جذب مغناطيس ساير اجناس و اشياء پاساژها مىشوند. همان طور كه چشمشان مىچرخد در لابهلاى تاپ و شلواركها و لباسهاى مجلسى شبانه و عصرانه، گاهى هم مىچرخد روى چيزى از جنس خودشان. چيزى شبيه به همه. چيزى جفت و جور با معيارهاى جديد آشنايى و عشق. نيروى كاريزماى پاساژها به اعجاز مدلها (fashins) تأمين مىشود. مدلها به ميزانى كه شباهتها و نشانههايى از آن كاريزما را در خود بازتاب مىدهند، قدرت جاذبه بالايى پيدا مىكنند. احساس مشابهت با مدلها، فرد را دچار حس آشنايى و جفت و جورى مىكند. چنين حسى شروع تجربههاى نوين و آغاز تجربههاى مجاز و غيرمجاز است. اين نوع تجربهها گاه در حد آزمودن يك جفت كفش تازه است كه در حين راه رفتن طولانى پا را مىزند، خسته مىكند و فرد را مجبور مىسازد كه هر چند نو، آن كفشها را به گوشهاى بيندازد و يكى ديگر و يكى ديگر. شايد هم در حد آزمودن يك پيراهن شاد و قشنگ و راحت باشد كه بعد از يكى دو بار شستن از رنگ و رو مىافتد و بنجول مىشود. شايد هم مثل يك عطر گرانقيمت خوش جنس و ماندنى باشد. شايد هم مثل يك شلوار، يك كت، يك كيف يا مانتو آن قدر خوش جنس و بادوام باشد كه هيچ تغييرى نكند و دست آخر صاحباش از آن خسته و دلزده شود و بخواهد كه خودش را از شر اين كالاى فرسوده نشدنى خلاص كند وگرنه خودش فرسوده مىشود. عشق هم درست مثل هر كالا و محصول ديگرى در پاساژها انواع و اقسام مختلف دارد از بنجولترين گرفته تا مرغوبترين. اما بنجولها آن قدر شبيه مرغوبها از كار درمىآيند كه تشخيصاش كار سادهاى نيست. باكى هم نيست، مىشود از كنارش گذشت چه بنجول و چه مرغوب و يكى ديگر را امتحان كرد. جايگزين كرد. اين جا تقريباً مىرسيم به همان نظريه ماركس كه در «بتوارگى كالاها، مناسبات انسانى شىءواره» را مىديد. يعنى تبديل مناسبات انسانى به مناسبات چيزها.
در پاساژها نه «تن» تابوست و نه «روان» تابوست. «مصرف» تنها تابوى موجود و مقبول است. همه چيز مصرف شدنى است. همه چيز مصرف كردنى است. مصرف اصل پايدار پاساژهاست. آدمها در پاساژها و براى پاساژها زندگى مىكنند. پس، از تن و روانشان خرج مىكنند. تن و روان تابع اصل مصرف است نه برعكس. در حاكميت اين اصل نابرابرى جنسى و نابرابرى سنى وجود ندارد. زندگى همه از هنگام تولد حتى پيش از تولد و تا قبل از بازنشستگى (كه مساوى مرگ و نيستى و نديدن و نخواستن و به حساب نيامدن است) تابع همين اصل است. اصل پايدار مصرف بر بنيان لذت آنى است. لذت مصرفِ آنى و لذت داشتن آنى، معناى زندگى است. آن كه از اين لذت آنى محروم مىشود و محروم مىماند، دچار تشويش روان و آشفتگى زندگى مىشود. بخش عمدهاى از آشفتگىهاى زندگىهاى امروزى به خاطر همين محروميت از مصرف است. اين محروميت، زندگى را بىمعنا و بىحاصل مىكند. روابط آدمها را قهرآميز مىكند. آدمها ديگر بودنشان در كنار هم و با هم معنايى ندارد به جز ابزار تأمين مصرف. هر چه سودآورتر، پذيرفتنىتر، خواستنىتر. هر چه كندتر و كممايهتر نخواستنىتر و مطرودتر. آدمها هرچه بيشتر لذت هم را برآورده كنند به هم نزديكترند و هرچه كمتر از عهده تأمين لذت هم برآيند از هم دورتر مىشوند. پدر و مادرى كه از عهده تأمين لذت مصرف فرزندان خود برنيايند، پشت ديوار بلند فاصله و غريبگى با فرزندانشان مىمانند. همسرانى كه به لذت مصرف طرف مقابل خود پاسخ درخورى نمىدهند، مدام بيگانهتر و دورتر مىشوند از هم. هر كدام در جستجوى لذت خويش در جاى ديگر و با كسى ديگر برمىآيند. ميزان و معيار پذيرش آدمها از سوى يكديگر، حد توانايى آنها براى تحقق بخشيدن به لذت مصرف است در زندگى روزمره. اكنون مصرف تنها اصل معنوى زندگى افراد است. نيروى مصرف و كاريزماى لذت آنى، اراده افراد را سلب مىكند. آنها هم چون يك شيفته بىاختيار به دنبال مصرف مىدوند. هر جا او مىايستد، مىايستند. هر جا او مىرود مىروند. جاى ماندن يا نماندن را، وقت ماندن يا نماندن را مصرف است كه تعيين مىكند. عنان همه چيز در اختيار مطلق مصرف است. در جامعهاى كه تجربههاى زيادى از پذيرفتارى و انفعال در برابر انواع نيروهاى كاريزما دارد، مصرف افسار گسيختهتر از هر نيروى مقتدرى عمل مىكند. جامعهاى كه جبرهاى جهانى شدن آنها را در مسير توسعه مىكشاند و تجربههاى ژرف و طولانى از استيلاى نيروهاى مقتدر دارند، مصرف مىتواند به راحتى همچون نياكان ناهمجنس پيش از خودش به عنوان يك قدرت مطلقه كاريزما عمل كند و هرگونه نشانهاى از حضور آزاد و انتخابگر انسان را ناديده بگيرد. در چنين جامعهاى، افراد عنان گسيخته و بىقرار به سوى مصرف مىشتابند و همه چيز خود را قربانى اين خداوندگار جديد مىكنند. آن پرستندگان بىاختيار سايههاى زمينى تبديل مىشوند به مصرفكنندگان بىاختيار انبوه سازان.
اشياء انبوه، اجناس انبوه در جذبه عطر و نور و موزيك پاساژها، قلمرو تن و روان آدمها را از آن خود مىكنند و آنها را به قلعه بى برج و باروى خود مىبرند بى غل و زنجير با رضايت و لبخند. با بستنى يا قهوه. آدمها تا درون اين قلعه نورانىاند شادند. آنها كه دارند از خريدن و آنها كه ندارند از تماشا كردن. بيرون از اين پاساژ و قلعههاى نورانى، زندگى رنگ ديگرى به خود مىگيرد. چهره شاد و سرخوش و تابناكاش را از دست مىدهد. جفتها ديگر دست در دست هم ندارند. ديگر آدمها ميلى به نشان دادن رضايتشان ندارند. ديگر كسى نمىخواهد خشنودى ديگرى را برانگيزد. همه به دنبال عيبها و كاستىها مىگردند در تاريكى. همه به دنبال بهانه مىگردند براى اعلام نارضايتى و انزجار از بودن در اينجا و نبودن در آنجا. در اينجا، در اين تاريكى، همه چيز بوى ماندن و ماندگى مىدهد. همه چيز نشانه سرسختى است از متعلق يا متعلقه بودن. آنجا اما همه چيز در گذرست. همه چيز كوتاه مدت است. هيچ كس به هيچ كس متعلق نيست. موقتى بودن در آنجا معنى پيدا مىكند. آنجا نياز به جويى نيست تا كسى بر لب آن بنشيند و گذر عمر را ببيند. جوىها در آنجا نمايشگر عظيم پسماندههاى پاساژهايند. آنجا مىتوان از در پاساژها وارد شد، چرخى در آنها زد. عشقهاى كوتاهمدت، آشنايىهاى موقتى، با هم رفتنهاى لحظهاى را از نزديك ديد و با تمام وجود موقتى بودن عمر و زير مجموعههايش را فهميد و حس كرد در آنجا فقط يك چيز موقتى نيست و آن اصل پايدار مصرف است كه از اصل پايدار نياز انسان به تنوع، به تازگى، به رهايى و گريز از تكرار و گريز از وابستگى جان مىگيرد و هر دم پروردهتر و فربهتر مىشود.
حالا آدمهايى كه در جامعه توسعه نيافته يا رو به توسعه زندگى مىكنند، علاوه بر همه چند پارهگىهايى كه بر سرشت و سرنوشت جمعىشان تحميل شده است دچار يك دوپارهگى جديد هم مىشوند. دچار يك زيست دوگانه. آدمهاى چنين جامعهاى دو زيست هستند. يك زيست پاساژى دارند و يك زيست برون پاساژى. آنجا روشنايى است و سبكبالى و شادخوارى و اينجا تاريكى و سنگينى و رنج نداشتن و نتوانستن و نشدن و نكردن. اينجا يك محروميت تام و تمام واقعى است و آنجا يك برخوردارى تام و تمام نيمهواقعى و نيمه وهمى است. اين زيستن دوگانه و ناسازگارى كه بر افراد چنين جامعهاى نازل مىشود، پريشانىهاى طاقتفرساى ديگرى براى او در آستين دارد. نشانهاى اين پريشانىها در تلاشى روابط خانوادگى، در طولانى شدن صف انتظار بيماران در مطب روانپزشكان، در ازدحام آمار قتلهاى شگفتانگيز و دزدىها و آدمربايىهاى ناباورانه، در فزونى خيانتها و فسادهاى بىبديل هر روزه در انواع رسانههاى شنيدنى و خواندنى و ديدنى است. اين زيست دوگانه، تمثيل معروف غار افلاطون را به ياد مىآورد با اين تفاوت غيرقابل انكار كه معلوم نيست كدام غار است و كدام بيرون غار. آيا اين پاساژهاى پر نور و پرسروصدا و پر رفت و آمد غار است و آن بيرون تاريك و خشن و سرد و پرتنش يادآور خورشيد حقيقت است؟ بعضى آدمهايى كه اينجا بيرون ايستادهاند هم از ديدن آن سايههاى پرجنب و جوش بر روى ديوار غار مىهراسند و هم از تاريكى و تنگى آن. اينها ترجيح مىدهند همينجا بيرون بمانند، در حالى كه به درون غار رانده مىشوند ناخواسته و ناگزير. بعضى از اين آدمها كه اينجا اين بيرون ايستادهاند ترجيح مىدهند در اين نور خيره بينايىشان را از دست بدهند به جاى آن كه در غار تنگ و تاريكى بروند كه چيزى براى ديدن ندارد. چشم براى تماشاى ديدنىهاست. وقتى هيچ ديدنىاى نباشد و هيچ جذبهاى نباشد كه سوى نگاه را به طرف خودش بكشاند. بينايى و چشم به چه كار مىآيد؟ حتى اگر اين نور، كذب محض باشد و آن ظلمت، آب حيات هم باشد، در كاريزماى مصرف و جذبه پاساژها، آن نور كاذب، خواستنىتر و يافتنىتر به نظر مىرسد از آن آب حياتى كه دست نيافتنى و ناديدنى است.
در ساحت جهان پاساژى كه جهان ناپايدار پديدارى است، هيچ گوهر بخردانه يگانهاى دخالت ندارد. تنها عنصر يگانه دخالتگر پول است پول. به تعبير ماركسى مىتوان گفت به اعجاز پول، خيالها به واقعيت تبديل مىشوند و واقعيت به موجودى خيالى. پس زيستن در جهان پاساژها، زيستن بر مدار وهمهاست. زيستن بر مدار جابهجايىهاست. اگر زيستن يك وهم اتفاقى گذراست پس مىتوان اين اتفاق را زير روشنايى دروغهاى تابان از سر گذراند نه حقيقتهاى تاريك. با تكيه بر چنين جوازى است كه ستونهاى سياست و اقتصاد و جامعه و تاريخ و انديشه آنقدر كوتاه و تنگ از دروغهاى تابان مىنويسند تا جا براى انباشت انبوه حقيقتهاى تاريك در ستون حوادث كم نيايد. اين البته يك نتيجهگيرى بيرونى و اجتماعى از زيستن دوگانه است از جنبه درونى فرد بر بنيان يك ادراك ناخودآگاه از اين زيستن دوگانه، خود را به يك فراموشخانه مىبرد. خود را دچار فراموشى مىكند. در واقع زيستن پاساژى و استقبال بيش از حد از آن، يك جور پناه بردن به درخششهاى پر سروصدا و بىآرام و قرار و فراموشىآور و خلسهآورى است كه مىتواند نشانه واكنش آگاهانه و بيشتر ناآگاهانه فرد باشد در برابر واقعيت سخت و خشن و بىرحمى كه او را احاطه كرده است. واقعيتى كه ظاهراً فرد هيچ دخالتى و يا چندان دخالتى در وقوع آن نداشته است. اين واقعيت بسيار فراتر از آستانه تحمل اوست. او نه مىتواند واقعيت را تحمل كند و نه مىتواند آن را تغيير دهد. پس مىگريزد از آن و مىشتابد به سوى پاساژها به سوى آن شلوغىهايى كه جان مىدهد براى فراموشى و كاهش بار سنگين هستى واقعى.
-
معصومه علي اكبري
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 16 توسط کافه تیتر |
چه سودا در سر این مشت خاک است؟
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جواب:
تو بستی عقد عهد بندگی دوش
ولی کردی به نادانی فراموش
جز او معشوق و عاشق نیست دریاب
ولیکن خاک می یابد ز خور تاب
الست بربکم ایزد که را گفت؟؟
که بود آخر که آن ساعت بلی گفت؟؟
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 21 توسط فرشته اعلمي فر |
نوروز، جشن آغاز سال، امروزه در ايران و کشورهای ديگر «جهان ايرانی» به عنوان مهمترين جشن سال، اهميت خاصی دارد. هرچند که در طول تاريخ ايران، جشنهای مهرگان، سده، آبانگان، يلدا، و جشنها و مراسم ديگر ملی، هميشه با شکوه خاصی جشن گرفته می شدند و حتی در بعضی موارد، اهميت آنها از نوروز نيز بيشتر بوده، اما جشن نوروز تنها نمونه اين جشنهای ملی است که همواره اهميت خود را حفظ کرده و در برابر اقداماتی که برای محدود کردن آن صورت گرفته، هميشه ايستاده است.
خاصيت فرا-مليتی و فرا-دينی نوروز يکی از دلايل اصلی اين استقامت و همگانی بودن آن در بين مردمان مختلف است. نوروز در طول تاريخ، هميشه به عنوان جشنی متحد کننده و بدون وابستگی های نژادی، زبانی، و دينی مطرح بوده و تمام مردمی که به صورتی وابسته به جهان فرهنگی ايرانی بوده اند، آنرا به عنوان جشن آغاز سال خود قبول کرده اند. در اين گفتار به بررسی نوروز در تاريخ ايران و ريشه های آن خواهيم پرداخت.
نوروز در تاريخ
دانش ما از آغاز جشن گرفتن نوروز بسيار محدود است. مدارک نوشتاری در تاريخ ايران، تا قبل از قرن اول بعد از ميلاد ذکری از نوروز نمی کنند. هرچند که بسياری از محققان بر اين عقيده هستند که يکی از دلايل ساختمان مجموعه پارسه (تخت جمشيد)، جشن گرفتن نوروز و بارعام نوروزی شاهنشاهان هخامنشی بوده، اما نبود هيچگونه نشانه ای از وقوع اين مراسم در دوران هخامنشی، برای بعضی از دانشمندان اين سوال را پيش آورده که آيا نوروز در دوران باستانی به عنوان يک مراسم دولتی جشن گرفته می شده يا نه؟
نخستين برخورد ما با نوروز در مدارک تاريخی به سلطنت ولاش اول اشکانی باز می گردد. ولاش اول را عموما" پايه گذار بسياری از مراسم ايرانی از جمله سده می دانند و نوشته شدن قسمتهايی از اوستا را نيز به دوران او نسبت می دهند. متاسفانه کمبود مدارک کامل ما را از تحقيق لازم در مورد جزئيات برگزاری نوروز در دوران اشکانی محروم می کند.
برعکس، از مراسم نوروز در دوران ساسانی(650-224 پ م) اطلاعات جامعی در دست داريم. کتيبه های ساسانی، پند نامه ها و ديگر قطعه های ادبيات ايرانی ميانه، از برگزاری جشن سال نو در دربار ساسانی صحبت می کنند. مراسم بار نوروزی که در آن شاهنشاه برای تمام اعضای دولت و نمايندگان ملت، بارعام ترتيب می داد، از بازمانده های مراسم ساسانی است.
مراسم بارعام شاهانه در دوران بعد از اسلام نيز باقی ماند و تمام شاهان ايران، حتی پادشاهانی که از اصل غير ايرانی ميامدند (مانند سلاطين غز و مغول) نيز دربار خود را برای برگزاری رسوم ايرانی و از جمله نوروز آماده می کردند. در دربار خلفای عباسی که از بسياری جهات خود را ادامه شاهنشاهان ساسانی می دانستند، نوروز از مهمترين جشنهای سال بود و بار نوروزی با تمام جلال و شکوه آن انجام می گرفت.
با وجود داشتن مدارک مورد اطمينان در مورد جشن گرفته شدن نوروز در دوران ساسانی، دليلی در دست نداريم که نوروز را جشنی با گذشته بسيار قديميتر از دوران ساسانی فرض نکنيم. بسياری از جشنهای مهم جهان در ابتدا تنها بوسيله مردم عامی برگزار می شدند و جزو برنامه های سلطنتی حساب نمی گشتند. قديمی بودن و دست نخوردن مراسم نوروز می تواند گواهی از اين باشد که اين جشن مدتها قبل از اينکه پادشاهان ساسانی (و شايد اشکانی) آنرا تبديل به جشنی رسمی کنند، وجود داشته و مانند امروز، بوسيله همه مردم ايران جشن گرفته می شده.
ريشه های تاريخی نوروز
اکثر مردم نوروز و جشنهای جنبی آن (چهارشنبه سوری و سيزده بدر) را جشنهايی با گذشته صد در صد ايرانی می دانند. بعضی از اين مراسم، بخصوص چهارشنبه سوری، بخاطر اهميت آتش در آن، حتی وابسته به دين زرتشت دانسته شده. از طرفی، شواهد مختلف نشاندهنده اين مطلب هستند که اين جشنها تاريخی فراتر از قوم «ايرانی» (به معنای قوم هندو-اروپايی مهاجری که در حدود سال سه هزار سال قبل به ايران آمدند) دارند و احتمالا" از مراسم قبل از آريايی اين فلات سرچشمه می گيرند و چه بسا اقوام عيلامی، کاسی، گوتی و ديگر اقوام باستانی نيز آنها را جشن می گرفته اند.
منبع اطلاعات ما در مورد باورهای اقوام هندو-ايرانی و بعدا" ايرانی، در درجه اول قديمترين قسمتهای اوستا و در حالت دوم، مقايسه باورهای ديگر مردم هندو-اروپايی (بخصوص هندو-آريايی ها) با باورهای ايرانيان باستان است. ريگ ودا، قديميترين بخش وداهای هندو-آريايی، يکی از بهترين منابع موجود برای پی بردن به اصول اعتقادی و جشنها و مراسم اقوام آريایی (هندو-ايرانی) است. باورهای اقوام ديگر مانند سکاها، نورستانی ها، و مردم ايرانی زبانی که در ماوراالنهر و مناطق شرق کوههای پامير زندگی می کردند نيز می توانند الگوهای ما برای فهميدن باورهای ايرانی های باستان باشند.
در اوستا، بخصوص در گاثاها و بقيه يسناها که قديميترين بخشهای اين کتاب هستند، هيچگاه صحبتی از نوروز و جشنهای وابسته به آن نشده است. مراسم اوستايی اصولا" نيايشهايی به امشاسپندان مختلف و فره وشی ها هستند. يسناها سرودهايی هستند که برای ستايش ميترا، آناهيتا، ورونا، هوم، و ديگر امشاسپندان نوشته شده اند که در جشنهای وابسته به آنها بايد خوانده شوند (کلمه های «جشن» و «يسنا» از يک ريشه هستند). در نتيجه، دربخشهای قديم اوستا ذکری از جشنهای نوروز، چهارشنبه سوری، سيزده بدر و يا حتی سده نداريم. نخستين نشانه از نوروز در اوستا، در فرگرد دوم «ويديودات» است که در ضمن توضيح زندگی «ييم» (جمشيد)، به دستور برگزاری نوروز نيز اشاره شده (اين روايت را فردوسی نيز ذکر می کند). اما ويديودات از اخيرترين بخشهای اوستاست که به احتمال زياد يا در دوران ساسانی نوشته شده و يا در آن دوران بطور کامل بازنويسی شده و بسياری از باورهای زرتشتی ساسانی در اين کتاب وارد شده.
با نگاه کردن به باورهای مندرج در ريگ ودا نيز اثری از مراسمی مانند جشنهای بالا نمی بينيم. جشن شروع سال در نزد اين اقوام اهميت زيادی نداشته و ذکر خاصی از برگزاری مراسم بخصوصی برای آن نمی کنند. همچنين در باورهای مردم نورستان افغانستان که تا صد سال قبل که به جبر مسلمان شدند، زير نام «کافران» به پرستش خدايان باستانی هندو-ايرانی ادامه می دادند، هيچ اثری از نوروز وجود ندارد، هرچند که جشنهای سنتی نزد اين مردم کاملا" حفظ شده است.
از طرفی، با نگاه کردن به طرز زندگی اقوام هندو-ايرانی و مقايسه آن با اقوام ساکن ايران و بين النهرين، می توانيم به نتايجی در مورد ريشه های تاريخی نوروز و جشنهای ديگر مربوط به آن برسيم. اقوام هندو-ايرانی بطور اعم، از راه دامداری و پرورش اسب زندگی می کردند و زندگی آنها برمبنان کوچ نشينی بنا شده بود. اين طرز زندگی به اين معنی بود که هندو-ايرانی های باستان (مانند سکاهای دوران تاريخی، سرمتها، هيونها، مغولان، و ترکها) به دنبال حيوانات خود برای پيدا کردن چراگاههای سرسبز روان بودند. در دشتهای محل سکونت اين اقوام، فقط دو فصل زمستان و تابستان معنی داشت و به دليل طبيعت نامعمول آن، خط تقسيم و زمان اين دو فصل همواره نامعلوم بود.
اما مردم ساکن فلات ايران، عيلامی ها، کاسی ها، گوتی ها، اورارتو، ميتانی ها، و تا حد بيشتری مردمان ساکن بين النهرين، وابسته به زندگی کشاورزی ساکن بودند. اين بدين معنی بود که ترتيب کاشت، داشت، و برداشت محصولاتی نظير گندم، مشغله اصلی اين مردم محسوب می شد و زمان انجام هرکدام از اين وظايف، اهميت خاصی داشت. می بينيم که نوشتن تقويمهای نجومی که برمبنای آن حصول فصلها را معين می کردند، از دستاوردهای اين مردم است. طغيانهای سالانه رودخانه ها، شروع فصل گرما، زمان برداشت محصول، زمان رها کردن نوبتی زمين ها، همه و همه از مشغوليات زندگی کشاورزی بوده و هستند. به همين دليل، تقسيم سال به دوازده ماه و چهار فصل (که حضورشان در اين منطقه کاملا" حس می شد)، تقسيم ماه به بيست و هشت روز (بر مبنای تقويم قمری) و وضع کردن هفته، همه از تقسيمات مردم سومر و بابل بود که از طرف مردمان همسايه آنها نيز استفاده می شد.
از جشن گرفته شدن آغاز بهار در بابل باستان مدارک بسياری در دست داريم. در روز آغاز بهار، پادشاه به سوی معبد مردوک، خدای بابل، می رفت و با در دست گرفتن دستهای اين خدا، حمايت او را از سلطنت خود نشان می داد. بعد از اين مراسم، پادشاه به قصر سلطنتی باز می گشت و دستور بارعام می داد که همه مردم می توانستند به ملاقات پادشاه بيايند. اهميت اين مراسم را در آنجايی می توانيم ببينيم که بعد از تسخير بابل از طرف کورش، پادشاهان پارسی تا زمان خشايارشا نيز هرساله اين مراسم را انجام می دادند. پايان جشنهای بهاری در روز سيزدهم بهار (که اولين بار در افسانه های بابلی به عنوان عدد شوم شناخته شد) با رفتن همه اهالی شهر، از جمله شخص پادشاه، به طرف دشتهای خارج از شهر اعلام می شده (نمونه اين رسم را می توان در داستان حضرت ابراهيم مشاهده کرد).
از سوی ديگر، بسياری از فرهنگهای جهان، از بابل باستان گرفته تا سلتهای اروپايی، مراسمی مانند برافروختن آتش در پايان فصل برداشت دارند. اصولا" روشن کردن آتش بعد از خرمن چينی جزو مراسم بسيار معمول همه جوامع کشاورزی بوده و حتی امروزه نيز در کشورهای اروپايی می توان نظير آن را مشاهده کرد. در ايران نيز امروزه در طی مراسم جشن سده (که جشن رسمی پايان فصل برداشت بوده)، برافروختن آتش مرسوم است. به همين ترتيب، می توان روشن کردن آتش در چهارشنبه سوری را نوعی از همين مراسم دانست.
بطور خلاصه، می شود حدس زد که جشن آغاز بهار و مراسم روشن کردن آتش و خارج شدن از شهر، از آيينهای جوامع کشاورزی مقيم ايران بوده است. اما اقوام ايرانی بعد از مهاجرت به اين کشور و ساکن شدن در آن، به اقتباس اين مراسم پرداختند و با وارد کردن بعضی از عقايد خود (تشبيه حلول بهار به پيروزی راستی بر دروغ)، آنرا تبديل به جشنی کاملا" ايرانی کردند. اين جشن، که شايد از دورانی حتی قبل از زمان هخامنشی بوسيله اين مردم برگزار می شده، تا مدتها جشنی مردمی بوده که توانسته به دليل طبيعت غير دينی و غير سياسی خود، به جشنی عمومی برای همه مردم تبديل شود و کم کم به صورت جشنی درآيد که حتی دستگاه دولتی اشکانی و ساسانی نيز آنرا به عنوان مراسم رسمی خود انتخاب کند.
نوروز امروز
امروزه، نوروز جشن اصلی بسياری از مردم آسيای غربی است. کشورهايی که حتی هيچگاه تحت سلطه سياسی ايران نبوده اند، آنرا به عنوان يکی از جشنهای اصلی خود محسوب می کنند. هرکدام از مليتهای مختلف، مراسم خاص خود را برای جشن گرفتن نوروز دارند، اما همه اين جشن را «نوروز» می نامند و آمدن آن را مقارن با حلول بهار حساب می کنند.
در ايران وافغانستان، نوروز همچنين آغاز سال رسمی کشور است که از ابتدای ماه فروردين محسابه می شود. استفاده از سال خورشيدی از دوران هخامنشيان در ايران معمول بود، هرچند که آغاز گاهشماری چندين بار در دورانهای مختلف تغيير کرده است. در دوران ساسانی به دليل رعايت نکردن اصول کبيسه، در چند مورد نوروز در فصول اشتباه مانند ميانه تابستان جشن گرفته شد. اين مشکل گاهشماری بوسيله ستاره شناس بزرگ، عمر خيام، در قرن ششم هجری حل شد و از آن تاريخ، تقويم «جلالی» به عنوان تقويم خورشيدی کشور انتخاب شد، هرچند که رسمی شدن آن به عنوان تقويم کشور، تا قرن چهاردهم خورشيدی (آغاز همين قرن ما) به طول انجاميد. يکی از مسايل مهم، رعايت کردن کبيسه صد و بيست ساله ايست که بوسيله عمر خيام توصيه شده و در بار آخر در زمان فتحعلی شاه قاجار رعايت شده. عدم رعايت اين کبيسه، باعث بهم خوردن تدريجی تاريخ سال تحويل می شود که شروع زودرس سال 1383، آنرا بصورت محسوسی در آورده است.
نام ماههای تقويم خورشيدی بارها تغيير کرده. در دوران هخامنشی، نامهايی استفاده می شد که بعد از دوران هخامنشی به فراموشی سپرده شد. نام ماهها در دوران ساسانی بر مبنای نشانه های زرتشتی وضع شد که تقويم ماهانه ساسانی که فاقد هفته است و در آن هرروز ماه يک نام دارد، بهترين اثر باقی مانده از آن است. در بيشتر دوران اسلامی، اسامی بابلی/آرامی ماههای مانند «تموز» و «نيسان» مورد استفاده بود، اما با برقراری تقويم جلالی به عنوان تقويم رسمی ايران در اوايل قرن جاری خورشيدی، اسامی ساسانی نيز دوباره برقرار شدند که متاسفانه تلفظ آنها در مواردی تغيير کرد.
نوروزتان پيروز، هرروزتان نوروز!
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10 توسط محمدمهدی اژدری |


